X
تبلیغات
گروه علوم اجتماعی خراسان شمالی

گروه علوم اجتماعی خراسان شمالی

انعکاس عملکرد گروه علوم اجتماعی خراسان شمالی

دنبالۀ واژه ها


  اقتصاد تک محصولی: به اقتصادی گفته می‌شود که در آن تنها از یک منبع برای تأمین درآمد کشور استفاده شود. برای مثال می‌توان برخی از کشورهای صادرکننده ی صِرفِ نفت را نام برد.چنان که در نمودار می بینید تولید منحصر به فرد وعاری از تکنولوژی های مدرن کشورهای غیر برخوردار سبب فروش ارزان مواد اولیه به وسیله این کشورها ودر مقابل دریافت همان کالا بعد از فرآوری به قیمتی گزاف می گردد.یکی دیگر از معایب اقتصاد تک محصولی توسل به شیوه های تبلیغات وبازار یابی کشورهای قدرت مند است که به عنوان اهرمی موثر برای در انزوا قرار دادن کشور ضعیف استفاده می شود.چرخه ی فرضی نمایش داده شده ی ذیل نشان دهنده ی این است که اگر چه تولید کالا در کشور وابسته صورت می پذیرد اما به دلیل انحصار بازار در دست قدرت های موثر در نظام کنونی بین الملل نهایتاًسود به جیب کشور قدرت مند می رسد وسهم تولید کننده اول فقط به سودی حداقلی برای گذران نه چندان مطلوب زندگ ی روزمره (نه برای دریافت سودی که سبب سرمایه گداری ویا راه اندازی سیستمی برای تبدیل کالا به فرآورده ی  نهایی گردد)باشد. خلق تحریم ها برای به تبعیت واداشتن کشورها ی تولید کننده،ایجاد جو ارعاب ویا اغفال برای خریداران کالاهای تولیدی این کشورهاو...........از تاثیرات دیگر اقتصاد تک محصولی است.مضاف بر معایب قبل بایستی به تاثیر تهاجم فرهنگی حاصل از ورود بی رویه اجناس خارجی وانتقال یک طرفه ی نگرش مصرفی حاصل این فرایند نیز توجه داشت.در این مصاف نیز کشور تولید کننده صرفاًبه بازار مصرفی برای کالاهای گاها،از رده خارج شده ای می گردد که در کشور خود به دلیل ورود رقبای نو از دلها رفته است.این ویژگی عموماًدامن کشورهای توسعه نیافته ودر حال توسعه را گرفته است.
  به عنوان مثال اگر قرار است يك دوربين فيلم برداري توليد شود، ميزان مواد اوليه به كارگرفته شده در آن، كمي مواد پلاستيكي و مواد رسانا و نيمه رساناي الكترونيكي است كه در مجموع شايد نياز به ۲۰دلار واردات مواد اوليه از قبيل نفت داشته باشد.ولي خروجي كار يعني دوربين فيلم برداري مي‏تواند تا ۲۰۰دلار هم فروش برود. اين يعني ورود ۱۸۰دلار ورود اضافي ارز به كشور به ازاي توليد و صادرات هر دوربين. اين نسبت ۲۰۰به ۲۰، يعني ۱۰ برابر، تا زماني كه تكنولوژي توليد اين دوربين تغيير نكرده باشد ثابت است . اقتصاد جهانی: حجم اقتصاد جهان در سال ۲۰۰۷ ( $ ۶۵٬۶۱۰٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ ) بوده است.           بزرگ‌ترین اقتصاد را در میان کشورهای جهان اقتصاد ایالات متحده آمریکا در اختیار دارد.تولید ناخالص داخلی این کشور نزدیک به ۱۳٫۸۶ تریلیون دلار است. در مقایسه، ۱۵ کشور صاحب ارز یورو در اتحادیه اروپا مجموعا به تولید ناخالص داخلی ۱۴٫۴۵ تریلیون دلار در سال ۲۰۰۷ دست یافتند. چین دارای دومین اقتصاد بزرگ جهان است. حجم اقتصاد چین ($ ۶٬۹۹۱٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰) در سال ۲۰۰۷ از ژاپن بیشتر بوده و بلافاصله پس از آمریکا یعنی در مقام دوم در جهان قرار می‌گیرد.چنانچه رشد کنونی اقتصادی چین همچنان ادامه یابد، چین از نظر اقتصادی، در حال رسیدن به آمریکا یعنی بزرگ‌ترین اقتصاد جهان است .ژاپن دارای سومین اقتصاد بزرگ جهان است. حجم اقتصاد ژاپن ( $ ۴٬۲۹۰٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ بلافاصله پس از چین یعنی در مقام سوم در جهان قرار می‌گیرد.اقتصاد هند چهارمین اقتصاد بزرگ جهان است. بر اساس برابری قدرت خرید، حجم اقتصاد هند ( $ ۲٬۹۸۹٬۰۰۰٬۰۰۰٬۰۰۰ ) در سال ۲۰۰۷ از آلمان بیشتر بوده و بلافاصله پس از ژاپن یعنی در مقام چهارم در جهان قرار می‌گیرد.در اثر بحران اقتصادی آمریکا، صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی، اعلام کرده اند که بحران مالی ۳٫۹ تریلیون دلار خسارت به بار آورده است. پیش بینی کرده اند که رشد اقتصادی جهان در سال ۲۰۰۸ با ۲ درصد کاهش نسبت به سال ۲۰۰۷، به ۳ درصد برسد. برپایه این پیش بینی، در سال ۲۰۰۹ رشد اقتصاد جهانی به حدود ۲٫۲ درصد محدود خواهد بود، که کمتر از پیش بینی اولیه ۳٫۰ درصد است، در حالیکه این نرخ در سال‌های ۲۰۰۸ و ۲۰۰۷ به ترتیب ۳٫۷ درصد و ۵٫۰ درصد بود.. "اطلاعات آماری ارائه شده مربوط به تاریخ 8/8/91معادل 30  اکتبر 2012برگرفته از دانش نامه ویکی پدیا در آستانه انتخابات ریاست جمهوری آمریکا می باشد.قطعاًاین آمار برای دوره های بعد دستخوش تغییر خواهد داشت." اقتصاد کلاسیک:           به اندیشه اقتصادی اقتصاددانان از اواخر قرن هیجدهم و اوایل قرن نوزدهم در کشورهای سرمایه داری غربی اقتصاد کلاسیک می گویند که اولین آن ها آدام اسمیت می باشد. (وی در سال 1776 کتاب معروف خود را تحت عنوان ثروت ملل منتشر ساخت که تا امروز به زبان های مختلف دنیا ترجمه شده است و هنوز مورد توجه و استناد اقتصاددانان می باشد). آدام اسمیت را پایه گذار اقتصاد مدرن و اقتصاد کلاسیک می نامند. سایر اعضای مکتب اقتصاد کلاسیک عبارتند از : مالتوس، دیوید ریکاردو، جان استورات میل و جرمی بنتهام. این افراد معتقد بودند که رفتار اقتصادی افراد تابع نفع شخصی آنهاست و اگر بدون دخالت دولت در اقتصاد افراد دنبال کسب نفع شخصی خود اقام کنند، اقتصاد به تعال می رسد. اقتصاددانان کلاسیک معتقد به دست نامرئی هستند که اقتصاد را خودبه خود به تعادل می رساند. این دست نامرئی همان تعقیب نفع شخصی است که برای مصرف کننده رسیدن به حداکثر ارضاء خواست ها و نیازهایش و برای تولید کننده دستیابی به حداکثر سود ممکن می باشد.کلاسیک ها معتقد بودند که تنها مکانیسم بازار آزاد یعنی عملکرد نیروهای مربوط به عرضه و تقاضا و برخورد این دو با هم است که سیاست های تثبیت کننده اقتصادی یعنی عوامل جلوگیری کننده از بیکاری و تورم را به وجود می آورد. همچنین عوامل موثر بر رشد تولید اقتصاد یعنی پیشرفت، فن آوری، تشکیل سرمایه و رشد جمعیت  تحت تأثیر کنترل های کوتاه مدت اقتصادی کلان قرار نمی گیرد. ولی سطح عمومی قیمت ها و تورم و ضد تورم تحت تأثیر سیاست های پولی قرار می گیرد و سیاست های مالی یعنی دستکاری در بودجه (بودجه = صورت درآمدها و مخارج دولت) نمی تواند بر اقتصاد اثر بگذارد. آکسون موبایل:           جان راکفلر در سال 1870 شرکت استاندارد اويل را در اوهايو تاسيس کرد که در آن زمان، بزرگترين شرکت نفتي جهان بود. اين شرکت در عرض کمتر از دو سال توانست تمامي‌شرکت‌هاي رقيب خود را ادغام يا نابود کند. در سال 1911 اعتراضات عمومي‌عليه اين شرکت بالا گرفت و دادگاه عالي ايالات متحده راي بر تجزيه استاندارد اويل به 34 شرکت کوچک‌تر داد. البته بعدها اين راي تعديل شد و استاندارد اويل به هفت شرکت تقسيم شد که به آنها هفت خواهران نفتي مي‌گويند. جرسي استاندارد (شرکت استاندارد اويل نيو جرسي) که بعدها «اکسون» نامگذاري شد و سوکوني (شرکت استاندارد اويل نيويورک) که چندي بعد «موبيل» نام گرفت، از جمله اين شرکت‌ها بودند.. دو شرکت اکسون و موبيل در سال 1998 قراردادي به ارزش 73 ميليارد دلار براي ادغام با يکديگر امضا کردند که طي آن شرکت اکسون موبيل، بزرگ‌ترين شرکت روي کره‌خاکي تشکيل شد. اين ادغام از اين جهت در آمريكا منحصر به فرد بود که اين دو شرکت قبلا جزو يک کمپاني بودند و حدود يک قرن قبل به‌دليل قوانين دولتي از هم جدا شده بودند. اين ادغام بزرگ‌ترين ادغام در تاريخ آمريكا محسوب مي‌شد. اکسون موبيل در سال 2000 يک پالايشگاه در کاليفرنيا را فروخت و 340 جايگاه آن از نام اکسون به «شرکت انرژي والرو» تغيير يافت، ولي در عوض به توليد و عرضه محصولات نفتي در بيش از 700 جايگاه موبيل در کاليفرنيا پرداخت. در سال 2005 قيمت سهام اکسون موبيل به موازات افزايش قيمت نفت بالا رفت و سهام جنرال الکتريک را که بيشترين سرمايه را تا آن زمان داشت، پشت سر گذاشت. در پايان آن سال نيز، رکورد سود سالانه را با سود 36 ميليارد دلاري شکست.اکسون موبيل در سال 2008 از خروج خود از بازار خرده‌فروشي نفتي به دليل مشکلات آن خبر داد که اين امر به تدريج شرکت را از عرضه مستقيم دور مي‌کند و 820 جايگاه اين شرکت و حدود 1400 جايگاه ديگر در آمريكا را تحت تاثير قرار مي‌دهد، البته جايگاه‌هاي اکسون و موبيل کماکان به فعاليت خود ادامه مي‌دهند و اين نام تحت امتياز شرکت اکسون موبيل به آنها داده شده است. در سال 2010 اين شرکت با خريد XTO energy سعي در تمرکز روي توليد منابع جديد انرژي و گسترش آنها داشته و در کنار آن فعاليت‌هاي قبلي خود را ادامه مي‌دهد. تعداد کارمندان اين شرکت اکنون بيش از 80 هزار نفر بوده و در سال گذشته ميلادي درآمدي بالغ بر 310 ميليارد دلار را از آن خود کرده است.           امپریالیسم: Imperialismهر گونه نفوذوسلطه کشوری بر کشور دیگر.اصطلاحاٌ در باره ی کشورهای اروپایی به کار برده می شود که در اواخر قرن19واوایل قرن 20سلطه ی خود را بر کشورهای آسیایی ،آفریقایی،اقیانوسیه وآمریکای جنوبی ومرکزی بسط داده اند. Industrial Revolution انقلاب صنعتی:           اوضاع وشرایطی که در اواخر قرن18واوایل قرن19سبب تغییراتی در تکنیک های تولید شدودر نتیجه سیستم کارخانه ای جانشین تولید خانگی گردید نحوه ی بهره گیری از اکتشافات معدن،رنج وکوشش جمعی ،مهارت یدی بهره گیری از تکنولوژی اختراع ماشین بخار،افزایش سرعت ودقت در کارها..                                                                   انور سادات:محمد انور السادات سیاست‌مدار، نظامی مصری بود. او سومین رئیس جمهور مصر بود و این سمت را از تاریخ ۱۵ اکتبر ۱۹۷۰ تا روز ترورش توسط جهاد اسلامی مصر در تاریخ ۶ اکتبر ۱۹۸۱ به عهده داشت.وی اولین حاکم یک کشور عرب بود که پیمان سازش را با دولت اسرائیل امضاء نمود و این کشور را بی چون و چرا به رسمیت شناخت. که به دلیل همین تلاش وی برای برقراری سازش موفق به دریافت جایزه نوبل توسط بنیاد غربی نوبل در ۱۹۷۸ گردید. هرچند این پیمان در افکار عمومی غرب و اسراییل یک موفقیت جدی برای اسراییل محسوب می‌شد و انورسادات بعنوان فردی صلح طلب معرفی می‌شد اما افکار عمومی اغلب مسلمانان مخالف این قرارداد بود.ترورانور سادات به دست خالد اسلامبولی اولین ترور رئیس دولت مصر در طول تاریخ این کشور بود که توسط عوامل مصری صورت می‌گرفت. خالد اسلامبولی در دادگاه رسیدگی به ترور انور سادات، به جرم شرکت مستقیم در ترور رئیس جمهور مصر اعدام به محکوم شد.           ایدئولوژی: ideology مجموعه ی اندیشه های جامع ومتقابلاٌ سازگاری که یک گروه اجتماعی بر اساس آن جهان را درک می کند.هر ایدئولوژی نیازمند است تا پیرامون نحوه ی شکل گیری کنونی امور ،جهت شرکت آینده ی آن ها معیار تمییز حقیقت از باطل واستدلال های معتبر از نامعتبر نوعی نبیین ارائه دهد.کاتولیک گرایی،اسلام ولیبرالیسم نمونه های ایدئولوژی های مطرح هستند.                         آتاتورک:مصطفی کمال پاشا ،معروف به آتاترک به معنای پدر ترک نظامی و دولت‌مرد و بنیان‌گذار جمهوری ترکیه بود. وی استعداد شگرفی در امور نظامی داشت چنان که درنبرد چناق قلعه(۱۹۱۴) با شعار "Çanakkale geçilemez" یعنی «نمی‌توانید از چناق قلعه بگذرید» با سپاهی کوچک در برابر تهاجم نیروی دریایی بریتانیای کبیر و فرانسه ایستاد و مانع تصرف استانبول شد.اوابتدا وارد ارتش عثمانی شد و در طرابلس لیبی با ایتالیائی‌ها جنگید؛ در زمانی دیگرپایه‌های اصلاحات در ارتش و دولت را به نفع ملی‌گرایی ترک‌ها تثبیت کرد. در جنگ‌های بالکان به سمت فرماندهی رسید و در سال ۱۹۱۶ در تنگه داردانل و شبه جزیره قالیبولی در برابر انگلیسی‌ها مقاومت کرد و مانع اشغال استانبول توسط نیروهای بریتانیا و متفقین در جنگ جهانی اول شد.در جنگ جهانی اوّل دولت عثمانی شکست خورد و مناطق بسیاری در شمال آفریقا و حجاز، سوریه، عراق به دست کشورهای بریتانیا و فرانسه افتادند. همین امر سبب بیداری کشورها وتلاش برای استقلال گردید.در اواخر سال های جنگ اول جهانی ترکیه مورد هجوم فرانسه و ایتالیا از جنوب و یونان از شرق بود. آتاترک رهبری جنگ استقلال ترکیه را بر عهده داشت. در پایان جنگ جهانی اول مردم ترکیه از بی کفایتی خلیفه عبدالحمید اول و نظام عثمانی به تنگ آمده بودند و آتاترک رهبری خيزش علیه خلافت و امپراتوری عثمانی را به عهده گرفت. درسال ۱۹۲۳ ترکیه مدرن با نظام جمهوری توسط ملی گرایان و گروه‌های مبارزه علیه اشغال بر پا شد. آتاترک از آن تاریخ تا زمان مرگش در سال ۱۹۳۸ رئیس جمهور ترکیه بود                 آگوست کنت: 1857 – 1798آگوست کنت نخستين كسي است که واژه‌ي پوزيتيويسم به نام او ثبت شده است. وي در 1798 در پاريس به دنيا آمد. پدر و مادر آگوست تا 14 سالگي وي را يك كاتوليك و سلطنت‌طلب بار آوردند، اما در اين سن او رسماً اعلام كرد كه ديگر كاتوليك نيست و احتمالاً در همين سنين نيز جمهوري‌خواه شده است.در 1822 برنامه‌ي تحقيقات علمي لازم براي بازسازي جامعه را نوشت. كنت فيزيك، نجوم و شيمي را علومي مي دانست كه در آن‌ها ابتدا موضوع مورد مطالعه به اجزاء تشکيل دهنده تقسيم مي شود و پس از مطالعه رفتار اجزاء، از طريق جمع رفتار اجزا، آگاهي از رفتار کل سيستم امكان‌پذير مي گردد. او همچنین زيست‌شناسي و جامعه‌شناسي (واژه‌ي ديگري كه به نام كنت ثبت شده است) را علوم تركيبي مي دانست که تنها با رويکردي كل‌گرايانه مورد مطالعه قرار مي گيرند. بنابراين كنت به نوعي گسست در روش‌شناسي علوم معتقد بود كه هنوز هم در جامعه‌شناسي طرفدار دارد. كنت روان‌شناسي را به دليل اين که هويات رواني مشاهده پذير نيستند، علمي نمي دانست. کنت روش هر علم را مختص به آن علم و وابسته به مرحله‌ي تاريخي‌اي مي‌دانست كه آن علم در آن قرار دارد.  قبل از 1826 كنت ايده‌ي مشهور خود را مبني بر گذر ذهن بشر از سه مرحله‌ي الوهي، متافيزيكي و علمي ارايه كرد. در 1826 (دو سال بعد از اختلاف شخصي با سن‌سيمون و جدايي از وي) كنت كه با تدريس رياضيات و ارايه‌ي سخنراني روزگار مي‌گذراند، نخستين سخنراني‌هاي خصوصي‌اش در مورد پوزيتويسم را آغاز کرد، اما در اثر فشارهاي زندگي نتوانست آن را به پايان رساند. در 1829،  ادامه‌ي سخنراني‌هايش "مجموعه درسنامه ها‌ي فلسفه‌ي پوزيتيو" را تشكيل داد.ايده‌ي كنت مبني بر دين انسانيت در "گفتاري درباره دورنماي پوزيتيويسم" (1844) و "گفتاري درباره پوزيتيويسم به عنوان يك كل" (1848) ظاهر شد. در 1851 تا 1854 چهار جلد "نظام سياست پوزيتيوي" منتشر شد. از 1856 كنت نوشتن كتابي را درباره‌ي تركيب علوم به فراخور نقشي كه براي رفع نيازهاي طبيعي بشر دارند آغاز کرد؛ اما اين پروژه با مرگ وي در 1867 ناتمام ماند.           الیور تویست: The Adventures of Oliver Twist)۱۸۳۸) چارلز جان هوفام دیکنز(Charles John Huffam Dickens) در 7 فوریه 1812 بدنیا آمده و در 9 ژوئن 1870 چشم از جهان فرو بست.وی برجسته ترین رمان نویس انگلیسی عصر ویکتوریا و یک فعال اجتماعی نیرومند بود.           خلاصه داستان: درسال1837میلادی نوزادی در نواخانه شهری کوچک در انگلستان بدنیا آمد.مادرش با شنیدن جیغ او تکانی خورد و ناله کنان گفت:بگذارید قبل از مردن،بچه ام را ببینم.دکتر بچه را به او داد.مادر با ناامیدی بچه اش را بوسید،بعد دستانش را روی صورتش گذاشت،رویش را برگرداند و جان داد.دکتر و خدمتکار پیر تلاش بسیاری کردند که او را زنده نگه دارند،اما فایده ای نداشت.آقای بامبلِ بازرس ، نام خانوادگی الیور را انتخاب کرد و آن را تویست گذاشت.آقای بامبل مردی کودن،چاق و خود پسند بود،اما در میان مردم بینوا ،قدرت زیادی داشت.او با فقیرانی که در نواخانه بودند،بد رفتاری می کرد و آنها را گرسنه نگه می داشت.الیور در نه سالگی،کودکی رنگ پریده،لاغر و ضعیف بود.بامبل الیور را پیش هیئت مدیره نواخانه برد.آنها به او گفتند که چون پدر و مادر ندارد،باید کاری یاد بگیرد.قرار شد که از ساعت شش صبح روز بعد،الیور در قسمت پارچه بافی مشغول به کار شود.هیئت مدیره آنجا تصمیم گرفته بود که آنقدر به پسران بینوای نواخانه گرسنگی و سختی بدهد تا خود آنها با پای خودشان از آنجا بروند.به همین دلیل به پسرها یک کاسه سوپ آبکی می دادند و بچه ها اصلا سیر نمی شدند.بچه ها تصمیم گرفته بودند با قرعه کشی،یک نفر را انتخاب کنند که بعد شام غذای بیشتری بخواهد.قرعه به نام الیور تویست افتاد.بعد از شام الیور کاسه اش را برداشت،رفت جلو وگفت:قربان!من بازهم سوپ می خواهم.مدیر نواخانه با ملاقه بر سر الیور کوبید.بامبل،الیور را به هیئت مدیره نواخانه برد و آنها دستور دادند او را زندانی کنند.روز بعد،اعلانی پشت در زدند که به هرکسی که سرپرستی الیور را برعهده بگیرد 5 پوند خواهند داد.سرانجام آقای سوئربری که یک تابوت ساز بود ، الیور را به شاگردی قبول کرد.وی الیور را به زیرزمینی مرطوب بود،برد و ته مانده ی غذاها را به او می داد تا بخورد.(نوآ کلی پل)،شاگرد دیگر آقای سوئربری الیور را خیلی اذیت می کرد.یک روز هنگام صرف نهار نوآ از الیور پرسید:مادرت چطور است بچه پرورشگاهی؟الیور گفت:مرده! مادرت زن بدکاری بوده. الیوراز خشم سرخ شد،میز را برگرداند و به او حمله کرد.آقای بامبل از راه رسید و گفت:علت سرکشی الیور،خوردن گوشت است.دو سه روز اورا زندانی کنید،به او غذا ندهید و بعد فقط به او سوپ بدهید.آن شب الیور تا دیر وقت در میان تابوتها گریه کرد.وقتی سپیده سرزد تصمیم گرفت برای راحت شدن از دست آقای بامبل به لندن فرار کند و همین کار را هم کرد.الیور،شش روز راه رفت و روز هفتم خسته وگرسنه به شهر کوچک بارنت نزدیک به لندن رسید.پاهایش خون آلود و کثیف بود.از خستگی روی پله ای کنار خیابان نشست.آن طرف خیابان،پسرکی هم سن و سال او،به وی خیره شده بود.سر تاپای پسرک کثیف بود.پسرک به الیور گفت:سلام.چی شده؟الیور در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بودگفت:خسته و گرسنه ام.پسرک الیور را بلند کرد و به او غذا داد.پسرک که معلوم شد اسمش جک د’کینز است،گفت:پس بیا با هم به لندن برویم.دوستانم به من می گویند حقه باز ماهر.من در لندن پیر مرد خوبی را به اسم فاگین می شناسم.اگر تو را به او معرفی کنم،مجانی به تو جا و غذا می دهد.به خانه ی فاگین رسیدند..جک در خانه را فشار داد و با الیور وارد خانه شدند.دیوارها و سقف اتاق،کهنه و سیاه و کثیف بود.ماهی تابه ای روی آتش و پیرمردی یهودی با صورتی پر چین و چروک،در آن سوسیس می پخت.صورت وحشتناک اورا،ریشی کثیف و سرخ رنگ پوشانده بود.جک چیزی در گوش فاگین زمزمه کرد و بعد گفت:اینم،دوست من الیور تویست.فاگین گفت:خوش آمدی الیور!از دیدنت خیلی خیلی خوشحالیم.صبح روز بعد جک و چارلی بتیس به اتاق آمدند.فاگین گفت:امیدوارم صبح خوب کار کرده باشید وآنها دزدی هایی را که انجام داده بودندگفتند.فاگین به الیور یاد داد که چگونه دستمالی را از جیب او بیرون بکشد.بعد دستی بر سر الیور کشید و گفت:تو پسر باهوشی هستی الیور!بیا،این یک شیلینگ هم جایزه ات.الیور بیشتر وقت ها در خانه تنها بود و به فاگین التماس می کرد بگذارد او هم با بچه ها بیرون برود. یک روز اوراباچارلی وجک بیرون فرستاد.آنها دستمالی که درجیب پیرمردی که جلوکتابفروشی ایستاده بود دزدیدندوفرارکردند.الیور وحشت زده ،که حالا معنی بازیهای خانه فاگین رافهمیده بود شروع بعدویدن کردوپیرمرئ هم دادزد:"دزد رابگیرید".مردم اوراگرفتندوپیش قاضی بردندالیورگفت که مقصردوپسردیگربودند.قاضی میخواست اورا محکوم کندکه کتابفروش سررسید وگفت که دوپسردیگر اینکاررا کردندواوآزادشد ولی الیوربیهوش روی زمین افتاد.پیرمری که اسمش آقای بران لو بوددلش بحال اوسوخت واورابه خانه برد وازاومواظبت کرد.           بچه هابه فاگین اطلاع دادند.او به بیل سایکس ماجراراگفت وپس آنها نانسی رامجبورکردندبه کلانتری برودوببیند الیور کجاست تااورابرگردانند.وقتی الیوربهترشدآقای بران لومتوجه شباهت زیادصورت اوباعکس روی دیوارشد.فورا دستوردادتاعکس راببرند.حال الیوربهترشد.اوبرای اثبات بی گناهیش خواست کتابهایی آقای بران لورابه کتابفروشی برگرداندکه درراه نانسی وسایکس سررسیدنداورادزدیدند.الیوربه فاگین التماس کردتااجازه بدهدکتابها رابرگرداندولی اواعتنایی نکردواوراحسابی تنبیه کرد.تااینکه دریکی ازدزئیها آنها تصمیم گرفتندالیورراکه لاغربودومی توانست ازپنجره واردشود،باخودببرند.5:30 صبح سایکس اوراپیش مردی بنام کرکیت بردوآنها به خانه ایبزرگ رسیدند.الیورفهمیدکه می خواهنددزدی کنند.گریه والتماس کرد ولی آنهاباتهدیداوراساکت کردند وازپنجره بدرون خانه فرستادند.اما اهالی خانه بیدارشدندوبه سوی اوشلیک کردندوسایکس اورابیرون کشیدوکشان کشان باخودبردولی تعقیب کننده ها داشتندبه او می رسیدند.پس اوراکنارجوی آب رهاکردند.فاگین خیلی عصبانی شد. آن شب مردی به سراغ فاگین آمد.نام اومانکس بودوراجع به نقشه فاگین ودزدشدن الیور حرف می زد.           الیور باسختی خودرابه خانه ای نزدیک رساندکه همان خانه دیشبی بود.اهالی خانه اوراروی تخت خواباندندودکترخبرکردندصاحب خانه خانم می لای وبرادرزاده ناتنی اش رز بود.دکترپس ازمعاینه الیور خانم راصداکرد وگفت که به نظر نمی آید الیوردزدباشد.البته نمی توان همه چیزراازظاهر این بچه قضاوت کرد.پس از چندهفته که الیور بهترشد به دیدن آقای بران لو رفتند ولی خانه خالی بودوآنهایک ماه ونیم پیش همه چیز رافروخته بودند و به شهردیگررفته بودند.الیور سه ماه به خوبی و خوشی زندگی کرد.روزی مردی به دیدن آقای بامبل که حالا رئیس نوانخانه شده بود آمدو سراغ پرستار زنی که دوازده سال پیش پسری را بدنیا آورد و مرد را گرفت.بامبل گفت او مرده است،ولی زن من هم پیش او بوده.زن بامبل با گرفتن پول زیادی از آن مرد که مانکس بود،بسته ی کوچکی که گردنبند و حلقه ی مادر الیور در آن بود را به او داد.مانکس جعبه را درون رودخانه انداخت.چند روز بعد الیور و اهالی خانه به لندن رفتند.در هتل نانسی به دیدن رز آمد و همه چیز را تعریف کرد و گفت تنها مدرک اثبات هویت الیور در رودخانه است و مانکس گفته حالا دیگه تمام پول برادر کوچکم الیور مال من است و حسابش را می رسم.نانسی گفت:من یکشنبه شب ها از ساعت یازده تا دوازده از روی پل لاندن بریج می گذرم و رفت.روز بعد الیور تصادفی آقای بران لو را پیداکرد،همه پیش او رفتند و ماجرا را تعریف کردند و تصمیم گرفتند هویت پدر الیور را بفهمند.فاگین و سایکس به نانسی مشکوک شده بودند و او را تعقیب کردند.نانسی به آقای بران لو آدرس جایی که پاتوق مانکس بود را داد.سایکس که فهمیده بود او را وحشیانه با ضربات تپانچه به قتل رساند.آقای بران لو هم با زیرکی مانکس را مجبور به اعتراف کرد و معلوم شد که پدر الیور پس از جدا شدن از مادر مانکس با دختر یکی از افسران ازدواج می کند ولی در سفری به ایتالیا فوت می کند و مادر مانکس فورا به آنجا رفته و وصیت نامه ی او را از بین می برد تا اموال او به آنها برسد ولی بعدا می فهمند که مادر الیور فرزندی بدنیا آورده است.همچنین خاله ی الیور همان خانم رز است الیور خاله ی خود را در آغوش کشید وآقای بران لو هم به پلیس اطلاع داد. مردم برای گرفتن فاگین و سایکس خشمگین حرکت می کردند.سایکس می میرد و فاگین دستگیر شده و به اعدام محکوم می شود.           بازار مشترک اروپا:در سال 1985به وسیله کشورهای اروپایی (فرانسه،آلمان،ایتالیا،بلژیک،هلند،لوکزامبورگ)با هدف از میان برداشتن عوارض گمرکی،برقراری تعرفه های عمومی،از میان برداشتن موانع سرمایه گذاری وبرقراری رقابت سالم بین کشورها به وجود آمد.           برتراند راسل: Russell, 3rd Earl Russell)،1970-1872) فیلسوف،منطق‌دان، ریاضی‌دان، مورخ، جامعه شناس و فعّال صلح‌طلب بریتانیایی قرن بیستم.راسل یکی از پیشتازان فلاسفه در قرن بیستم محسوب می‌شود و "جنبش مخالفت باآرمان‌گرایی"را در اوایل قرن بیستم رهبری می‌کرد. از وی به همراه گوتلوب فرگه و لودویگ ویتگنشتاین، به عنوان بنیان‌گزاران فلسفه ی  تحلیلی یاد می‌گردد.برتراند راسل یک فعال ضدجنگ و مخالف امپریالسم بودکه به دلیل عقاید صلح‌طلبانه‌اش در طول جنگ‌جهانی اول، از دانشگاه اخراج و به زندان افتاد.او مخالف آدولف هیتلر، منتقد تمامیت‌خواهی استالین، معترض درگیری آمریکا در جنگ ویتنام و همچنین از حامیان خلع‌سلاح هسته‌ای بودوی در سال ۱۹۵۰، به پاس «آثار متعدد در حمایت از نوع‌دوستی و آزادی اندیشه»، برنده ی  جایزه ی نوبل ادبیات گردید.           برتلسمان:.bertelsmannبنیاد برتلسمان، بنیادی مستقل و فراجناحی است و مهم‌ترین هدف آن شناخت زودهنگام چالش‌ها و معضلات اجتماعی و تلاش‌ برای رفع آنهاست. فرهنگ، دموکراسی، جامعه مدنی و نظام اقتصادی پویا حوزه‌های تحقیقاتی و پژوهشی این بنیاد را تشکیل می‌دهندراينهارت مان، مدير اجرايي سابق برتلسمان اين انتشارات آلماني را به يكي از برترين شركت‌هاي رسانه‌يي جهان تبديل كرد . مان كه در شهر كوچك گتزلوه كه برتلسمان واقع است، به‌دنيا آمد هدايت اين انتشارات را در سال 1947 پس از بازگشت از اردوگاه زندانيان جنگ در ايالت كانزاس آمريكا برعهده گرفت. نواده كارل برتلسمان بنياد توسعه اين شركت را با ايجاد باشگاه‌هاي كتاب برتلسمان در سال 1950 پايه‌ريزي كرده و آن را به يك كسب و كار بين‌المللي با 20 ميليون عضو تبديل كرد. اين باشگاه‌ها به اعضا اجازه مي‌دادند كتاب‌ها را از كتاب‌فروشي‌ها به قيمت پايين‌تري خريداري كنند اما آن‌ها بايد به طور مرتب كتاب مي‌خريدند كه منبع درآمد مستمري براي برتلسمان بود. اين پول به برتلسمان كه اكنون مالك گروه RTL و Random House است، كمك كرد .برتلسمان طي صد سال گذشته توسط خانواده مان كنترل شده و تصميم گرفته خصوصي بماند. مان در سال 1971 اين شركت خانوادگي را به يك شركت سهامي تبديل كرد كه خود وي رييس هيات مديره و مدير اجرايي آن شد. ليز مان، همسر دوم وي و دو نفر از فرزندان مان، كريستوفر و بريجيت، از اعضاي فعلي هيات نظارت برتلسمان هستند. بیت المقدس:شهری با قدمت تاریخی و مقدس در ادیان ابراهیمی است که بزرگترین و پرجمعیت‌ترین شهر اسرائیل و پایتخت مورد مناقشه میان فلسطین و اسرائیل است. ومساحت آن ۱۲۵٫۱ کیلومترمربع است. اورشلیم یکی از چهار شهر مقدس یهود محسوب می‌شود و در کنار شهرهای صفاد، حبرون و طبریه، محل سکونت بسیاری از دانشمندان مذهبی یهودی بوده است. این شهر پس از مکه و مدینه سومین شهر مقدس در اسلام و مقدس‌ترین شهر در مسیحیت محسوب می‌شود. وضعیت اورشلیم یکی از مهمترین موضوعات در مناقشه اسرائیل و فلسطین بوده‌است، در سال ۱۹۴۷ قطعنامه ۱۸۱ مجمع عمومی سازمان ملل متحد در مورد حکومت آینده فلسطین مقرر کرد تا این شهر برای یک دوره ده ساله تحت کنترل هیچ کدام از دو کشور فلسطین و اسرائیل قرار نگیرد و با یک رژیم ویژه بین‌المللی با نظارت سازمان ملل اداره شود. اما این طرح هیچگاه اجرایی نشد. با پایان جنگ ۱۹۴۸بخش غربی شهر به تصرف اسرائیل و بخش شرقی به تصرف اردن درآمد و اسرائیل در جنگ ۱۹۶۷ بخش شرقی را نیز تصرف کرد. جامعه جهانی حضور اسرائیل در بیت المقدس شرقی و بخش های دیگر کرانه باختری را «اشغال نظامی» می داند و به همین دلیل هم با ساخت شهرک‌های یهودی نشین در این مناطق مخالف است. در ۳۱ ژوئیه سال ۱۹۸۰ با تایید کنست ( نام پارلمان اسرائیل است که در شهر اورشلیم قرار دارد. کنست دارای ۱۲۰ کرسی است. زبان مباحثات در پارلمان اسرائیل، زبان عبری است، ولی نمایندگان عرب پارلمان می‌توانند به زبان عربی سخن بگویند و بیانات آنان به زبان عبری بلافاصله ترجمه می‌شود. سخنان نمایندگان عبری‌زبان نیز بصورت هم‌زمان به عربی ترجمه می‌گردد.)  پایتختی اورشلیم طبق مرزهای تعیین شده توسط دولت اسراییل در سال ۱۹۶۷، به یک اصل قانونی در حقوق اسراییل تبدیل شد.در پاسخ شورای امنیت طی قطعنامه ی  ۴۷۸ در همان سال اسراییل را برای اتخاذ این قانون سرزنش کرد، و تاکید کرد که این مخالف قانونهای بین المللی است، و از اطلاق پذیری کنوانسیون ۱۹۴۹ ژنو بر بخش غربی اورشلیم جلوگیری نخواهد کرد، زیرا این شهر جزء فرمانداری اورشلیم تحت قدرت ملی فلسطین پنداشته می شود. سازمان آزادی بخش فلسطین مرکزی را در بیت الشرق اورشلیم اداره می کرد که به دستور وزارت کشور اسراییل بسته شد. بیداری اسلامی:           به انقلاب‌ها، خیزش‌ها و اعتراضات در جنوب غربی آسیا و شمال آفریقا در سال‌های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۱ گفته می‌شود. این اعتراضات بدان سبب که در کشورهای عرب در حال پیگیری است با عنوان بهار عربی یاد می‌شود. از این جریان در حکومت جمهوری اسلامی با عنوان بیداری اسلامی یاد می‌شود.تا به امروز مجموعه‌ای بی‌سابقه و در حال جریان از قیام‌ها، راهپیماییها و اعتراضات در کشورهای عمدتاً عرب‌نشین شمال آفریقا و جنوب غرب آسیاصورت گرفته‌است. حاکمان در تونس،، مصر، لیبی، و یمن از قدرت ساقط شده‌اند، در سوریه وبحرین اعتراضات گسترده ای در جریان است.است. تظاهرات بزرگ در الجزایر، عراق،،  اردن،  کویت،  مراکش  وسودان گسترش پیدا کرده‌است، و اعتراضات جزئی که در لبنان،موریتانی، عمان ، عربستان سعودی و صحرای غربی رخ داده‌است و نیز در مرزهای اسرائیل در ماه مه ۲۰۱۱ برخوردهایی اتفاق افتاده‌است.غالب مخالفان در کشورهای عربی شعار (به عربی." الشعب یرید اسقاط النظام یعنی"مردم خواهان برکناری رژیم هستند" سر می‌دهند.به اعتقاد  ناظران سیاسی یکی از ویژگی های این تحولات سیاسی را بایستی تاثیررو به تزاید  نقش سازمان‌یافته ی فن‌آوری (اینترنت) در انقلابهای عربی اشاره کرد.           پروتستان:مجموعه عقاید مذهبی وکلیسایی که در سده ی 16میلادی ودر نتیجه ی انجام اصلاحات در دین مسیح پدید آمد .از شعب مهم این کیش می توان مجمع پیروان کشیشی به نام لوتر، مجمع کالونیست های کلیسای انجیلی را نام برد.کلیسای انجیلی از نظر اعتقادات وسازمان بیش از دیگر کلیساهای پروتستان با کلیسای کاتولیک شباهت دارئد وتکیه گاه عمده ی نظام پادشاهی انگلستان بوده است.عقاید پروتستان معمولاً از دهه ی 1960در قالب عکس العمل های مذهبی عام تر علیه سکولاریسم در چارچوب جنبش های مردم گرایی "اکثریت اخلاقی"درون احزاب جا افتاده مثل حزب جمهوری خواه آمریکا مطرح شده اند.           پسا مدرنیت: : Postmodernismپسانوگرایی یا پست‌مدرنیسم، همچنین پسا‌مدرنیسم، پساتجدد، مابعد تجدد: به سیر تحولات گسترده‌ای در نگرش انتقادی، فلسفه، معماری، هنر، ادبیات و فرهنگ می‌گویند که از بطن نوگرایی (مدرنیسم) و در واکنش به آن، و یا به عنوان جانشین آن پدید آمد. پست مدرنیته مفهومی تاریخی، جامعه‌شناختی است که به دوران تاریخیِ بعد از مدرنیته اطلاق می‌شودصاحب نظران این مکتب شکست توامان علم وخرد را حاصل پیشرفت بشر می دانندودعاوی مربوط به دانش را جرئی ومحلی می شمرتدومعتقدند فرانوگرایان نسبی گرا ومحافظه کارند. پیمان کمپ دیوید:           پیمان کمپ دیوید اولین پیمان صلح میان طرفین جنگ اعراب و اسرائیل بود که به صلح میان مصرو اسرائیل انجامید. این پیمان پس از دوازده روز مذاکرات مخفی و با میانجی‌گری ایالات متحده در کمپ دیوید که یکی از استراحتگاه‌های مقام ریاست جمهوری در ایالات متحده آمریکا است نهایی شد و در تاریخ ۱۷ سپتامبر ۱۹۷۸ با حضور جیمی کارتر، رئیس جمهور وقت ایالات متحده آمریکا در کاخ سفید به امضا نهایی رسید..کمپ دیوید ۲ به رشته مذاکرات صلح خاورمیانه در سال ۲۰۰۰ که در کمپ دیوید برگزار شد اطلاق می‌شود.طرفین این مذاکرات بیل کلینتون رییس جمهور وقت آمریکا، ایهود باراک نخست وزیر وقتا سرائیل و یاسر عرفات رئیس وقت تشکیلات خودگردان فلسطین بودند.این مذاکرات در نهایت با شکست مواجه شد.                    تایم وارنر: Time Warnerآهنگ "تولدت مبارک" (Happy Birthday To You) از جمله آهنگ های محبوب برای هر سنی است. اما استفاده از این آهنگ، بر طبق قوانین کپی رایت، در برنامه های رسانه ای مثل فیلم، کلیپ یا برنامه های تلویزیونی نیازمند کسب اجازه و خرید مجوز است؛ در واقع شرکت های رسانه ای که متولی حفظ حقوق معنوی یک اثر هنری و رسانه ای هستند، در فرایندی قانونی از حقوق مولفان آثار حمایت می کنند. به این ترتیب آهنگ "تولدت مبارک" که از آهنگ های محبوب در دنیاست و مرزهای سنی، قومیتی، جنیستی و فرهنگی را در نوردیده است با حق مالکیت شرکت "تایم وارنر" می تواند در برنامه های رسانه ای استفاده شود.  این تنها یکی از مواردی است که بهانه ای می شود برای شنیدن نام تایم وارنر. تایم وارنر در میان رسانه های آمریکایی به یک غول رسانه ای معروف است. غولی که بر روی همه چیز دست گذاشته است و آنها را به انحصار خود در آورده است. از تیم های ورزشی گرفته تا پارک های تفریحی و بازی های رسانه ای و یا آهنگی که برای همه یاد آوری خاطرات جشن تولد است.ژنام تایم وارنر شاید کمتر از رسانه های آمریکایی شنیده شود اما نفوذی که این شرکت در زندگی مخاطبان آمریکایی دارد به مراتب بسیار بیشتر است. شرکت رسانه‌ای تایم وارنر سازمانی است عام که به لحاظ تجاری به صورت شرکت مختلط (conglomerate) اداره می شود. این شرکت که از ترکیب دو شرکت عام ارتباطات تایم وارنر (Warner Communication Inc) و شرکت تایم (Time Inc) تشکیل شده است در حوزه های ساخت و پخش فیلم، برنامه های تلویزیونی و انتشارات فعالیت دارد. هزینه جاری این سازمان عریض و طویل سالانه 25 میلیارد و 800 میلیون دلار و در آمد سالیانه آن چهار  میلیارد و 550 میلیون دلار است. دفتر اصلی تایم وارنر مانند بیشتر شرکت های رسانه ای معتبر آمریکایی در نیویورک قرار دارد. از جمله شرکت های رسانه ای متنوع تایم وارنر می توان به سینمای خط جدید (New Line Cinema)، سیستم پخش رسانه ای ترنر (Turner Broadcasting System)، شبکه تلویزیونی سی دابلیو (the CW Television Network)، سی ان ان، بوم رنگ (Boomerang)، شبکه کارتون (Cartoon Network)، تلوزیون خط جدید (New Line Television)، خانه تصویر (Picture house) و تصاویر مستقل وارنر (Warner Independent Picture) اشاره کرد. آنچه تایم وارنر را به شکل یک قدرت رسانه‌ای در دنیا شناسانده است تنها تکنولو‍ژی و توسعه فعالیت های رسانه‌ای نیست. اقدام به خرید و فروش های شرکت های تابعه یکی از اتفاقاتی است که نشان از مدیریت ریسک این شرکت می دهد. شرکت آتاری و پارک شش پرچم از جمله مراکزی هستند که در طول این سال ها از سوی تایم وارنر چندین بار خرید و فروش شده اند.             امروز تایم وارنر بزرگترین شرکت مختلط تفریحی در دنیاست و مقام دوم را بعد از شرکت فرانسوی ویوندی (Vivendi)  دارد و به لحاظ رتبه بندی بالاتر از نیوز کورپوریشن (News Corporation) و دیزنی  (Disney)قرار می گیرد. تایم وارنر به عنوان بزرگترین شرکت مختلط رسانه‌ای در دنیا و باسابقه طولانی در امر تولید و پخش محصولات تفریحی و رسانه‌ای هنوز نیز به عنوان یک سلطنت رسانه‌ای آمریکایی مطرح است. شرکت تایم حدود 150 نشریه را در دنیا سرپرستی می کند و می توان گفت که در صدر رسانه های چاپی در آمریکا و انگلیس است و بر اساس گزارشی در نیویورک تایمز پست درآمد سالانه ای بالغ بر پنج میلیارد دلار دارد. . در مجلاتی که تایم وارنر مسئولیت آنها را بر عهده دارد 550 نفر کار می کنند. از جمله مهمترین این مجلات می توان به مجله زندگی در هوای آزاد" (Outdoor Life)، آسمان (Sky) و برنامه کودکان (Baby Talk) اشاره کرد. شرکت تایم وارنر دارایی های بزرگ بسیاری را در شهر نیویورک دارد؛ از جمله مهمترین این دارایی ها بنیاد راکفلر (Rockefeller Center complex) و استودیوی سی ان ان است. تایم وارنر 7 ارزش اساسی دارد که سعی می‌کند تا آن را به عنوان مهمترین ارزش های اخلاقی خود معرفی کند: ü      خلاقیت (Creativity). نوآوری و ابتکار و استقبال از ریسک پذیری ü      اهمیت به مشتری (Customer Focus). ارزش قائل شدن برای مشتری، بر آوردن نیازها و علاقه مندی آنها در صدر کارها. ü      سهولت (Agility). امکان انتقال سریع و فراهم آوردی تغییرات مناسب و فرصت های جدید. ü      کار گروهی (Teamwork). احترام متقابل و به ارزش آفرینی به کمک کار در کنار یکدیگر. ü      درستی (Integrity). جذب مدیران مستقل و توسعه هنری، به دست آوردن اعتماد خوانندگان، تماشاچیان، شنوندگان، اعضا و زیر مجموعه ها. ü      تنوع (Diversity). اشتیاق به جذب بهترین استعداد ها از میان مردم و افراد اجتماعات. ü      مسئولیت پذیری (Responsibility). کار برای ارتقای اجتماعات، افتخار به خدمت به منافع عمومی و منافع سهامداران.           تویوتا:TOYOTAتویوتا یک شرکت خودروساز ژاپنی و یکی از بزرگترین تولیدکنندگان خودرو درجهان است. تویوتا انواع خودرو را با نام های متعدد به بازار عرضه می کند: 1- کامیونت با نام تجاری "دینا" 2- کامیون کوچک شهری با نام تجاری "هینو" 3- کامیونت با نام تجاری  "دایهاتسو" 4- ماشین های لوکس با نام تجاری " لکسوس"           این شرکت در سال ۲۰۰۸ میلادی توانست در فروش اتومبیل بر جنرال موتورزپیشی بگیرد و بر سلطه ی۷۷ ساله ی  شرکت جنرال موتورز به عنوان بزرگ‌ترین شرکت خودروسازی جهان پایان بدهد. اما در سال‌های بعد، بحران کیفیت و وقوع زلزله و سونامی بی‌سابقه در ژاپن و سیل شدید در تایلند تاثیر منفی شدیدی بر تولید تویوتا داشت و باعث شد که فروشش به کمتر از ۷.۹ میلیون خودرو در سال ۲۰۱۱ برسد در حالی که جنرال موتورز فروشی بالغ بر ۹ میلیون دستگاه خودرو صدرنشین بود           تویوتا در ابتدای قرن بیستم به عنوان یک کارخانه ریسندگی وجود داشت. ساکیشی تویودا که سالها در راه شغل پدر خود، یعنی فروش فرش فعالیت می‌کرد این کارخانه را راه انداخته بود و در سال ۱۸۹۴ باهوش سرشار خود یک ماشین بافندگی صنعتی ابداع کرده و ساخته بود. او در سال ۱۹۲۴ نوع تمام اتوماتیک آن را ساخت و دو سال بعد کارخانه اتوماتیک ریسندگی تویوتا، پابه عرصه وجود نهاد. پسر کنجکاو و مستعد او، کیشیرو که در رشته مهندسی مکانیک از دانشگاه توکیو فارغ التحصیل شده بود درکارخانه پدر مشغول به کار شد اما همه توجه و همت او صرف تولید موتور خودرو شد. در سال ۱۹۳۰ کیشیرو تحقیق بر روی موتورهای گازوئیلی را آغاز کرد و سه سال بعد بخش خودرو را در قسمت کوچکی از کارخانه ریسندگی پدر راه انداخت. در سال ۱۹۳۵ اولین کارخانه خودرو تویوتا آغاز به کار کرد و سال بعد لوگوی تویودا به تویوتا تغییر یافت. یک سال بعد یعنی سال ۱۹۳۷ شرکت تویوتاموتور به طور رسمی افتتاح شد. بدین ترتیب یکی ازموفق‌ترین کارخانجات ریسندگی ژاپن در بین دو جنگ جهانی با تغییر گرایش، به کارخانه خودروسازی تبدیل شد. در ابتدا خود کیشیرو به عنوان قائم مقام شرکت جدید عمل می‌کرد و در سال ۱۹۴۱ به عنوان مدیرعامل مشغول به کار شد. بلافاصله پس از راه افتادن شرکت جدید، اصول مدیریتی نوینی در اداره کارخانه به کار گرفته شد. دو سال بعد مؤسسه تحقیقاتی تویوتا افتتاح شد. سال ۱۹۵۱ سیستم پیشنهاد ایده‌های خلاق در تویوتا فعال شد.  در سال ۱۹۷۷ مرکز فنی تویوتا در آمریکا افتتاح شد و سال ۱۹۸۴ همکاری تویوتا با جنرال موتورز در آمریکا صورت گرفت. اصول راهنمای تویوتا  در سال ۱۹۹۲ منتشر شد.درآمد خالص شرکت تویوتا در سال ۲۰۰۵، ۱۸۵٫۵ میلیارد دلار و سود خالص آن ۱۲٫۱۲ میلیارد دلار بوده‌است. این درآمد با تولید ۷٫۷۱۱٫۶۴۷ خودرو به دست آمده‌است. از این مقدار، ۴۶۸۴۹۶۵ خودرو در ژاپن تولید شده و بقیه در خارج از ژاپن. هم اکنون تویوتا پس از جنرال موتورز با درآمد ۱۹۲٫۶ میلیارد دلار و دایملر با درآمد ۱۸۶٫۱ میلیارد دلار سومین خودروساز برتر جهانی و نخستین خودروساز ژاپن است. رشد روزافزون تویوتا به گونه‌ای است که به زودی رقیب دوم خود را پشت سر خواهد گذاشت و دور نیست که با عقب گذاشتن جنرال موتورز به غول برتر خودروسازی جهان تبدیل شود.در سال ۲۰۰۵، در ژاپن ۶۵۷۹۸ نفر در کارخانه‌های شرکت کار می‌کرده‌اند که با احتساب ۵۲۳ شرکت زنجیره تامین که ۲۳۱ شرکت آن در خارج از ژاپن مستقر است، این تعداد به ۲۸۵۹۷۷ نفر می‌رسد. در سال ۲۰۰۵، تویوتا ۸۱۲ میلیارد ین در زمینه تحقیق و توسعه هزینه کرده‌است. هم اکنون آکیو تویودا مدیرعامل تویوتاست. تیتو:(1980-1892) یوسیپ بروز تیتو  رئیس جمهور یوگسلاوی و رهبر اتحادیه کمونیست‌های یوگسلاوی بود. و دولتی که خود پس از جنگ جهانی دوم تأسیس کرد را «کمونیست» می‌نامید، اما از شوروی مستقل بود. او سپس از رهبران «جنبش غیر متعهدها» گشت. اندکی پس از مرگ وی، یوگسلاوی دچار فروپاشی سیاسی شد. وی همچنین به دریافت جایزه دلاوری نظامی لهستان ویرتوتی میلیتاری نائل شد.           جنبش تنباکو:قیام تنباکو، قیام تحریم تنباکو، جنبـش تحریم تنباکو، نهضت تحریم تنباکو یا نهضت تنباکو در اعتراض به اعطای امتیاز توتون و تنباکو(انحصار-مونوپل) در سفر سوم ناصرالدین شاه قاجار به فرنگ شکل گرفت.جنبش تحريم توتون و تنباکو و فتواي تاريخي ميرزاي شيرازي از مهمترين رويدادهاي تاريخ معاصر مي باشد. جريان از اين قرار بود که ناصرالدين شاه در سفر سوم خود به اروپا در اثر ولخرجي هاي زياد و عياشي ها، پول هايش تمام شد و چون ديگر پولي در بساط نداشت امتيازي را در زمينه کشت، توزيع و فروش توتون و تنباکو به يکي از مشاوران و نزديکان نخست وزير انگليس به نام "ماژور تالبوت " واگذار کرد و در مقابل 25 هزار ليره دريافت کرد. مطابق اين قرارداد کمپاني "رژي" بايد سالانه 15 هزار ليره به صندوق دولت ايران واريز مي کرد و در مقابل کشت و فروش توتون و تنباکو را در انحصار خود مي گرفت يعني از زارعان ارزان مي خريد و گران مي فروخت در جريان امضاي اين قرارداد عده اي از درباريان خصوصا امين السلطان، صدر اعظم، با دريافت رشوه هايي، نقش ايفا مي کردند. در مقابل اين قراداد، مردم شهرهاي مختلف به رهبري روحانيت به مخالفت و مقابله پرداختند و جنبش هايي در شيراز, به رهبري "سيد علي اکبر فال اسيري" , در تبريز به رهبري"حاج ميرزا جواد آقامجتهد" در اصفهان، به رهبري " حاج شيخ محمدتقي آقانجفي" (که اولين بار حکم تحريم تنباکو را صادر کرد) و در تهران به رهبري ميرازي آشتياني برپا شد که با سرکوب دولت مواجه شد و عده اي از علما تبعيد شدند. در اين موقع سيد جمال الدين اسدآبادي ، نامه اي به ميرزاي شيرازي نوشت. بعد از ارسال نامه ياد شده ميرزاي شيرازي تلگرافي به نزد شاه فرستاده و مي گويد کساني را که تبعيد کرده به کشور بازگرداند و در مورد قرارداد، مخالفت خود را ابراز مي کند, اما ناصرالدين شاه به اين تلگراف اعتنايي نکرد به همين خاطر ميرزاي شيرازي فتواي تاريخي خود را به اين شرح صادر کرد: "اليوم استعمال توتون و تنباکو باي نحو کان در حکم محاربه با امام زمان (عج) است." با صدور اين فتوا جنبش عظيمي به راه افتاد تا آنجا که حتي در حرمسراي ناصرالدين شاه قليان ها را شکستند. اين جريان ادامه يافت در تاريخ 23 جمادي الاولي 1309 اعلاني در کوچه و بازار زده مي شود که: " بر حسب حکم جناب ميرزاي شيرازي، اگر تا 48 ساعت ديگر امتياز دخانيات لغو نشود يوم آتيه جهاد است، مردم مهيا شويد". ناصرالدين شاه ابتدا قصد مقاومت داشت اما در مقابل جنبش مردمي عظيمي که به راه افتاده بود مجبور شد ابتدا امتياز داخله و سپس کل امتياز را لغو کند. جنبش عدم تعهد: سران شرکت کننده در اولین اجلاس جنبش عدم تعهد در بلگراد- سال ۱۹۶۱. از راست به چپیوسیپ بروز تیتو، احمد سوکارنو، جمال عبدالناصر،قوام نکرومه و جواهر لعل نهرو. جنبش غیر متعهدها یا جنبش عدم تعهد یا جنبش عدم انسلاک(درآمدن چیزی در چیزی،مندرج شدن و داخل شدن و درکشیده شدن ،برشته کشیده شدن،در فرهنگ معین) در سال ۱۹۶۱ میلادی،۱۳۴۰ خورشیدی) در اوج جنگ سرد و فضای دوقطبی بین غرب و شرق با هدف وحدت میان کشورهایی که نه در اردوگاه کمونیسم و نه در اردوگاه سرمایه‌داری(امپریالیسم، قرار داشتند، تشکیل شد. نام جنبش ابتدا Non-Commitment به معنی «غیر متعهد» بود اما سریعاً به نام کنونی Non-Aligned به معنی «عدم انسلاک تغییر یافت، با این حال در فارسی این جنبش به همان نام «غیر متعهد» شناخته می‌شود. با اتمام دوران جنگ سرد، هم اکنون اعضای این جنبش را اکثراً کشورهای در حال توسعه تشکیل می‌دهند. شانزدهمین نشست جنبش غیرمتعهدها در سال ۲۰۱۲ در تهران برگزار شد. بالاترین رکن جنبش «اجلاس سران» است که هر سه سال در یکی از کشورهای عضو تشکیل می‌گردد. علاوه بر آن می‏‌توان از اجلاس سالانه وزیران، اجلاس سالانه کارشناسان، اجلاس سالانه دفتر هماهنگی و نشست‏‌های تخصصی و دوره‏‌ای این جنبش نام برد. نشست‏‌های دوره‏‌ای جنبش در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل متحد و نشست‏‌های آژانس‏‌ها و سازمان‏‌های تخصصی این سازمان نیز قابل ذکر است.           ایران و جنبش عدم تعهد:ایران که به دلیل عضویت در پیمان نظامی مرکزی سنتو از عضویت در این جنبش محروم مانده بود در سال ۱۹۷۹ پس از پبروزی انقلاب به جنبش عدم تعهد پیوست. در سال‌های اولیه حیات جنبش ایرانیان نام آن را به "جنبش نا وابستگان" ترجمه کردند. اما به دلیل عدم استقبال عمومی نام "غیرمتعهدان" مصطلح گردید. ایران بعد از پیوستن به جنبش در اجلاس سران ۱۹۷۹ در هاوانا و از آن به بعد در همه نشست‌های مختلف این جنبش حضور داشته‌است. لغو برگزاری هفتمین اجلاس سران در بغداد به دلیل تجاوز نظامی عراق به ایران و انتقال این اجلاس به دهلی نو از مهمترین رویدادهای جنبش به حساب می‌آید. شانزدهمین اجلاس سران کشورهای غیر متعهد در روزهای ۹ و ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ (۳۰ و ۳۱ اوت ۲۰۱۲) در تهران برگزار شد      اصول مورد توجه غیر متعهدها:      احترام متقابل به تمامیت ارضی و حاکمیت یکدیگر،      برابری و منافع متقابل،      عدم تجاوز به یکدیگر،      همزیستی مسالمت آمیز،      عدم دخالت در امور داخلی یکدیگر                             جنگ جهانی:WORD WAR جنگ جهانی علت زمان مکان نتیجه اول در 28 ژوئن سال 1914«آرشیدوک فرانسیس فردیناند» ولیعهد اتریش ـ مجارستان در شهر «سارایوو» بدست مرد جوانی از  بوسنی  کشته شد ۲۸ ژوئیه ۱۹۱۴ تا ۱۱ نوامبر ۱۹۱۸ میلادی(۶ مرداد ۱۲۹۳ تا ۱۹ آبان ۱۲۹۷ خورشیدی،اما معاهده ی صلح در ۲۸ ژوئن ۱۹۱۹ امضا شد اروپا، آفریقا، خاورمیانه،مختصرا در چین و جزایر اقیانوس آرام. پیروزی متفقین، پایان امپراتوری‌های آلمان، روسیه، عثمانی و اتریش-مجارستان. تاسیس کشورهای جدید در اروپا و خاورمیانه. انتقال کولونی آلمان به دیگر قدرت‌ها. تاسیس جامعه ملل. دوم تحمیل برخی موارد در جریان عهدنامه ورسای به آلمان، گسترش نازیسم در اروپا بدست هیتلر ۱ سپتامبر ۱۹۳۹ تا ۲ سپتامبر ۱۹۴۵ میلادی(۹ شهریور ۱۳۱۸ تا ۱۱ شهریور ۱۳۲۴ خورشیدی) اروپا، منطقه اقیانوس آرام، جنوب شرق آسیا، خاورمیانه، منطقه مدیترانه و شمال آفریقا پیروزی متفقین، تأسیس سازمان ملل متحد، تبدیل شوروی و آمریکابه دو ابرقدرت، آغاز جنگ سرد و بسیاری دیگر.   جنگ سرد:COLD WAR اصطلاح جنگ سرد توسط برنارد باروک، سیاستمدار آمریکایی، ابداع شد. پس از جنگ جهانی دوم، بر سر مسائلی چون سرنوشت آلمان، اروپای شرقی و ... اختلافاتی بین امریکا و هم‏پیمانانش با شوروی پدید آمد که باعث جنگ تبلیغاتی وسیعی علیه یک‏دیگر گردید. این جنگ رسانه‏ای و تبلیغاتی در نهایت توسط برنارد باروک، سیاست‏مدار امریکایى به عنوان جنگ سرد مطرح شد و این واژه از این زمان برای توصیف روابط شرق و غرب وارد فرهنگ سیاسی جهان گردید. مناسبات خصمانه ای که در زمان صلح بین کشورها پدید می آید وبا وجود روابط سیاسی به علت حملات تبلیغی تشنج وجبهه گیری مناسبات رو به وخامت می گذاردوعدم اعتماد پررنگ تر می شود.یکی از عوامل اساسی جنگ سرد مسابقه تسلیحاتی می باشد. جهان اسلام: Muslim world   جهان اسلام اصطلاحی است که به سرزمین‌هایی گفته می‌شود که بیشتر مردم آن پیرو دین اسلام باشند. پیروان اسلام یک میلیارد نفر تخمین زده می‌شوند که پیرو آیین محمد(ص) فرزند عبدالله از مردمان حجاز در ۱۴۰۰ سال پیش‌اند. جهان اسلام دربرگیرنده مناطق زیر است:کشورهای عربی مجمع الجزایر قمر،صحرای غربی، فلسطین، صحرای غربی،سومالی،سودان،موریتانی،تونس،الجزایر،مراکش،کویت،یمن،عمان،سوریه،لبنان،امارات عربی متحده، لیبی بحرین، قطر، عراق، عربستان سعودی ومصر،درخاورمیانه غیر عرب ترکیه،ایران،ازبکستان وقرقیزستان ، د ر آسیای جنوب شرقی برونئی،،مالزی واندونزی،در قفقاز،جمهوری آذربایجان،چچن وداغستان و درآمریکای  جنوبی سورینام وگابن،در آفریقای غیر عربی نیجریه ومالی،در اروپاشبه جزیره کریمه،آلبانی ،بوسنی وهرزگوین Map of the world of Muslim majority areas.             حزب کمونیست شوروی:حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی نامی بود که بازماندگان جناح بلشویک حزب سوسیال دمکرات کارگری شوروی ۱۹۵۲ تا ۱۹۹۱ بر خود اطلاق می‌کرد.           خود باختگی: Alienationاز دست دادن عقل یا شخصیت فرد که از طریق بی نظمی روانی با خود راستین خود غریبه می شود.در ادبیات سیاسی مهمترین نظریات مربوط به این حیطه متعلق به هگل ومارکس می باشد.به اعتقاد هگل هدف تاریخ غلبه مترقیانه بر شکاف میان آگاهی خاص و آگاهی عام تا رسیدن به وحدت نهایی این دو می باشدواین شکاف عنصر محوری ولازم از خود بیگانگی بوده است.           دولت ملت: Nation-Stateبه لحاظ لغوی به معنی یک موجودیت مستقل تحت سلطه ی یک ملت واحد است.جهان مرکب از دولت ملت هابه یک نظام بین الملل با موجودیت مستقل اشاره دارد که به عنوان موجودیت دولتِ ملی یا ملت-دولت یا با نام عمومی‌تر آن ، «کشور» نوع خاصی از دولت ویژه ی جهان  مدرن است که در آن یک دستگاه سیاسی در قلمروی ارضی معینی دارای حق حاکمیت است و می‌تواند این حق را با قدرت نظامی پشتیبانی کند. در این نوع دولت، جمعیت کشور شهروند محسوب می‌شوند. ملت‌ـدولت یا ملت‌ـ‌کشور شکل خاصی از دولت‌سازی است که مشروعیت خود را از اعمال حاکمیت به نام یک ملت در واحد سرزمینی دارای حاکمیت کسب می‌کند.           دیسنی:والت دیزنی در پنجم دسامبر سال ۱۹۰۱ در شیکاگو دیده به جهان گشود. او درجنگ جهانی اول  راننده آمبولانس بود و پس از جنگ به تبلیغات تلویزیونی پرداخت. در سال ۱۹۲۲ به راه انداخت. در ۱۹۲۳ به هالیودرفت و آغاز به ساخت کارتون کرد. نخستین کار بزرگش آفرینش چهره‌ای به نام” میکی ماوس” بود. او در ۱۹۳۰ بسیار نامدار شده بود. وی در ۱۹۳۷ نخستین فیلم بلند پویانمایی خود را به نام “سپید برفی” ساخت. وی همچنین کارگاهی فراهم کرده بود که در آن به آموزش پویانماگران می‌پرداخت. وی که به همراه برادرش بنیادگذار شرکت والت دیسنی است، در ۱۷ ژوئیه ۱۹۵۵دیزی لند را گشود.             رنسانس: : Renaissanc نوزایی، جنبش فرهنگی مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلاب علمی واصلاحات مذهبی پیشرفت هنری در اروپا شد. عصر نوزایش، دوران گذار بین سده های میانی و دوران جدید است. نخستین بار، واژه لفظ رنسانس را فرانسوی‌ها در قرن ۱۶ میلادی، به کاربردند. آغاز دوره نوزایش را در سده چهاردهم در شمال ایتالیا می‌دانند. این جنبش در سده پانزدهم میلادی، شمال اروپا را نیز فراگرفت. رنسانس، یک تحول ۳۰۰ ساله‌است که ازفلورانس آغاز شد و در انگلستان پایان یافت.رنسانس در سال‌های ۱۳۰۰ از ایتالیا آغاز شد و در طول سه قرن در سراسر اروپا انتشار یافت. به ندرت در دوره‌ای چنین کوتاه از نظر تاریخی، رخدادهای گوناگونی به وقوع می‌پیوندد. حال آنکه این قرن‌ها سرشار از تغییرات اساسی و فعالیت‌های بزرگ است. جهان امروزی نتیجهٔ همین فعالیت‌هاست، زیرا رنسانس پایه‌های اقتصادی، سیاسی، هنری و علمی تمدن‌های کنونی غرب را بنا نهاد.دانش و هنر پیشرفت‌های عظیمی در ایتالیای سده ی  پانزدهم و شانزدهم به‌وجود آوردند. این احیای فرهنگی به «رُنِسانس» (یعنینوزایش) مشهور شده‌است. دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل یونان وروم با دیدگانی تازه‌تر به جهان می‌نگریستند. نقاش‌ها به مطالعه ی کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوه ی واقع‌گرایانه‌ای نقاشی می‌کردند. فرمانروایان ساختمان‌ها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.           روسکومون:حاکمیت لیبرالیسم اقتصادی موجب شد تا دولتمردان انگلیسی و از جمله لردجان راسل ـ پدر بزرگ برتراند راسل ـ که در ژوئن 1846 جانشین دولت سررابرت بیل شده بود از هر اقدامی برای مقابله با قحطی ایرلند خودداری ورزند. این قحطی، بیش از یک میلیون نفر، مهاجر و قریب یک و نیم میلیون نفر تلفات جانی داشت. در اوج قحطی، ساکنان روسکومون هر چهل و هشت ساعت یک بار برگ کلم جوشیده می‌خوردند ولی نه تنها دولت هیچ کمکی به مردم نکرد حتی مانع از صدور گندم، جو و جو دوسر از ایرلند نشد. مردم گرسنه با خشم، صدور این غلات را که با حمایت ارتش بریتانیا انجام می‌شد، نظاره می‌کردند.           ریکاردو: davidricardoریکاردو با پذیرش نظریه جمعیتی مالتوس، به توسعه مکتب کلاسیک بنیان‌گذاری شده توسط اسمیت پرداخت. ۲ نظریه معروف او، «قانون بازده نزولی» و «مزیت نسبی» است:الف- قانون بازده نهایی نزولی:  به اعتقاد ریکاردو، کشاورزان همزمان با رشد اقتصادی و جمعیتی به دلیل افزایش نیاز به مواد غذایی و محصولات کشاورزی، مجبور خواهند شد زمین‌های دارای بهره‌وری پایین‌تر را نیز زیر کشت ببرند.از آنجا که بهره‌وری زمین‌های درجه ۲، ۳ و ۴ کمتر از زمین‌های درجه یک است، هزینه تولید در آنان افزایش می‌یابد. در نتیجه قیمت مواد غذایی افزایش می‌یابد و سود بادآورده‌ای (رانت) نصیب صاحبان زمین‌های درجه یک می‌شود. مقدار این رانت دریافتی توسط صاحبان زمین همگام با رشد جمعیت افزایش یافته و درامد کل جامعه را کاهش می‌دهد. ریکاردو نتیجه می‌گیرد که منافع صاحبان زمین در مقابل منافع دیگر طبقات جامعه قرار می‌گیرد. او معتقد است وقتی اقتصاد در حال رشد به حداکثر میزان درامد سرانه دست می‌یابد به دلیل افزایش مستمر قیمت مواد غذایی، درامد سرانه کاهش خواهد یافت.در نهایت اقتصاد به وضعیتی ایستا یا تعادلی می‌رسد که در آن کارگران صرفاً دستمزدهایی در سطح حداقل معیشت دریافت می‌کنند.به اعتقاد ریکاردو رشد اقتصادی جامعه سرمایه‌داری در سایه وجود مواد غذایی ارزان‌قیمت و در نتیجه افزایش امکان انباشت سرمایه در صنعت، تولید بیشتر و در نهایت افزایش درامدهای اقتصادی کل، تحقق می‌یابد.از دیدگاه ریکاردو، افزایش بهره‌وری کشاورزی در مقایسه با صنعت، پایه اساسی رشد اقتصادی است. بهره‌وری زمین‌های کشاورزی در بلندمدت با پیشرفت فناوری، افزایش می‌یابد. ریکاردو تعقیب سیاست درهای باز برای تجارت آزاد را برای پایین نگهداشتن سطح دستمزدهای اسمی، توصیه کرده است. ب- نظریه مزیت نسبی: براساس این نظریه، مبادله آزاد میان کشورها، باعث افزایش مقدار تولید محصول جهانی می‌شود.اگر هر کشوری به تولید کالاهایی روی آورد که توانایی تولید آنها را با هزینه نسبی کمتری دارد به‌راحتی می‌تواند مقداری از کالاها را با کالاهایی دیگر که ملت‌های دیگر قادر به تولید ارزان‌تر آنها هستند، مبادله کند. ریکاردو به کمک مفهوم «هزینه فرصت» نشان داد که کشورها نباید صرفاً بر تولید کالاهایی متمرکز شوند که در تولید آنها در مقایسه با دیگر کشورها دارند.بلکه در داخل کشور نیز باید با در نظر گرفتن هزینه جایگزینی کالایی با کالای دیگر، بر مبنای مزیت نسبی (مقایسه‌ای) عمل کرد. با این روش همه کشورها منتفع خواهند شد.تحلیل مزیت نسبی (مقایسه‌ای) ریکاردو برای اثبات تخصصی شدن تولید و تجارت، بهترین سیاستی است که کشورها باید تعقیب کنند. نقدی که باید بر نظریه ریکاردو اضافه شود این است که هر کشور در کدام زمینه متخصص شود از صرف تخصصی شدن، مهم‌تر است؟ زیرا برخی کالاها دارای تقاضای فزاینده‌ای در سطح جهان هستند که دیگر کالاها از آن محرومند.           شرکت های چند ملیتی: Multinational_companies به هنگامی که کنترل ومدیریتی روشن ومیزانی از عنصر مالکیت ،شرکت های بازرگانی مجزای حقوقی فعال را به هم وصل کگند یک شرکت چند ملیتی پدید می ؟آید.شرکت های چند ملیتی از سال  1890مرسوم شده اند ،معمولا دفاتر اصلی آن ها دراقتصادهای توسعخ یافته صنعتی مستقر است ،تا حدی در پاسخ به نیروهای بازار کار وتا حدی در عکس العمل به موانع رو به رشد موجود بر سر راه تجارت بین الملل ودرجات مداخله ی دولت رو به توسعه گذاشتند.ایم مسائل شرکت ها را واداشت برای حفظ سهم بازا ملی خود محصولات خود را در محلی که قبلا آن ها به آن جه صادر می کردند تولید کنند. شل: Royal Dutch Shell plc           رویال داچ شل (شرکت هلندی و بریتانیایی است که مرکز مدیریت آن در شهر لاهه هلند واقع شده‌است. برخی از ادارات مهم شل در شهر لندن واقع است. این شرکت جزء چندشرکت اول نفت و گاز جهان است. فعالیت اصلی شرکت شل اکتشاف، استخراج، پالایش و توزیع محصولات نفتی است. این شرکت همچنین در زمینه محصولات پتروشیمی و انرژی‌های تجدید شونده، مانند انرژی‌های بادی، خورشیدی و هیدروژنی فعالیت می‌کند.از محصولات معروف آن در ایران می‌توان به روغن موتور Helix اشاره کرد. که در ایران بصورت گسترده توزیع می‌شود. شرکت نفتی شل و شرکت نفت پارس در سال ۲۰۰۲ میلادی، همکاری مشترکی را جهت تولید و عرضه روانکارهای شل در ایران آغاز کرده و شرکتی را به نام شرکت پارس و شل (سهامی خاص) به ثبت رسانیده و فعالیت خود را آغاز کرده‌اند.درآمد 470میلیارد دلاردرآمد دارد که 55میلیارد آن سود شرکت می باشد و90هزار نفر کارکنان زیر پوشش را در بر می گیرد.             پعبدالناصر: (۱۵ ژانویه ۱۹۱۸ - ۲۸ سپتامبر ۱۹۷۰)جمال عبدالْناصر دومین رئیس‌جمهور مصر از ۱۹۵۶ تا هنگام مرگ بود. وی به همراه محمد نجیب، نخستین رئیس‌جمهور، انقلاب ۱۹۵۲ این کشور را رهبری کرد که به سرنگونی پادشاهی مصر و سودان انجامید. وی در کشور خود به تسریع روند مدرنیزاسیون و اجرای اصلاحات سوسیالیستی دست یازید و با ترویج اندیشه‌های پان عربی برای مدت کوتاهی مصر را با سوریه متحد کرد و جمهوری متحده عربی را بنیان گذاشت.ناصر یکی از مهمترین شخصیت‌های سیاسی هم در تاریخ مدرن اعراب و هم در کشورهای در حال توسعه سده بیستم به شمار می‌رود. او موفق به ملی‌کردن کانال سوئز شد و نقش محوری در تلاش‌های ضد امپریالیستی در جهان عرب و آفریقا داشت. ناصر همچنین نقش کلیدی در تأسیس جنبش عدم تعهد داشت. سیاست‌های ملی‌گرایانه او که به ناصریسم مشهور است، هواداران زیادی در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ در جهان عرب داشت. هرچند شکست در جنگ ۶ روزه از اسرائیل در ۱۹۶۷ خدشه زیادی به موقعیت عبدالناصر به عنوان «رهبر جهان عرب» وارد ساخت اما هنوز هم عموم اعراب وی را نماد حیثیت و آزادی اعراب می‌دانند. عثمانی: ۱۲۹۹ تا ۱۹۲۲ میلادی:امپراتوری عثمانیقدرت سیاسی امپراتوری که از در منطقه مدیترانه حکومت می‌کرد. این امپراتوری در اوج قدرت خود (قرن ۱۶ میلادی) مناطق آسیای کوچک، اکثر خاورمیانه، قسمت‌هایی از شمال آفریقا، قسمت جنوب شرقی اروپا تا قفقاز را شامل می‌شد. قلمرو رسمی حکومت عثمانی در اوج قدرت به ۵/۶ میلیون کیلومتر مربع می‌رسید. نشان نظامی                                       پرچم                                                    کشورهای عضوعلل انحطاط عثمانی :افزایش جمعیت و عدم تناسب آن با اراضی زیرکشت،،تأثیر سلطه غربیان بر قاره اروپا و ظهور اقتصاد جدید پلانت کاری،گشایش راه دریایی تجارت غرب با شرق،خرابکاری و مقابله نظامی و اطلاعاتی قدرت‌های اروپایی معارض عثمانی،پیشرفت اروپایی‌ها از لحاظ نظامی و تولید اسلحه‌های بهتر و عقب ماندن عثمانیان از لحاظ فناوری نظامی.جنگ‌های مذهبی با ایرانتوقف فتوحات؛ که بیکاری ارتش بزرگ عثمانی را در پی داشت و باعث دخالت لشگریان در کارهای کشوری شدخوشگذارانی امپراتوران عثمانی و رها شدن کارهای کشور،رشد فساد در ساختار سیاسی و تحجر اندیشه دینی و سیاسی .                                      شعارخلافة إلى الأبدحکومت تا ابد           فوکویاما: Yoshihiro Francis Fukuyamaیوشی‌هیرو فرنسیس فوکویاما ، فیلسوف آمریکایی، متخصص اقتصاد سیاسی، رییس گروه توسعه ی  اقتصادی بین‌المللی دانشگاه جانز هاپکینز و نویسنده ی  کتاب «پایان تاریخ و آخرین انسان» می‌باشد که به خاطر نظریه پردازی «پایان تاریخ» مشهور است. در حال حاضر، فوکویاما استاد و رییس گروه توسعهٔ اقتصادی بین‌المللی دانشگاه جانز هاپکینز در شهر واشنگتن دی سی است. به اعتقاد فوکویاما، امروزه نظام لیبرال دمکراسی به ویژه بعد از فروپاشی اتحاد شوروی به صورت یک جریان غالب و مسلط درآمده‌است که، همهٔ کشورها و جوامع باید، در برابر آن تسلیم شوند، آخرین حد تلاش‌ها و مبارزات ایده‌لوژوی‌های مختلف در نهایت در قالب ایدولوژی (لیبرال دمکراسی) سربرآورده‌است. بنابر این تصور این که نظام سیاسی بهتر و مناسب‌تری به عنوان آلترناتیو و یا بدیل جایگزین این نظام شود وجود ندارد. فوكوياما پيش از اين جزو نظریه پردازان نومحافظه كار به شمار می آمد، اما در سال 2003 با اشغال عراق مخالفت كرد، در سال 2004 عليه بوش راي داد و در سال 2006 با انتشار مقاله اي بلند در نيويورك‌تايمز ضمن مقايسه نومحافظه‌كاري با لنينيسم پايان عصر نومحافظه كاري را اعلام كرد. فرهنگ عمومی: 14 آبان ماه در تقویم کشورمان ایران به نام روز فرهنگ عمومی ثبت شده است.فرهنگ عمومی یعنی عرصه‌‌‌‏ای از فرهنگ که رابطه‌‌‌‏ای مستقیم با عموم مردم دارد و در برابر فرهنگ خاصه قرار می‌‌‌‏گیرد که بخش یا قلمرویی یا جنبه‌‌‌‏ای از فرهنگ قلمداد می‌‌‌‏شود که چندان رابطه مستقیمی با عموم ندارد. منظور از فرهنگ عمومی وجوه یا ابعاد یا قلمرو‌هایی از فرهنگ است که با عامه مردم در ارتباط می‌‌‌‏باشد. در نتیجه آن جنبه‌‌‌‏ها یا وجوهی که مرتبط با بخشهای خاص، اختصاصی و تخصصی است، از مفهوم فرهنگ عمومی خارج است.   ویژگیها و شاخصهای فرهنگ عمومی: 1.فرهنگ عمومی دارای دو جهت «عینی» و «اعتباری» است که می‌‌‌‏بایست هر دو را مدنظر داشت. 2.فرهنگ عمومی حوزه‌‌‌‏ای از نظام فرهنگی جامعه است که پشتوانه آن اجبار قانونی و رسمی نیست، بلکه تداوم آن در گرو اجبار اجتماعی اعمال شده از سوی آحاد جامعه و تشکلها و سازمانهای غیردولتی (غیررسمی) است. برخلاف حوزه فرهنگ رسمی که در نهایت، اجبار فیزیکی از آن حمایت می‌‌‌‏کند، حوزه فرهنگ عمومی عمدتاً بر پذیرش و اقناع استوار است و عدم پایبندی به آن مجازات، به معنای حقوقی کلمه، را در پی ندارد. به عبارت دیگر مفهوم فرهنگ عمومی در تقابل مردم ـ دولت مفهوم پیدا می‌‌‌‏کند. 3. فرهنگ عمومی مؤلفه‌هایی از فرهنگ است که تأثیرات آن عام و فراگیر می‌باشد و عامه مردم در کیفیت آن نقش دارند و از شیوه رفتارهای عمومی مردم یا عرف و عادات و رسوم و زبان ساخته می‌‌‌‏شود و یا تأثیر مشهود می‌پذیرد و عموم جنبه‌‌‌‏ها و عرصه‌‌‌‏ها و زندگی مردم را تحت تأثیر قرار می‌‌‌‏دهد و عموم مردم نسبت به آنها حساسیت و شناخت دارند. 4. فرهنگ عمومی، سازندگان و عاملان خاص خودش را دارد که بر بخشی از آنها دولت نظارت می‌‌‌‏کند. نزدیک شدن به فرهنگ عمومی و اصلاح آن از طریق بخشنامه میسر نیست. 5. فرهنگ عمومی مانند کل نظام فرهنگی و فرهنگ، در چهار وجه ظاهر می‌‌‌‏شود: درونی، روانی، نمادی، نهادی و آثار. از این رو می‌‌‌‏توان رگه‌‌‌‏های فرهنگ عمومی را در همه این جلوه‌‌‌‏ها یافت. فرهنگ عمومی، در کنار فرهنگ رسمی، در همه حوزه‌‌‌‏های زندگی اجتماعی، خانواده، حکومت، اقتصاد و آموزش و پرورش و نظایر اینها حضور دارد. از این رو نمی‌توان آن را به حوزه مشخصی محدود ساخت.           کمونیسم: Kommunizmکمونیسم . مسلک و طریقه اشتراکی . شیوعیه . نظام و مکتبی اجتماعی و مخالف رژیم سرمایه داری است .نظام و مکتبی اجتماعی و مخالف رژیم سرمایه داری است . این مسلک بر مالکیت اجتماعی وسایل و ابزار تولید همکاری و کمک متقابل رنجبران استوار است . نخستین مرحله کمونیسم جامعه سوسیالیسم است که زمینه اقتصادی صنعتی اجتماعی و اخلاقی ورود به مرحله کمونیسم را آماده میسازد . کمونیسم بشکل آرزو و آرمان از دوره های باستان ایجاد شده و نظام جامعه نخستین انسانی بشکل کمونیسم ابتدایی که آنرا [ اجتماع ابتدایی بشر ] مینامند اداره میشد . کمونیسم علمی بعنوان نظریه وایدئولوژی آزادی طبقه کارگر و رنجبر از نظام اجتماعی سرمایه داری و ایجاد و استوار کردن اجتماع کمونیستی از سال 40 قرن 19 م . هنگامی که مبارزات طبقاتی بین کارگران و سرمایه داران در کشورهای اروپا در گرفت - بمیان آمد . مارکس وانگلز دو بنیانگذار نخستین سوسیالیسم و کمونیسم علمی هستند . آنان  بیانیه حزب کمونیست  را نشر دادند . کارل - مارکس در کتاب سرمایه وانگلز در کتابهای [ آنتی دورینگ ] پایه های سوسیالیسم و کمونیسم علمی را ریختند .. شعار اساسی جامعه کمونیستی [ از هر کس باندازه استعدادش و بهر کس به اندازه احتیاجش ] میباشد . کمونیستها معتقدند که نظام سرمایه داری و امپریالیسم تغییر پیدا میکند و در مرحله اول جای آن را سوسیالیسم و در مرحله بعدی کمونیسم میگیرد. همگانی شدن کار تمرکز و مالکیت مشترک وسایل و ابزار تولید پایه های مادی و ضرری برقراری سوسیالیسم است و از لحاظ اداره امور دولتی دیکتاتوری پرولتاریا را در این مرحله ضروری و اجباری میدانند . پیروان این مسلک بر آنند که در مرحله کمونیسم همه گونه فرق و امتیازات طبقاتی افراد انسان از یکدیگر از جمله امتیاز در دانش امتیاز بین شهر و ده و یا دهقانان و کارگران و روشنفکران جامعه سوسیالیستی هم از بین می رود .           لیبرالیسم: Liberalismآزادی‌خواهی یا لیبرالیسم  به آرایه وسیعی از ایده‌ها و تئوری‌های مرتبط دولت اطلاق می‌شود که آزادی شخصی را مهم‌ترین هدف سیاسی می‌داند. لیبرالیسم مدرن در عصر روشنگری ریشه دارد. به صورت کلی، لیبرالیسم بر حقوق افراد و برابری فرصت تأکید دارد. اصول کلی لیبرالیسم عبارتند از: گسترش آزادی اندیشه و آزادی بیان، محدود کردن قدرت دولت‌ها، نقش قانون، تبادل آزاد ایده‌ها، اقتصاد بازاری یا اقتصاد مختلط و یک سیستم شفاف دولتی. همه لیبرال‌ها -همینطور بعضی از هواداران ایدئولوژی‌های سیاسی دیگر - از چند فرم مختلف دولت که به آن لیبرال دموکراسی اطلاق می‌شود، با انتخابات آزاد و عادلانه و حقوق یکسان همه شهروندان توسط قانون، حمایت می‌کنند.           ماتریالیسم: Materialismماده‌گرایی یا ماتریالیسم به دیدگاهی گفته می‌شود که بر این باور است که هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است و همه‌ی چیزها از ماده تشکیل شده‌اند و همه‌ی پدیده‌ها (از جمله آگاهی) نتیجه‌ی برهم‌کنش‌های مادی است. به عبارت دیگر، ماده تنها چیز است و واقعیت عملاً همان کیفیت‌های در حالِ رخ دادنِ ماده و انرژی است. ماتریالیسم یک مکتب فلسفی می‌باشد که در مقابل مکتب ایده‌آلیسم مطرح شده‌است. شاخه‌های مهم آن ماده‌گرایی مکانیکی و ماده‌گرایی دیالکتیکی می‌باشند. ماتریالیسم مکانیک را فویرباخ بنیان‌گذاری کرد و ماده‌گرایی دیالکتیک را مارکس.           مارکسیسم: Marxismمکتبی سیاسی و اجتماعی است که تحت تأثیر اندیشه‌های کارل مارکس، فیلسوف و انقلابی آلمانی در اواخر قرن نوزدهم پیدا شد. فردریش انگلس نیز از شکل‌دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و مارکسیست‌ها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند. اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد. واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و لغو کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان ازخودبیگانگی انسان است. (که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است) مارکس و انگلز همانند بقیه سوسیالیست‌ها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستم‌هایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیست‌ها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلز معتقد بودند که انقلاب اجتماعی اجتناب‌ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن به سوی سوسیالیسم است.            مالتوس: توماس رابرت مالتوس Thomas Robert Malthus(1834-1766)استاد دانشگاه انگلیسی بود که تاثیر بسیار زیادی روی جمعیت‌شناسی و اقتصاد سیاسی گذاشته‌است مالتوس به خاطر پایه‌گذاری نظریه رانت مشهور است. البته کتاب مشهوری نیز به نام اصل جمعیت نگاشته است و اولین بار به این موضوع اشاره کرده‌است که افزایش جمعیت راه‌حلی برای پیشرفت نیست. طبق این نظریه، ریشه كلیه مصیبت‌ها در عدم تناسب میان افزایش جمعیت و محدوده مواد غذایی است. قانون طبیعی رشد جمعیت، مشمول تصاعد هندسی است، در صورتی‌كه قانون طبیعی افزایش مواد غذایی، تنها از تصاعد عددی پیروی می‌كند. بنابراین، علت فقر در تمایل مستمر مازاد جمعیت و كمبود منابع كافی برای تأمین نیاز است. این نظریه، آشکارا خلاف برداشتهای عمومی تعادل کلاسیک است. اگرچه مالتوس می‌کوشد طبیعت را در ایجاد تعادل، سهیم بداند و بلاهای طبیعی را مانند زلزله، سیل، بیماری‌های مسری و همچنین جنگ را ابزار محدود‌کننده و مکانیسم تعادلی معرفی کند، با این حال، عوامل مذکور را برای ایجاد تعادل كافی ندانسته، اقدامات لازم برای جلوگیری از رشد جمعیت را پیشنهاد می‌كند. مالتوس برای جلوگیری از رشد جمعیت، سه نوع راه‌حل ارائه می‌دهد: منع یا فشار اخلاقی(عقب انداختن ازدواجها)؛ کنترل جمعیت از طریق برنامه تنظیم خانواده؛ فقر وگرسنگی؛ وی دو راه حل اولی را "راه حل جلوگیری" و راه حل سومی را "راه حل مثبت" و مهمترین عامل متوقف‌کننده افزایش جمعیت می‌داند. او در جواب این سوال، که "آیا واقعا اگر مردم بیشتری به‌کار روی زمین بپردازند و غذای بیشتری تولید کنند، نمی‌توان از فقر وگرسنگی جلوگیری کرد، پاسخ منفی می‌دهد؛ زیرا او معتقد است که قانون بازده نزولی عامل بازدارنده این قضیه است.           مبادله فرهنگی:مبادله فرهنگی انتقال معانی فرهنگی به طور ارادی و گاه با برنامه‌ریزی فرهنگی‌است؛ چنان که هر نظام فرهنگی عناصری از فرهنگ‌های دیگر را می‌پذیرد. این مبادله، در حوزه‌هایی انجام می‌پذیرد که هر نظام فرهنگی آن را مجاز می‌شمارد. این انتقال فرهنگ، دوطرفه است؛ به این معنی که در آن ارزش‌ها و هنجارها رد و بدل می‌شوند.           متافیزیک:مابعدالطبیعه یا متافیزیک شاخه‌ای از فلسفه است که به پژوهش درباره ی  چیستی و کُنه وجود،  زندگی  و جهان به عنوان یک کل، می‌پردازد. متافیزیک را ریشه ی  فلسفه می‌دانند؛ بدین معنا که فیلسوفان نخستین عمدتا به این حوزه از فلسفه می‌پرداخته‌اند. در فلسفه ی  معاصر، به مباحث مابعدالطبیعی با شکٌاکیت بسیار نگریسته‌اند. مسائلی را که در این شاخه ی  فلسفه مطرح اند، می‌توان به سه دسته ی اصلی تقسیم کرد:1)مسائلی که در باب چیستی خدا و هستی هستند؛ همچون وجود و عدم، و وجود خدا.2)مسائلی که در باب چیستی انسان هستند؛ همچون جبر و اختیار.3)مسائلی که در باب چیستی جهان هستند؛ همچون ثبات و تغیٌر، و ذهن و مادٌه           مدرنیسم:كلمه مدرن از ريشه لاتين  modernus   گرفته شده است و مدرنيته بعد از عصر روشنگرى  Enlightenment   در اروپا گسترش يافت. در همين دوران بود كه انسان غربى به عقل خود بيشتر اعتماد پيدا كرد; البته بايد توجه داشت كه اين اعتماد بيشتر متوجه نوعى عقلانيت صورتگرا  Formalist rationality   بود. شايد بتوان ويژگيهاى اصلى ايدئولوژيهاى مدرن را كه همان ويژگيهاى روشنگرى است، به طور اجمال به شرح زير برشمرد: اعتماد به توانايى عقل انسان و علم براى معالجه بيماريهاى اجتماعى; تاكيد به مفاهيمى از قبيل پيشرفت ،طبيعت و تجربه‏هاى مستقيم، مخالفت آشكار با مذهب،تجليل طبيعت و پرستش خداى طبيعى; ، در قلمرو سياست، دفاع از حقوق طبيعى انسانها; بوسيله حكومت قانون و سيستم جلوگيرى از سوء استفاده از قدرت ، اومانيسم و تبيين جامعه و طبيعت ‏به شكل انسانى يا انسان انگارى طبيعت ،تكيه عمده بر روش‏شناسى تجربى و حسى در مقابل روش‏شناسى قياسى و فلسفى ، پوزيتيويسم به عنوان متدلوژى مدرنيسم           میتسوبیشی: Mitsubishiمیتسوبیشی به معنای سه لوزی (الماس) میباشد. گروه میتسوبیشی (به  مجموعه‌ای از شرکتهایی است که تحت نام این نشان ژاپنی فعالیت می‌کنند. شرکت میتسوبیشی در ابتدا به عنوان شرکت حمل و نقل تاسیس شد. فعالیتهای میتسوبیشی در عرصه‌های مختلف از جمله :خودروسازی، هواپیماسازی، بانکداری، صنایع اتمی، الکترونیک، بازرگانی و...جریان دارد. خودروهای این شرکت دارای شهرت جهانی است . شرکت میتسوبیشی موتورز ششمین خودروساز بزرگ ژاپن و هفدهمین خودروساز بزرگ جهان از لحاظ شمار ساخت خودرو است.این شرکت بخشی از میتسوبیشی کیرتسو که در گذشته بزرگترین گروه صنعتی ژاپن بود، است.دفتر اصلی این شرکت در میناتو، توکیو می‌باشد.               ناسیونالیسم: : Nationalismبه صورت کلی به جریان اجتماعی- سیاسی ِ راست‌گرایی گفته می‌شود که می‌کوشد با نفوذ در ارکان سیاسی کشور در راه اعتلا و ارتقای اساسی باورها، آرمان‌ها، تاریخ، هویت، حقوق و منافع ملت گام بردارد. این جریان با محور قرار دادن منافع ملت به عنوان نقطه ی گردش تمامی سیاست‌های خارجی و داخلی، باعث جهش‌های تکاملی و سرعت بخشیدن به حرکت روبرشد ملل در رسیدن به تمدن جهانی می‌شود .ملی‌گرایی، ملت‌باوری، یا ناسیونالیسم نوعی آگاهی جمعی است، یعنی آگاهی به تعلق به ملت که آنرا «آگاهی ملی» می‌خوانند. آگاهی ملی، اغلب پدیدآورنده حس وفاداری، شور، و دلبستگی افراد به عناصر تشکیل‌دهنده ملت (نژاد، زبان، سنت‌ها و عادت‌ها، ارزش‌های اجتماعی، اخلاقی، و به طور کلی فرهنگ) است و گاه موجب بزرگداشت مبالغه‌آمیز از آنها و اعتقاد به برتری این مظاهر بر مظاهر ملی دیگر ملت‌های می‌شود..           نهرو: (1964-1889)جواهر لعل نهروازرهبران جنبش استقلال هند وکنگره ملی هند بود. او به عنوان اولین نخست‌وزیر هند پس از اعلام استقلال در ۱۵ اوت ۱۹۴۷ انتخاب شد. تا پیش از استقلال هند، نهرو مدت ۱۰ سال از عمرش را (به گونه‌ای نامنظم) درزندانهای استعماری گذراند. پس از نخست وزیری او با کمک افراد میهن دوستی چون سردار پاتل و دکتر آمبدکار توانست قوانین جدیدی را برای ساختاردهی مجدد به جامعه ی هند تصویب کند که مهم‌ترین آن‌ها لغو نظام کاست بود. نهرو همراه بااحمد سوکارنو، مارشال تیتو و جمال عبدالناصر از پایه گذاران جنبش عدم تعهد به شمار می‌ رود. نیهیلیسم (Nihilisme)                               دکترینی که بر روی پوچی ساخته شده است.نیهیلیسم از واژه لاتین "Nihil" گرفته شده به معنی "هیچ". برای فرد نیهیلیست هیچ چیز معنی ندارد. کامو نویسنده فرانسوی بدنبال راهی برای فرار از نیهیلیسم بود. او در اثر "تابستان" خود می گوید:"نیهیلیسم مطلق وجود ندارد. وقتی که می گویند همه چیز بی معنی است چیزی را بیان می کنند که معنی دارد." نوانخانه: almshouse، poorhouse نوان ، ناتوان و لاغر و ضعیف + خانه ، جایی است که از طرف شهرداری ناتوانان را درآن نگاهداری می کنند.(لغت نامه دهخدا) فقیر خانه(لغت نامه معین) هانتینگتون: : Samuel P. Huntington(2008-1927) متخصص علوم سیاسی.شهیر آمریکایی بود.وی به خاطر نظریه برخورد تمدن ها و پیش‌بینی کشمکش جهان غرب با جهان اسلام شهرت جهانی پیدا کرده بود. دکتر ساموئل هانتینگتون، دانش‌آموخته و به مدت ۵۸ سال، استاد دانشگاه هاروارد بود.             هیتلر ،آدولف (1945-1889)رهبر حزب ملی سوسیالیست کارگران آلمان ،حزب نازی. او بین سال‌های ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ صدر اعظم آلمان و از ۱۹۳۴ به بعد، هم‌زمان در مقام پیشوای رایش آلمان بزرگ نیز حکومت کرد.هیتلر به عنوان یک کهنه‌سرباز نشان‌دار جنگ جهانی اول در سال ۱۹۲۰ میلادی به حزب نازی پیوست . او در سال ۱۹۲۳ به خاطر شرکت در کودتایی نافرجام معروف به «کودتای آبجو فروشی مونیخ به تحمل ۵ سال زندان محکوم شد و در همین دوران کتاب "نبرد من" را نوشت. او پس از آزادی از زندان، با ترویج ایده‌های ملی گرایی، ضد کمونیستی،یهودی ستیزی و ایراد سخنرانی‌های پرشور بر ضد پیمان ورسای حامیان بسیاری در کشورآلمان به‌دست آورد. هیتلر در سال ۱۹۳۳ به مقام صدراعظمی رسید.  ارتش آلمان در زمان صدارت وی توانست قوای تحلیل رفته این کشور را ترمیم و آن را تبدیل به یکی از قدرت‌های برتر اروپا در زمان خود نماید.هیتلر در ۲۹ آوریل ۱۹۴۵ در روزهای پایانی نبرد برلین با اوا براون  ازدواج کرد. در ۳۰ آوریل یعنی یک روز پس از ازدواجش، به همراه همسرش خود کشی  کرد.           وال استریت:  Wall Streetوال استریت  خیابان بسیار معروفی است در محله ی منهتن کلان‌شهر نیویورک در ایالات متحده آمریکا است. جرج واشنگتن، اولین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا درعمارت فدرال در خیابان وال استریت، به عنوان اولین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا، قسم یاد کرد. نمایی از ساختمان بازار بورس نیویورک (NYSE) در خیابان وال استریت. تصویری از دیوارهای چوبی که نام وال‌استریت از آن گرفته شده است. در آن زمان نیویورک، نیو آمستردام خوانده می شد. جنبش وال استریت  چیست؟ پس از فروپاشي شوروي سابق و نظام كمونيستي و سوسياليستي، سران غرب به ويژه آمريكايي ها با ادعاي تك الگوبودن نظام سرمايه داري تلاش كردند تا حاكميت خود بر جوامع غربي و سپس سراسر جهان را اجرايي سازند. پس از دو دهه مردم غرب دريافته اند كه اين ادعا نه تنها كارايي نداشته، بلكه صرفاًبراي اعمال ديكتاتوري حاكمان بر آنها بوده است كه موجب شده، آنها حاكميت طبقه اي محدود بر سراسرجامعه را بپذيرندجنبش " وال استریت را اشغال کنید " ، متاثر از اوضاع نامساعد کنونی آمریکا است و به سرعت در میان برخی گروه های سیاسی و اجتماعی جا باز کرده است . اولین نشانه ظهور این جنبش به روز 17 سپتامبر باز می گردد که تعدادی از فعالان در برابر ساختمان بورس اوراق بهادار نیویورک در خیایان وال استریت تجمع کردند و اعلام کردند تا زمانی که به خواسته هایشان رسیدگی نشود ، به تجمع خود پایان نخواهند داد .  خواسته‌هایی که گستردگی آنها از بیمه تامین اجتماعی هست تا پایان بخشیدن به جنگ‌های آمریکا در جهان و ایجاد شغل برای جوانان. آنچه که این خواسته‌های گوناگون را به هم وصل کرده، این است که این گروه‌ها اعتقاد دارند مدیران مالی در وال استریت هستند که مسبب همه این مشکلات هستند.بازارهاي بورس آمريكا و اروپا  با سقوط ناگهاني ارزش سهام، شوك تازه اي را در كنار ضرر 800 ميليارد دلاري تجربه كردند. اين اتفاق با وجود مجوز كنگره براي افزايش دو هزار و چهارصدميليارد دلاري سقف بدهي هاي دولت آمريكا رخ داد. قرار بود مصوبه كنگره، آرامش را به اقتصاد آمريكا و اروپا برگرداند اما چنين نشد و سرمايه گذاران نتوانستند اطمينان خود به بهبود وضعيت اقتصادي آمريكا را احيا كنند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 22:17  توسط اسدالله رضایی  | 

معرفي اجمالي واژه هاي علوم اجتماعي دوره پيش دانشگاهي


 معرفي اجمالي واژه هاي علوم اجتماعي دوره پيش دانشگاهي تهيه شده در گروه علوم اجتماعي استان فارس           صهيونيسم: صهيون، در زبان عبري، به معناي پُرآفتاب و نيز نام كوهي در جنوب غربي بيت‌المقدس است. كوه صهيون، زادگاه و آرامگاه داود پيامبرعليه ‏السلام  و جايگاه سليمان عليه ‏السلام بود. گاه اين واژه نزد يهوديان، به معناي شهر قدس، شهر برگزيده و شهر مقدس آسماني به كار مي‌‏رود؛ ولي در متون ديني يهود، صهيون، اشاره به آرمان و آرزوي ملت يهود براي بازگشت به سرزمين داود عليه ‏السلام و سليمان عليه ‏السلام و تجديد دولت يهود دارد. به ديگر سخن، صهيون براي يهود، سمبل رهايي از ظلم، تشكيل حكومت مستقل و فرمان‏روايي بر جهان است و از اين رو، يهوديان خود را فرزندان صهيون مي ‏دانند. صهيونيسم، به جنبشي گفته مي ‏شود كه خواهان مهاجرت و بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و تشكيل دولت يهود است. صهيونيسم، همانند شووينيسم (ناسيوناليسم افراطي) است كه با خوار شمردن ملت‏ها و نژادهاي ديگر و با غلو در برتري خود، در پي دست‏يابي به قدرت سياسي است. اين جنبش، در نيمه اول قرن 13 شمسي(نيمه دوم قرن 19 ميلادي) در اروپا، پا به عرصه حيات گذاشت ولي واژه صهيونيسم، نخستين بار توسط تئودور هرتزل به كار رفت و سپس ناحوم ساكولو- مورخ صهيونيست - در كتاب «تاريخ صهيونيست» از آن سخن گفت. صهيونيسم، تنها داراي ابعاد و معاني سياسي (صهيونيسم سياسي) نيست؛ بلكه ابعاد و معاني ديگري همچون صهيونيسم كارگري، فرهنگي، دمكراتيك، راديكال و توسعه‌طلب را نيز در بر مي‌‏گيرد .ناتان برنبام برای اولین بار این کلمه را به معنای «ملی گرایی یهودی» در ژورنال «خود-رستگاری» به کار برد. صهیونیسم در ابتدا از مایه‌های مذهبی یهودیان برای اجتماع آنان در فلسطین وام می‌گرفت، با این حال صهیونیسم مدرن، بیشتر جنبشی سکولار است که بنا به ادعای خودشان در پاسخ به یهودستیزی‌های قرن ۱۹ در اروپا فعالیت می‌کند. از زمان پایه ریزی کشور اسرائیل، کلمهٴ «صهیونیسم» عموماً به معنای پشتیبانی کردن اسرائیل به عنوان کشوری برای یهودیان به کار می‌رود. صهیونیسم یک جنبش سیاسی و ملی‌گرای یهودی ست که در اواخر سده ۱۹ میلادی شکل گرفت. عمده‌ترین هدف جنبش صهیونیسم، تشکیل کشوری برای یهودیان بود. این جنبش بر منابع تاریخی و مذهبی‌ای تکیه دارد که یهودیان را به سرزمین اسرائیل ارتباط می‌دهد.[۱] این سرزمین همان فلسطین یا آنچه برخی آن را امروزه اسرائیل می‌نامند، می‌باشد که قوم یهود از حدود ۳۲۰۰ سال پیش تا سال ۲۰۰ میلادی (که امپراتوری روم آن‌ها را پراکنده کرد) در آن سکونت داشتند. سرمايه داري: اصطلاح "كاپیتال" مأخوذ از ریشه لاتینی كاپیتلیوم (Capitalism) است. پیشوند "caput" به‌معنای "سر" و در زبان اقتصاد به‌معنای سرمایه‌ به‌كار می‌رود. پول، از آن جهت كه سود و بهره به‌دنبال دارد، در اقتصاد، سرمایه مالی محسوب می‌شود. سرمایه‌داری عبارت از روحیه سودجویی و سرمایه‌گذاری مستمر سودها، با توسل به راه و روش عقلانی است. در یك نظام سرمایه‌داری‌ هر فرد سرمایه‌دار، الزاماً باید از تمام امكانات موجود برای كسب حداكثر سود استفاده كند؛ زیرا در غیر این‌صورت، محكوم به زوال و ورشكستگی است. برای اینکه بتوانیم به تعریف دقیقی از سرمایه‌داری برسیم، تبیین این مسئله ضروری است، که ما كنش اقتصادی را کنشی مبتنی بر سودجویی و تحقق سود با بهره‌گیری از فرصت‌های تجاری و به‌عبارت دیگر امكان‌پذیری فرصت‌های(به‌ظاهر) صلح‌آمیز بدانیم. سرمایه‌داری نظامی اجتماعی است که در آن وسایل تولید، توزیع و مبادله به‌طور کامل و اساسی در مالکیت خصوصی افراد است. نظام سرمایه‌داری در بریتانیای قرن هجدهم توسعه یافت و بعدها به شمال غربی اروپا و آمریكای شمالی راه یافت. این مسئله همراه و همزمان با انقلاب صنعتی بود. دو نوع نظریه در مورد پیدایش سرمایه‌داری وجود دارد.یکی این‌که سرمایه‌داری زاییده اختراعات مکانیکی قرن هیجدهم است؛ که باعث افزایش سریع قدرت تولید کارخانه‌ها و جستجو برای بازارهای جدید جهت فروش کالاهای تولیدشده و در نتیجه باعث گسترش تجارت و بازار مالی شد.نظریه دوم که بیشتر به حقیقت نزدیک‌تر است این است که پیدایش سرمایه‌داری تجاری و مالی بر سرمایه‌داری صنعتی تقدّم داشته است. فرهنگ حق: خداى عزيز براى آراسته شدن انسان به سلامت واقعى در تمام شؤون حيات اعم از شؤون مادى و معنوى ، امر مى‏كند با تمام وجود تسليم فرهنگ حق شويد و از وساوس و تفرقه‏افكنى و دستورهاى شيطان پيروى ننماييد كه شيطان در هر شكلى كه هست ، دشمن آشكار شماست .َیا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَافَّةً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ           مدينه فاسقه: مدینه فاسقه مدینه‌ای است که در دانسته‌ها و گفته‌ها و حتی باور‌ها با مدینه فاضله مشترکند ولی اعمالشان همچون عمل مردمان مدینه‌های جاهله است.           تقدیرگرایانه: تقدیرگرایی درقلمرو فلسفه آموزه ای است که براساس آن تمام رویدادها و اعمال در انقیاد و استیلای تقدیر یا سرنوشت قرار دارند. دراین گرایش ارادۀ آزاد نقشی ندارد. براساس تقدیرگرایی تاریخ تنها در یک روال ممکن و از پیش تعیین شده حرکت می کند و اعمال همواره به یک پایان اجتناب ناپذیر و همیشگی    می انجامد .لذا پذیرش این حتمیّت یا گریز ناپذیری از مقاومت دربرابر آن مناسب تر است .ازلحاظ فلسفی تقدیرگرایی ( fatalism ) با مفاهیمی مانند جبرگرایی (determinism ) ، شکست باوری( defeatism ) و قضا و قدر (  predestination)تفاوت دارد که برای درک این تفاوت ها باید به متون فلسفی مراجعه کرد.دراین جا تنها درمقایسه ی جبر باوری و تقدیرگرایی باید گفت ازدید جبر باوران آینده از پیش تعیین شده است ولی اعمال آدمی به عنوان بخشی از علیّت آینده برآن موثراند. به عبارت دیگر آنان معتقدند که آینده به خاطر اصل علیّت مطلق تثبیت شده است حال آن که تقدیرگرایان بدون توجه به علیّت آینده را محترم و گریز ناپذیر می دانند. بنابراین  برمبنای جبرگرایی اگر گذشته متفاوت باشد ، حال و آینده نیز تفاوت خواهند داشت . ولی از نظر تقدیرگرایان چنین بحثی اصلاً مطرح نیست زیرا گذشته ای جز آن چه روی داده نمی توانسته وجود داشته باشد . علاوه برآن در دیدگاه جبرباوران برخلاف تقدیرگرایان تسلیم در برابر سرنوشت مورد تأکید قرار نمی گیرد.           دترمينيسم: دترمینیسم به انگلیسی: determinism) یک موضوع فلسفی است که بر طبق آن هر رویدادی از جمله شناخت، رفتار، تصمیمات و کنش‌های آدمی به صورت علی توسط یک زنجیرهٔ پیوسته‌ای از رخدادهای پیشین تعیین شده‌است. جبرگرایی را به شکل دیگری نیز می‌توان تعریف نمود: فرضیه‌ای که بر طبق آن در هر لحظه یک و تنها یک آیندهٔ فیزیکی ممکن و شدنی وجود دارد. در نتیجهٔ جدال‌های تاریخی بیشماری که بر سر مساله جبرگرایی صورت گرفته‌است. دیدگاه‌های فلسفی گوناگونی در این باره وجود دارد.           عقلانيت: رندال کالینز در اثر عالمانه‌ی خود در مورد ماکس وبر؛ معانی گونه‌گون عقلانیت در اندیشه وبر را چنین مطرح می‌کند:الف: یک معنای عقلانیت، در تئوری کنش وبر یافت می‌شود. عقلانیت عبارت است از ارتباط میان وسیله‌ها و اهداف، بدین‌نحو که کنش‌گر وسیله‌هایی را برگزیده است که واقعا به پیامدهای مورد نظر و مطلوب وی منجر خواهند شد. معنای عقلانیت اینجا محاسبات فنیِ کافی برای رفتن از نقطه‌ی الف به نقطه‌ی ب است. ب: هنگامی که درباره‌ی تاریخ جهان لب به سخن می‌گشاییم، وبر اغلب معنای دیگری از عقلانیت را به کار می‌برد. او مکررا میان سرمایه‌داری عقلانی و سرمایه‌داری سنتی تمایز قایل می‌شود، در بستری که فرم‌های سنتی ایستا بودند، سرمایه‌داری عقلانی نیروی عظیم و دگرگون‌کننده‌ی جهان بود. عقلانیت در اینجا به چیزی فعال دلالت دارد که جهان را راهبری می‌کند تا این‌که به صورت منفعلانه خود را با آن منطبق کند.پ: سومین معنای عقلانیت در هم‌سنجی انواع گوناگون نهادها سر بر می‌آورند. دیوان‌سالاری به عنوان یک صورت عقلانی سازمان اداری که در تضاد با عناصر غیر عقلانی موجود در نظام سلطانی است، توصیف می‌شود؛ هم‌سانِ فن‌آوری و علم که می‌توانند عقلانی باشند، و مانند نظام بازار – اما فقط تحت شرایط خاص. کدام شرایط؟ بازار وقتی که پیش‌بینی‌پذیر باشد و قیمت‌ها قابل تنظیم باشند، بیشتر عقلانی است تا غیرعقلانی. به‌ویژه وقتی ارتباطات بازار توسط سامانه‌ای از محاسبات تعیین شده باشند. نکته‌ی کلیدی در اینجا “قابلیت پیش‌بینی” و “تنظیم‌پذیری” است. بدینسان این قانون وقتی که توسط حقوق‌دانان نوشته، مدون و سامان‌مند می‌شود، عقلانی شده است. دلالت و اشارتی جدی وجود دارد که عقلانیت بر قوانین مکتوب، و از این رو مبتنی بر کاغذبازی است.           نسبيت فرهنگي: نسبی گرایی فرهنگی یا نسبیت فرهنگی است. نسبی گرایی فرهنگی به ما می گوید: خوب و بد خواندن مسائل براساس یک ملاک کلی صحیح نیست بلکه دیدگاه های فوق معیارهای درست و نادرست یا نیک و بد یا حق و باطل باید دربافت و زمینه هایی که ظهور پیدا می کنند مورد ارزیابی قرار گیرند. ممکن است آنچه که در یک جامعه درست است در جامعه ای دیگر نادرست باشد. نسبی گرایی نخستین بار توسط پروتاگوراس فیلسوف یونانی مطرح شد کهانسان معیار همه چیزهاست و جمله او بدین شکل تفسیر می شد که هر انسانی می تواند ملاک و معیار خودش باشد. در عصر رنسانس به سه دلیل مسالة نسبی گرایی و به تبع آن نسبی گرایی فرهنگی در غرب قوت گرفت: ۱( رخدادهای اجتماعی و سیاسی: مانند گسترش فتوحات استعماری اروپاییان یا مسافرتهای دانشمندان مغرب زمین به شرق و نیم کرة جنوبی که باعث آشنایی و کشف گونه های متنوعی از فرهنگها شد. ۲(گسترش رفتارهای مسیحی: پدید آمدن انواع جدید و گوناگونی از رفتارهای مسیحی که پس از دوران اصلاح دینی صورت پذیرفت زمینه را برای پذیرش تنوع فرهنگها و در نتیجه نسبی گرایی فرهنگی فراهم آورد. ۳(بسط و ایجاد نظریه های تازه در علوم انسانی: پس از رنسانس این فرضیه در علوم انسانی قوت گرفت که باورها تحت تأثیر شرایط فیزیکی و روانشناختی قرار داشته و از این رو بسته به شرایط گوناگون، باورها متفاوت، متغیر و در نتیجه نسبی اند. مثلاً پی بربیل (P.Pierre Bayel) یکی از فیلسوفان بزرگ غرب معتقد بود رفتار اخلاقی [نظام و جزء سوم از اجزأ فرهنگ] از علل طبیعی مثل تعلیم و تربیت نشأت می گیرد و نه از اعتقادات دینی [باورها و گرایشها] از این رو، به دنبال آن بود که نشان دهد قهرمانان انجیل همانند داوود، رهبران مسیحی مانند کالوَن، لوتر، افراد مقدس و پاپها در طول تاریخ مسیحیت از جهت ماهیت انسانی خود به نحو اخلاقی عمل کرده اند نه به علت باورهای دینی ای [فرهنگ دینی] که داشته اند. ناگفته نماند که نسبی گرایی فرهنگی نقطه مقابل یگانگی فرهنگ مسیحی بود و در واقع برای حذف فرهنگ دینی از جامعه و جایگزین ساختن فرهنگ انسانی به جای آن، می کوشید. امپراطوري: اصطلاح امپراتوری درباره کشورهایی بکار برده شده است که واجد خصوصیات زیر: كوروش بزرگ از حیث قلمرو، جمعیت، و توان سیاسی، مشتمل بر چند ملت، قوم یا سرزمین هایی بزرگ با نژادها یا فرهنگهای متفاوت باشند. از استیلای یک قبیله یا ملت توانمندتر بر سایر اقوام یا مردم حاصل شده باشد، به شرطی که غلبه استمرار یابد، و ملت‌های مغلوب حقیر شمرده شوند، چندان که وحدت امپراتوری بیش تر از طریق اعمال توان حاصل شده باشد تا از راه رضایت خاطر اقوام متنوع از حیث ساخت سیاسی، توان در اختیار شخصی نظیر امپراتور قرار داشته باشد و تمام توان‌های محلی از اختیارات تفویضی او مایه گرفته باشند. وجود نظریهای جامع تحت عنوان دین، ایدئولوژی، یا قانونی مشترک که فراهم آورنده ی ساختی سیاسی و اخلاقی است و مدعی ست که این ساخت سرانجام صلح و هماهنگی میان تمام انسانها را برقرار خواهد کرد.           همچون دیگر حکومت‌ها، یک امپراتوری ساختار سیاسی خود را حداقل با اندازه‌ای از اجبار، حفظ می‌کند. امپراتوری‌های زمین‌پایه (مانند امپراتوری مغول یا امپراتوری ماد) تمایل به گسترش در حوزهٔ پیوسته دارند، در حالی که امپراتوری‌های دریایی (مانند امپراتوری هخامنشی عادلحملهٔ گستردهٔ دریایی به یونان در زمان خشایارشا. یا امپراتوری بریتانیا سرزمین‌هایی پراکنده‌تر هستند.           مدينه تغلب: فارابي در گونه شناسي خود، يكي از انواع جوامع جاهلي را مدينة تغلب مي نامد. مدينة تغلب جامعه هاي است كه سلطه بر ديگر جوامع راارزش اجتماعي برتر مي داند.           امپرياليسم: اصطلاح اَمپـِریالیسم (به فرانسوی Impérialisme) خود از واژهٔ قدیمی‌تر empire (امپراتوری آمده است از واژهٔ امپریالیسم تعاریف گوناگونی بدست داده شده‌است: امپریالیسم به نظامی گفته می‌شود که به دلیل مقاصد اقتصادی و یا سیاسی می‌خواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند و سرزمین‌ها و ملتها و اقوام دیگر را زیر سلطهٔ خود درآورد. سیاستی که مرام وی بسط نفوذ و قدرت کشور خویش بر کشورهای دیگر است. رژیمی که بر اثر از میان رفتن خرده‌سرمایه‌داری داخلی و پدید آمدن تراست‌ها و کارتل‌ها دچار تورم تولید و کمبود مواد خام شود و برای به‌دست آوردن مستعمره و بازار به دیگران تجاوز کند. این واژه در مفهوم امروزی به معنای کنترل کشوری از سوی کشور دیگر بکار می‌رود؛ فرایند تحمیل ارادهٔ کشوری بر کشور دیگر. مثلاً گاهی گفته شده‌است نظارت آمریکا بر کشورهای خاورمیانه امپریالیسم آمریکایی است. امپریالیسم عنوانی است برای قدرتی (یا دولتی) که بیرون از حوزهٔ ملی خود به تصرف سرزمین‌های دیگر پردازد و مردم آن سرزمین‌ها را به زور وادار به فرمانبرداری از خود کند و از منابع اقتصادی و مالی وانسانی آنها به سود خود بهره‌برداری کند.           امپریالیسم فقط به معنای تصاحب قلمرو ارضی کشورها نیست بلکه به نحو گسترده‌تری با کسب کنترل سیاسی و اقتصادی بر مردم و اراضی، خواه با نیروی نظامی و خواه با ابزارهای زیرکانه تر، مرتبط است. موضوع امپریالیسم سیاست و شیوه‌های دولتی است که غالباً با ابزارهای اقتصادی، قدرت و سلطهٔ خود را گسترش می‌دهد. استعمار قديم: در روزهاي قديم استعمار به شيوه هاي زير بود: الف) چپاول و غارت مستقيم ثروت‌ها استعمارگران اروپايي از پانزدهم تا نوزدهم ميلادي، با غارت و چپاول ثروت مردم ساير قاره‌ها، به ثروت‌هاي زيادي دست يافتند و همين ثروت‌ها باعث وقوع انقلاب صنعتي در انگليس گرديد. به عبارت بهتر بايد بگوئيم رنسانس اروپا حاصل استعمار کشورهای آفريقايی و اسيايی است.  ب) تجارت برده: داستان كشورهاي آفريقايي و آسيايي در مقابل استعمارگران از يك سو، حكايت ظلم، ستم، شقاوت و بي‌شرمي استعمارگران و از سوي ديگر، داستان مظلوميت، فقر، مرگ و تقلاي مردم تحت ستم است.    استعمارگران از همان آغاز تسلط خود بر آسيا و به ويژه آفريقا، دست به اقداماتي زدند كه از يك سو، ثروت و پيشرفت را براي خودشان به ارمغان آورد و از سوي ديگر، چنان ضربه‌هايي به كشورهاي استعمارزده وارد كردند كه آثار شوم آن تا كنون نيز باقي است و هنوز هم نتوانسته‌اند از نتايج مصيبت‌بار اين فجايع رها شوند. تخمين زده مي‌شود كه حدود 100 تا 150 ميليون نفر از مردم آفريقا از اين طريق تلف شده‌اند. و بدين ترتيب، ضربه وحشتناكي به اين كشورها از نظر نيروي انساني جوان وارد شده است.  ج)تحميل نظام تك محصولي بعد از اين كه استعمارگران از طريق غارت ثروت‌های کشورهای دﻳﮕر به رشد و توسعه و توليد انبوه دست يافتند، هدف اصلي آنها، تأمين موادّ اوّليه صنايع پيشرفته فروش توليدات صنعتي خود به اين كشورها شد. لازمة اين كار، محدود كردن توليدات كشورهاي ديگر يا از هم پاشيدن نظام اقتصاد كشاورزي خودكفا و در مواردي، جايگزين شدن آن با نظام توليد غلات و محصولات زراعي به منظور صادرات بود.  د) ترويج استعمال مواد مخدر تاريخ شروع و توسعه مصرف مواد مخدر از جمله ترياك، هروئين، حشيش و… در كشورهاي تحت سلطه همزمان با ورود اروپائيان به اين سرزمين‌ها است، زيرا قبل از ورود استعمار به اين كشورها، ترياك و مشتقات آن تنها به عنوان يك ماده پزشكي در اين گونه كشورها شناخته شده بود. به عنوان مثال ترياک در ايران تا قبل از ورود انگليسی ها به ايران به عنوان يک ماده دارويی استفاده می شد. استعمار نو: استعمار نو، مفهومی است که به روش‌هایی گفته می‌شود که پس از دوران استعمار کهن، برای تسلط اقتصادی و سیاسی بر کشورها و بهره گرفتن از آنها بکار گرفته می‌شود.همگام با تحولات پس از جنگ جهانی دوم و سلب امکان استعمار کشورها بصورت مستقیم و مستعمره، سیاست‌های جدیدی تحت عنوان استعمار نو بکار گرفته شد و شیوه‌های استعمار کلاسیک به کار خود پایان داد. این روش، شامل شیوه‌هایی چون تک‌محصولی کردن کشورهای جهان سوم، سرمایه‌گذاری‌های خارجی توسط کشورهای ثروتمند و غیره می‌شود.ورود اندیشه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جدید به مناطق مستعمره و گسترش جنبش‌های ضد استعماری از عوامل مهم پایان گرفتن استعمار سنتی بودند. استعمار کهن پس از بیرون آمدن نیروهای نظامی و عوامل شناخته شده خود از مستعمره‌ها، به به قدرت رساندن هواداران داخلی، منافع خود را در این مناطق تامین می‌کند.رشد اقتصاد سرمایه‌داری و صدور سرمایه برای بهره‌برداری از منابع سرزمین‌های دیگر، روابط اقتصادی کشورهای صنعتی استثمارگر را با کشورهای کوچک وارد مرحلهٔ تازه‌ای کرد؛ به این ترتیب که کشورهای صنعتی، از راه صدور سرمایه و مکانیسم جهانی قیمت‌ها و داد و ستد مواد خام با کالاهای ساخته شده و فشارهای سیاسی و اقتصادی، از کشورهای کم‌رشد بهره‌کشی می‌کنند و این رابطه عنوان «استعمار نو» (نئوکولونیالیسم) به خود گرفته‌است و بسیاری از ملت‌های کوچک و تازه آزاد شده را علیه این نوع رابطه‌ سیاسی و اقتصادی برانگیخته‌است.روش «نواستعماری» سبب می‌شود که کشورهای ضعیف با وجود استقلال سیاسی حقیقی یا ظاهری، همچنان در مراحل اولیهٔ رشد اقتصادی در جا بزنند و یا حتی عقب بروند، و در مقابل، کشورهای پیشرفته از بهره‌برداری منابع آنها و از راه دادوستد اقتصادی سودهای کلان بدست آورند           استعمار فرانو:استعمار مابعدتجددی استعماری است كه به يك معنا قطب و مركز ندارد چون ظاهرا برپايه نقش، موقعيت و حضور دايمی قطب‌های غربی سلطه شكل نمی‌گيرد بلكه بر پايه شبكه‌ای از روابط سلطه كه در هر جای جهان نيروهای بومی خود را دارد، استقرار می‌يابد. نه تنها اين استعمارگری فرانوين قطب ندارد، بلكه اتفاقا غرب يا طبقه جديد حاكم غربی است.اكنون بالأخره پس از مدت‌ها ابهام، ما مفهومی داريم كه به خوبی می‌تواند تحولی بنيانی در رابطه استعمارگر و استعمار شده را بيان كند. با اينكه حداقل از يك دهه پيش كمابيش تشخيص داده می‌شد كه جهان وارد عصر تازه‌ای از استعمارگری شده است، به دلايل مختلفی تا به حال امكان اينكه تعبير و دركی متناسب برای اين مرحله صورت‌بندی شود، به وجود نيامده است. و جمعی از اين دلايل به قابليت‌های علوم اجتماعی غرب در نظريه‌پردازی برمی‌گردد. از آن جا كه در جهان كانون مستقلی برای نظريه‌پردازی اجتماعی وجود ندارد و غربی‌ها همچنان در صدور و انتشار گسترده ديدگاه‌های خود به جهان دست برتر را دارند، ما به جای داشتن تصوير درستی از اوضاع جهان طی اين سالها با مجموعه‌ای از نظريات روبرو بوديم كه در بهترين حالت توضيح ناقص و ناروشنی از امور و روابط ميان استعمارگران غربی و كشورهای غيرغربی يا استعمارزده می‌دادند.از اين مجموعه نظريات، نظريه‌های ما بعدتجددگرايی، ما بعداستعمارگرايی ـ Post colonialism ـ و جهانی شدن بيشترين سهم را در خطای ديد ما نسبت به ماهيت و حقيقت رفتار غربی‌ها درباره غير غربی‌ها موجب شده‌اند. اين نظريات به طرق مختلف با تمركز بر وجوهی خاص از تمايز  اوضاع و احوال جديد جهان با دوره‌های استعمارگری نو و كهنه، اين تلقی خطا يا توهم را به وجود آورده‌اند كه گويی روابط نامتقارن يا سلطه‌آميز گذشته ميان غرب و غير غرب جای خود را به وضعيتی متقارن يا غيرسلطه‌آميز داده است. از اين نظريات به ويژه دو نظريه مابعداستعمارگرايی و جهانی‌شدن كه بيش از اولی ذهن ما را تسخير كرده، از همان آغاز با عنوان منحرف كننده‌ای كه برگزيده‌اند از پايان و گذر از دوره استعمار و يك كاسه‌شدن تمامی ملتها و كشورها به واسطه ورود همه آنها به عرصه واحد و پيوسته‌ای از روابط هم ارز و هم عرض سخن گفته و در اين زمينه ابهام آفرين بوده‌اند. استعمارگری فرانوين از وجهی نيز ماهيتی فرهنگی دارد اما صرفا از قسم امپرياليزم فرهنگی نيست. در واقع استعمارگری مابعدتجددی تمامی اشكال استعمارگری‌های گذشته را دارد ضمن اين كه صرفا به آنها محدود نمی‌شود. از اين جهت قطعا امپرياليزم فرهنگی همچنان در اين مرحله از استعمارگری نقش ايفا خواهد كرد. اما آنچه اين امپرياليزم فرهنگی را متفاوت می‌سازد اين است كه اين بار محصولات فرهنگی غرب فقط توسط برادران وارنر يا يهودی پخش نمی‌شود بلكه رسانه‌ها و شبكه‌های توليد و توزيع ايرانی در اينجا و آنجا، لس‌آنجلس يا لندن نقش اصلی را در آن ايفا می‌كنند. دقيقا از همين جهت كه اين بار خودی با چهره‌ای آراسته، ظاهری موجه و از منظری بومی كار استعمار را دنبال می‌كند، استعمار ماهيتی كامل دشوار و به يك معنا غيرقابل گريز می‌يابد. اما شايد آنچه مسئله را صورتی كامل جديدتر و ماهيتی پيچيده و دشوارتر می‌بخشد اين است كه امپرياليزم فرهنگی گوش و دلی نيز در نزد استعمارزده يا استعمارشده يافته است. به اين معنا در اينجا نيز مسئله پيدايی استعمارخواهی يا غرب‌طلبی و تجددخواهی است كه استعمارگرايی مابعدتجددی را از مراحل قبلی آن كاملا متمايز ساخته است زيرا در اين حالت، استعمار كسانی را در كشورها و جوامع مقصد يافته كه به جای تعارض و رد استعمار-بر اثر تغيير علايق- خود در جست وجو و طلب بردگی و سرسپردگی هستند.           عقل: عقل که در لسان قرآن کریم به لبّ و مغز تعبیر می شود ، قوّه ایست حسابگر و اندیشه گر که خداوند به انسان موهبت فرموده تا به کمک آن نیک و بد را بشناسد و حق و باطل را تمیز دهد و مسیر خویش را به مقصد کمال و سعادت برگزیند . تکامل معنوی انسان در پرتوی تعقل میسر است و آن که عقل ندارد فاقد کمال انسانیست . و وجه تمایز انسان با حیوان قوه تعقل و اندیشه اوست .یا به تعریفی دیگر : عقل قطبیست که مدار تکلیف بر آنست ، و حاکم و فارق بین حق و باطل است و ثواب و عقاب بر وجود آن مترتب می باشد و جلب منافع و دفع ضررها منوط به وجود او خواهد بود. عقل از دیدگاه فلاسفه ، جوهریست قدیم و تعلق به ماده ندارد نه ذاتاَ و نه فعلاَ .شناخت عقلی چیست ؟ شناختی است از طریق تفکر و اندیشه و از این رو با ادراکات حسّی تفاوت ماهوی دارد .نیروی عقل و خرد هر چند یک حقیقت است امّا به لحاظ قلمروی تعقل و اندیشه عناوین مختلفی بدان می توان داد ناسيوناليسم: ناسیونالیسم یا ملی‏گرایی به اصالت دادن به تعلقات قومی و ملی تعریف شده است. انسان به جهت پاره‏ای از تعلقات از قبیل سرزمین، زندگی مشترك، خون و نژاد و مانند آن، خود را از دیگران جدا شمرده و به قوم خاصی احساس تعلق می‏كند و توجه خود را به تامین منافع ملی، حتی اگر مستلزم زیان دیگران هم باشد، معطوف می‏گرداند. این مساله از علاقمندی شروع می‏شود و آن‏گاه به افراط در نژادپرستی می‏رسد. ناسيوناليسم Nationalism در لغتتركيب­شده از دو كلمه يكي به معناي ناسيون(Nasei) یعنی متولدشدن گروهي از مردم در يك مكان است و دوم ايسم(Ism) به معني شناختن است. اين دو معنا تداعي‌گر ايدئولوژيك بودن ناسيوناليسم است. و در اصطلاح عقيده‌اي است كه تا حد ممكن مرزهاي ملت(كه حافظه تاريخي مشترك، زبان مشترك، فرهنگ و آداب رسوم مشترك و سرزمين مشترك و مانند اين­ها را در برمي‌گيرد) با مرزهاي دولت منطبق باشند و ملت سرنوشت خود را در دست داشته باشد و دولت ملي مهم‌ترين سازمان سياسي آن باشد. تعريف ديگري كه از ناسيوناليسم وجود دارد اين است كه ناسيوناليسم «ايدئولوژي است كه "دولت ملي" را عالي­ترين شكل سازمان سياسي مي‌داند و مبارزه­هاي ملت باورانه بر ضد چيرگي بيگانه، براي پاسداري از چنين ملتي است بنابراين رشد ملت­باوري باعث شد كه اصل "حاكميت ملي" شناخته شود و اين دوره براي اروپا از قرن هفدم تا اواخر قرن نوزدهم و در آسيا و آفريقا بويژه نيمه­ی دوم قرن بيستم را در برمي‌گيرد. ناسيوناليسم در جهان: ناسيوناليسم ابتدا در واكنش عليه سلطه پيدا شد كه در قرن چهاردهم تا هفدهم جنبش‌هاي رنسانس و اصلاحات مسيحيان پروتستان عليه سلطه­ی كليساي كاتوليك و امپراطوری مقدس روم را، تشريح كردند.ناسيوناليسم تا زمان انقلاب فرانسه به صورت جنبش توده‌اي و همگاني درنيامد، اين انقلاب، ناسيوناليسم را از بسترش رها كرد و هيچ كس نتوانسته آن را به جاي خود برگرداند.ناسيوناليسم در اوايل قرن نوزدهم به ديگر كشورهاي اروپايي سرايت كرد و در اواسط قرن سراسر اروپا بويژه آلمان و ايتاليا را فرا گرفت و اواخر قرن، ناسيوناليسم به دليل اينكه با برتري فرهنگي و نژادي توجيه مي‌شد رژيم‌هاي توتاليتري مانند در نازیسم در آلمان و فاشيسم(موسوليني) در ايتاليا را باعث شد ماركسيسم: مارکسیسم (Marxism) مکتبی سیاسی و اجتماعی است که تحت تأثیر اندیشه‌های کارل مارکس، فیلسوف و انقلابی آلمانی در اواخر قرن نوزدهم پیدا شد. فردریش انگلس نیز از شکل‌دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و مارکسیست‌ها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند.اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد.میان مارکسیست‌های مختلف، برداشت‌های بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریباً همه در آن توافق دارند: «واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و لغو کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان ازخودبیگانگی انسان» است.که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است. مارکس و انگلس همانند بقیه سوسیالیست‌ها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستم‌هایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیست‌ها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلز معتقد بودند که انقلاب اجتماعی اجتناب‌ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن به سوی سوسیالیسم است.           سكولاريسم: سکولاریسم یا گیتی گرایی به انگلیسی( Secularism)  به صورت کلی به مفهوم ممانعت از دخالت دین در تمامی امور عمومی جامعه است. این تفکر به صورت کلی ریشه در عصر روشنگری در اروپا دارد. ارزش‌هایی مانند جدایی دین از سیاست، جدایی کلیسا و حکومت در آمریکا، و لائیسیته در فرانسه بر پایه سکولاریسم یا گیتی گرایی بنا شده‌اند.اهداف و استدلال‌ها برای قبول سکولاریسم یا گیتی گرایی بسیار گسترده‌اند. در لائیسیته اروپایی بحث گردیده که سکولاریسم یا گیتی گرایی یک جنبش به سوی مدرنیته و دور شدن از ارزش‌های دینی است. برخی استدلال می‌کنند که سکولاریسم در آمریکا بیشتر به حفظ دین از حکومت پرداخته و در زمینه اجتماعی کم‌کار تر بوده‌است.[۱] در میان کشورها جنبش‌های سیاسی گوناگون سکولاریسم یا گیتی گرایی را به دلایل مختلف پشتیبانی می‌کنند.واژه سکولاریسم یا گیتی گرایی برای اولین بار توسط نویسندهٔ بریتانیایی، جورج هالی اوک در سال ۱۸۴۶ استفاده شد. هر چند این اصطلاح تازه بود، ولی مفهوم کلی آزادی که سکولاریسم بر پایه آن بنا شده بود، در طول تاریخ وجود داشته‌است. ایده‌های اولیه سکولار می‌توان در آثار ابن رشد (اورئوس) پیدا کرد. وی و پیروان مکتب اوروئسیسم معتقد به جدایی دین از فلسفه بودند. هالی اوک این ایده جدایی اجتماع از دین را بدون تلاش برای انتقاد عقاید دینی مطرح کرد. هالی اوک یک ندانم‌گرا بود و به نظر خودش سکولاریسم برهانی علیه مسیحیت محسوب نمی‌شد، بلکه مستقل بود. سکولاریسم تنها به این نکته می‌پردازد که راه روشن در حقیقت سکولار است. دانستنی‌های سکولار به طور روشن در همین زندگی پیدا می‌شوند و می‌توانند در همین زندگی آزمون شوند.           اومانيسم: انسان‌گرایی )اومانیسم) به انگلیسی:( Humanism) رویکرد تمرکز بر توانایی‌ها و دغدغه‌های انسان؛ در آزمایش‌های تجربی، مطالعات اجتماعی، پژوهش‌های فلسفی و خلق آثار هنری است. واژه ي ( Humanismبا H بزرگ) نهضت فرهنگی فکری است که در خلال دوران تجدید حیات فرهنگی(رنسانس) به دنبال ایجاد رغبت و تمایل جدید نسبت به آثار برجستهٔ یونانی و رومی پدید آمده‌است. این واژه از واژهٔ لاتینی Humus به معنی خاک یا زمین اخذ شده‌است.انسان‌گرایان میان مجردات در انتهای دوران باستان و در قرون وسطا، محققان و روحانیون، میان divinitas به معنی حوزه‌هایی از معرفت و فعالیت که از کتاب مقدس نشأت می‌گرفت و humanitas یعنی حوزه‌هایی که به قضایای عملی زندگی دنیوی مربوط می‌شده‌است، فرق گذاشتند. و از آنجا که حوزهٔ دوم، بخش اعظم الهام و مواد خام خود را از نوشته‌های رومی و به طور فزاینده یونان باستان می‌گرفت، مترجمان و آموزگاران این آثار که معمولاً ایتالیایی بودند خود را umanisti یا humanists نامیدند.در برخی از موارد انسان‌گرایی در برابر خداگرایی قرار داده شده است. اما از نقطه نظر علمی، در آنتروپولوژی ارتباطی میان اومانیسم و خداناباوری وجود ندارد و ارتباط عمیقی میان خداباوری و اومانیسم در تاریخ یاد شده‌است، زیرا بنیانگذاران اومانیسم در(اروپا ی مدرن) که دکارت و کانت می‌باشند خود سرسخت‌ترین خداباوران هستند. سارتر در کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت‏ بشر (Existentialisme est un Humanism) کوگیتوی دکارتی را تنها نقطهٔ تمایز اگزیستانسیالیسم از بقیهٔ فلسفه‌ها و «تنها مبنای ممکن برای اومانیسم» می‏داند. برخی از انسان گرایی به عنوان ایمان به خدای حقیقی یاد می کنند.از نظر آن ها با این که یک ندای درونی در انسان می گوید که خدا هست ولی چون انسان آن را نمیبیند پس نباید در مورد آن اضهار نظر کرد فعلا چیزی که هست و انسان می بیند خود انسان است و در واقع انسان همان خداست و به اندازه ی تمام انسان ها خدا وجود دارد           ماترياليسم: ماده‌ گرایی یا (ماتریالیسم  (به انگلیسی Materialism به دیدگاهی گفته می‌شود که بر این باور است که هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است و همه‌ی چیزها از ماده تشکیل شده‌اند و همه‌ی پدیده‌ها (از جمله آگاهی( نتیجه‌ی برهم‌کنش‌های مادی است. به عبارت دیگر، ماده تنها چیز است و واقعیت عملاً همان کیفیت‌های در حالِ رخ دادنِ ماده و انرژی است ماتریالیسم یک مکتب فلسفی می‌باشد که در مقابل مکتب ایده‌آلیسم مطرح شده‌است. شاخه‌های مهم آن ماده‌گرایی مکانیکی و ماده‌گرایی دیالکتیکی می‌باشند. ماتریالیسم مکانیک را فویرباخ بنیان‌گذاری کرد و ماده‌گرایی دیالکتیک را مارکس.           پروتستانتيسم: پروتستانتيسم به معناى "اعتراض" است. ريشه‌ى پيدايش اين اصطلاح به "جنبش اصلاحات ديني" يا "رفرماسيون" مذهبى درقرن شانزدهم اروپا و به ويژه آلمان برمي‌گردد. در اواخر قرون وسطى و اوايل رنسانس، كليساى كاتوليك گرفتار انحطاط شديدى گرديده بود و اغلب پاپ‌ها و كشيش‌ها، اسير فساد و دنيامدارى و سوداگرى شده بودند.با ظهور و بسط مدرنيته در رنسانس، رويكرد غير دينى و اومانيستى تقويت گرديد و اگرچه اكثر رهبران روحانى كاتوليك دچار فساد بودند، اما آموزه‌هاى كليساى كاتوليك با اومانيسمِ "مدرنيست‌ها" سر سازگارى نداشت. از اين رو نوعى تلاش به منظور تفسير اومانيستى آئين مسيحيت ميان عده‌اى از رهبران روحانى آغاز گرديد. “مارتين لوتر” كشيش آلمانى در اعتراض به رفتار كشيشان كاتوليك حركتى را آغاز نمود كه در نهايت بخشى از باورهاى "كاتوليسيسم" را هم زير سؤال برد و منتهى به نوعى تفسير اومانيستى از آئين مسيح گرديد. اين جنبش كه در سال 1517 ميلادى، آغاز گرديد به جنبش پروتستانتيسم يا اعتراض عليه كليساى كاتوليك معروف گرديد و شاهزادگان آلمانى كه در يك جنگ قدرت رقابت‌جويانه با پاپ و كليسا قرار داشتند از آن حمايت نمودند. جنبش پروتستانتيسم به دليل تأكيدى كه بر توجه به دنيا و بهبود رفاه مادى مي‌كرد و اقتدار اخلاقيات كاتوليكى را كه با انباشت سرمايه بورژواها مخالف بود در هم مي‌شكست، مورد استقبال سرمايه‌داران و بازرگانان آلمانى قرار گرفت. به تدريج پروتستانتيسمِ مارتين لوتر كه تفسيرى نزديك به دنيامدارى از تعاليم مسيحيت ارائه مي‌داد و خواهان تشكيل حكومتى شورايى از شاهزادگان و برچيده شدن اقتدار كليسايى بود، مورد توجه طرفداران "اومانيسم ديني"كه خواهان حفظ برخى ظواهر مذهبى نيز بودند قرار گرفت. شاخه‌ى ديگر نهضت "اصلاح ديني" يا "رفرماسيون" و پروتستانتيسم مسيحى، شاخه‌ى منشعب از تعاليم "جان كالون" سوئيسى است. با اين‌كه كالون معتقد به حكومتى از كشيش‌ها بود، اما تفسير او از آموزه‌هاى مسيحيت شديداً دنياگرايانه و منطبق با منافع و خواست‌هاى سرمايه‌داران آلمانى و اروپايى بود. پروتستانتيسم كالونى دعوت به كار سخت‌كوشانه‌ى دنيوى و جمع‌كردن پول و در پيش‌گيرى طريق سوداگرانه مي‌كرد. “كالون” آشكارا از رباخوارى دفاع مي‌كرد و آن را مباح مي‌دانست. آموزه‌هاى كالون و اساساً كليت تعاليم پروتستانتيستى، با روح مدرن سازگارى زيادى داشت و شيوع آئين پروتستانتيسم از عوامل زمينه‌ساز بسط نفوذ مدرنيته و تحكيم حاكميت سرمايه‌داران بوده است.ماكس وبر جامعه‌شناس آلمانى (1920) در زمره‌ى جامعه‌شناسانى بود كه در پژوهش‌هاى مربوط به تاريخ اديان، به اين نتيجه رسيده بود كه اخلاق پروتستانتيستى از عوامل زمينه‌ساز بسط و نفوذ سرمايه‌گذارى در اروپا بوده است. به هر حال "پروتستانتيسم مسيحي" تفسيرى مدرنيستى از دين مسيح است كه انطباق آموزه‌هاى مسيحى با روح سوداگرانه‌ى جهان مدرن را زياد مي‌كند و از اين رو در تاريخ مدرنيته مورد استقبال قرار گرفته است. هر چند كه مدتى پس از ظهور پروتستانتيسم، كاتوليسم نيز به تأثيرپذيرى از جو عمومى به نوعى تفسير متجددانه)مدرنيستي) از مسيحيت روى آورده است.           راسيوناليسم: راسیونالیسم، از ریشه‌ی “Ratio” لاتین و فرانسه گرفته شده است. Ratio  در لغت به معنای عقل و راسیونالیسم به معنای عقل‌گرایی است.اما عقل، حقیقتی است که به یک اعتبار، سیر تطور تاریخی‌ای داشته و در هر دوره، معنا و مرتبه و وجوهی از آن ظاهر گردیده است. افلاطون در یونان باستان، برای ادراک حسی و غیرمعقول، ارزش چندانی قائل نبود. او ادراک عقلی را دارای دو مرتبه می‌دانست: ادراک عقلی حساب‌گرانه و ریاضی‌ای که آن را “دیانویا” می‌نامید. افلاطون “دیانویا” را جزء سافل و عقل، یا همان عقل استدلالی و اعداداندیش می‌دانست. او معتقد بود که این عقل، مبنای خود را بر برخی اصول متعارفه، یا موضوعه قرار می‌دهد و با استفاده از سلسله‌ای از استدلال‌ها،‌ برخی نتایج را به دست می‌آورد.ادراک عقلانی‌ای که منجر به حقیقتی می‌گردد و همانا به معنای دیدار حقایق کلی عقلانی (مُثُل) می‌باشد و افلاطون آن را "نوئزیس" می‌نامید. "نوئزیس" مرتبه‌ی ادراک ماهیت عقلانی امور و حقایق اشیاء است. واژه‌ی یونانی “دیانویا” و "نوئزیس" هر دو از ریشه‌ی یونانی Noein به معنای دیدن، تعقل و ادراک کردن گرفته شده است. در نگاه افلاطون “دیانویا” تماماً مرتبه‌ی عقل جزئی است و سیر دیالکتیکی فیلسوف در نظر او، به معنای اتصال دیانویا به عنوان مرتبه‌ی نازل عقل، به نوئزیس است و نوئزیس به مرتبه‌ی نائل شدن به درک حقایق مجرد عقلانی (مُثُل) است. در فلسفه‌ی ارسطو، عقل تقریباً معادل جزئی است؛ هرچند که در نگاه ارسطو نیز عقل جزئی، باید از هدایت عقل فعال بهره‌مند گردد؛ اما به نظر می‌رسد که عقل فعال ارسطو چیزی جز یک عقل جزئی شبه‌متعالی نیست و حتی به اندازه‌ی مُثُل افلاطونی هم، روحانیت ندارد. در نزد ارسطو هم، عقل در یک سلوک صرفاً عقلانی و بی‌آنکه از سوی غیب فراخوانده شود یا مورد محبت و لطف قرار گیرد یا به انکشاف و شهود دست یابد، یک سیر استدلالی برای فهم کلیات را طی می‌کند و در نظر ارسطو، این کلیات، وجود عینی ندارد؛ بلکه محصول انتزاع از محسوسات هستند. عقل افلاطون و به ویژه عقل ارسطوئی، تقریباً یک عقل جزئی معرفت‌جویِ "کاسموسانتریک" است و خصلتی کارافزا و تصرف‌گر ندارد؛ هرچند در خود، نوعی خودبنیادی مستور و پنهان دارد و صورتی از عقل منقطع از وحی و شهود است. عقل ارسطویی "نوس"نامیده می‌شد. "راسیون" که در عصر مدرن، اساس "راسیونالیسم دکارتی" و مبنای فلسفه‌ی جدید قرار گرفت، صورتِ ابزاری و محاسبه‌گر و استیلاجو و خودبنیادِ عقل جزئی (عقل منقطع از وحی) است. این عقل، به جهان، به صورت امری برای تصرف‌گری نفسانی، با اتکاء به زبان ریاضی و کمی‌انگارانه و جهت غایات سودجویانه‌ی سوژه (منِ نفسانی مدرن) و بربنیادی خودبنیادانه می‌نگرد. این عقل، مظهر نیست‌انگاری مضاعف (نهیلیسم بشرانگارانه و نفسانیت‌مدار) عصر جدید است و با تکیه بر همین Ration (راسیون) یا عقل، بنیان تکنولوژی مدرن و بوروکراسی و روابط استثماری میان آدمیان نهاده شده است. "راسیونالیسم" به معنای "اصالت راسیون" (عقل کارافزایِ نفسانیت‌مدارِ استیلاجویِ محاسبه‌گرِ بشرسالار) است. تمامی فلسفه‌ی غربی پس از دکارت – حتی گرایش‌های پوزیتیویستی و آمپریستی – ذیل راسیونالیسم دکارتی تحقق یافته است. مفهوم "راسیون" و "رسیونالیسم" به طور ماهوی با تعریف و معنای عقل، در روایات و آیات اسلامی تفاوت دارد. حتی عقل موردنظر فلاسفه‌ای چون: فارابی، ابن‌سینا و ملاصدرا نیز، علی‌رغم تأثیرپذیری‌های بسیارشان از عقل یونانی افلاطونی – ارسطویی به طور ماهوی با راسیونالیسم مدرن، تفاوت و بلکه تقابل دارند. راسیونالیسم مدرن، مبنای نظام‌های سیاسی و بوروکراسی‌ها و مدل‌های اقتصادی و مناسبات انسانی و کلیت نظام معاش مردمان در عصر مدرنیته است. عقل‌گرایی مدرن)راسیونالیسم) از دهه‌های پایانی قرن نوزدهم و با ظهور آراء متفکرنی چون "کی‌یرکه‌گار" (1855 میلادی)، "شوپنهاور" (1860 میلادی) و به و‌یژه “نیچه” )1900 میلادی) و مجموعه‌ی فیلسوفان پست‌مدرن غربی قرن بیستم، مورد نقادی‌ها و حملات جدی قرار گرفته است. امروزه با جرأت می‌توان گفت: راسیونالیسم دکارتی، گرفتار بحران زوال است.           آمپريسم: از اواخر قرون وسطی زمینه‌های این گرایش در انگلستان پدید آمده در قرون بعدی توسط فلاسفه به نامی هم­چون جان ­لاک(1632ـ 1704)، جرج بارکلی (1685ـ1753) و  دیوید هیوم (1711ـ1776) ادامه پیدا کرد. از میان این سه تن دیوید هیوم ضمن مخالفت با عقل‌گرایی دکارت (1596ـ1650) با تکیه بر تجربه­گرایی مفرط، اصل ضرورت و  علیت را انکار کرده امکان استنتاج هرگونه معرفت قطعی و  یقینی را زیر سؤال برد. افراط در علم‌باوری و اصالت دادن به تجربه را می‌توان ثمره جمود ‌آباء کلیسا در ظاهر آیات کتاب مقدس، تقدیس و  دینی شمردن فلسفه و  علوم یونان باستان و برخی از اصول و قواعد طبیعی و علمی دانست. پیشرفت دانش تجربی اعتبار و قداست کتاب مقدس و آموزه‌های کلیسا را در معرض چالش قرار ‌داد. این رو در روئی برای ارباب کلیسا چندان قابل تحمل نبود، لذا به مقابله با آن برخاسته   دانشمندان و  اندیشه‌وران را به جرم مخالفت با این آموزه‌ها به  دادگاه­ها کشاندند. اما دین مسیحیت بود که از این برخوردها لطمه دیده و  کنار گذاشته شد.توانایی علوم تجربی در گره­گشایی از مشکلات مادی انسان و  توانایی آن در ایجاد رفاه و تولید صنعت و تکنولوژی باعث شد این گمان به و جود بیاید که علم  نه تنها در عرصه‌های مادی و  مکانیکی بلکه در عرصه‌های اجتماعی و  علوم انسانی نیز کارساز و بلکه تنها چاره‌ساز است. بدین ترتیب علوم روان‌شناسی و  جامعه‌شناسی تجربی نیز شکل گرفت. کندورسه فیلسوف و  ریاضیدان فرانسوی قرن هیجدهم می­گوید: حوادث فیزیکی و  انسانی به طور مساوی در معرض محاسبه هستند. تنها چیزی که ضروری است این است که کل طبیعت را به قوانینی شبیه قوانین نیوتنی تقلیل دهیم.مهم­ترین بخش آمپریسم بخش معرفت­شناسی آن است. هیوم را می‌توان یکی از سردمداران گرایش آمپریستی در معرفت برشمرد. آمپریست‌ها در حوزه معرفت‌شناسی، یگانه ابزار شناخت و  معرفت را منحصر به تجربه و  آزمون‌پذیری کردند؛ لذا هر چه قابل مشاهده و  تجربه نبود غیرقابل شناخت، بلکه غیرمعقول تلقی نمودند. بر اساس چنین دیدگاهی طبیعی بود که آموزه‌های اصلی ادیان هم‌چون خدا، فرشته، بهشت و  جهنم، وحی، امدادهای غیبی، نیکی عدل و  بدی ظلم، و اثرگذاری آنها در سعادت انسان زیر سؤال برود. مدعای اصلی تجربه گرایی در بخش معرفت انکار مفاهیم و فطریات عقلی است به این معنا که انسان قبل از حس و تصورات حسی هیچ مفهوم سابقی در ذهن ندارد. بر اساس این دیدگاه همه مفاهیم و تصورات انسان توسط حواس (اعم از حواس ظاهری و باطنی) به دست می­آیند و  بدین ترتیب ادراکات عقلی یا به طور کلی انکار می­شوند یا تابع ادراکات حسی می­گردند.در خصوص ثمره عملی تجربه­گرایی با اذعان به آثار مثبت و  تأثیرات مهم علم و  تجربه در پیشرفت صنعتی و  اقتصادی، باید گفت همین پیشرفت به سبب دورشدن از ابعاد معنوی و  به خاطر ابتنای بر علم بریده از خدا و  معنویت، بلای جان آدمی شد. اما از بعد نظری نقدهای متعددی بر آمپریسم وارد است.اصالت دادن به حس و تجربه و منحصر دانستن علم در علوم تجربی،  بی‌اعتنایی به نارسایی‌های آن است. دانشمندان علوم تجربی خود اذعان دارند که دانش بشری فقط به بخشی از مجهولات جهان هستی دست یافته است. علاوه بر آن، آنچه را تجربه عرضه می­کند در حدّ فرضیه است که فقط ارزش عملی دارد و  الا از نظر معرفتی نمی­توان ادعای مطابقت یافته­های آن با عالم واقع را مطرح کرد.این مسأله تا آنجا مورد اتفاق است که امروزه به جای اثبات‌پذیری، ابطال‌پذیری به عنوان نظریه مقبول در فلسفه علم مطرح است.           دئيسم: دئیسم (خداگرایى طبیعيDeism(:دئیسم به معناى مشهورش، تأکید مى کند که موجودى متعال جهان را آفرید ولى پس از آن همچون مالکى غایب، آن را رها کرد تا به تنهایى تداوم یابد. دئیسم به معناى اصلیش، آفریدگار الهى جهان را تصدیق، ولى هرگونه وحى الهى را رد مى کند؛ با این اعتقاد که عقل انسان کافیست تا به تنهایى هر آنچه را که دانستنش براى یک زندگى دینى و اخلاقىِ صحیح لازم است، در اختیار ما بگذارد. واژه نامه انگلیسى آکسفورد "دئیست" را چنین تعریف مى کند: کسى که بنا به گواهى عقل به وجود خدا اذعان مى کند، ولى دین وحیانى را انکار مى کند.ارتباط میان معناى مشهور و معناى اصلى دئیسم چیست؟ آن کس که اعتقاد داشته باشد که خدا جهان را آفرید ولى آن را و ساکنانش را رها کرد تا روى پاى خود بایستد، بى گمان منکر این خواهد شد که خدا در جهان دست به کار شود تا یک وحى به خصوص را در اختیار ما بگذارد. از این روى کسى که دئیست به معناى مشهور باشد، دئیست به معناى اصلى هم خواهد بود؛ لکنممكن است کسى به معناى اصلى کلمه دئیست باشد، بى آن که دئیست به معناى مشهور باشد. کسى که ضمن اعتقاد به خدا، وحى الهى را انکار کند، ممکن است با این حال اعتقاد داشته باشد که عقل انسان کافیست تا به اثبات رساند که خدا از روى عنایت، آفریده هاى خویش را ضبط و مهار مى کند. در حقیقت، کسى که دئیست به معناى اصلى کلمه باشد، ممکن است تأکید کند که وجود متعالي جهان آفرین، به ضبط و مهارکردن عنایت آمیز آفریده هاى خویش اکتفا نمى کند؛ بلکه عقل به ما نشان مى دهد که او سراپا نیک و عادل است و براى انسان ها پاداش و کیفر اخروى در نظر گرفته است. بدین ترتیب، نکته اساسى و مشترکى که دئیست ها را از معتقدان سنتى به خداى ادیان جدا مى کند، مسئله صدور وحى الهى است. دئیست منکر این امر مى شود که خدا حقایقى را بر ما فروفرستاده که با وجود اهمیت اعتقادمان بدانها، عقل انسان نمى تواند به تنهایى آنها را کشف کند.برخى دئیست ها حاضر بودند که وجود نوعى وحى را بپذیرند، مشروط به این که محتویاتش به هیچ روى نزد عقل رازآلود نباشد. آنها مدعى بودند که خدا علاقه اى ندارد به این که چیزهایى را بر ما نازل کند که ما نمى توانیم دریابیم.این دئیسم بنیادى است. مى توان چیزهاى بیشترى بر این افزود تا دئیست هاى تندرو را از معتقدان سنتى خداى ادیان تمایز بیشترى بخشد. معتقدان سنتى به خداى ادیان، اعتقاد دارند که خدا به وسیله یک وحى به خصوص، حقایقى را تدارک دیده که اعتقاد داشتن بدانها مهم است،ولى عقل ما به تنهایى کافى نیست تا آن حقایق را دریابد یا به اثبات رساند. دئیست تندرو نیز همچون دئیست مبناگرا، خدا را جهان آفرینى مى شمرد که به آینده جهان و سعادت انسان هاى ساکن در آن بى علاقه است؛ با این تفاوت که دئیست تندرو، مفاهیم دیگرى را هم که در اعتقاد سنتى به خداى ادیان مهم است، انکار مى کند.           آناباپتيست ها: این گروه كه تعمید یافتگان نوین مى باشند، در میان مسیحیان شهرت بسیار دارند. گروه بى شمارى از طبقات مختلف پیرو این فرقه شدند. این فرقه تنها اعمال و مراسم مذهبى خود را بر اساس نص عهد جدید قرار دادند و فقط سنت و روش عیسى را مورد عمل قرار دادند و از هر گونه تفسیر و تاویل خوددارى مى كردند. این فرقه تعمید خردسالان را قبول نداشتند. این فرقه تقلید را جایز نمى دانست و اعمال و عبادات را با خلوص نیت كارساز مى دانست. پیروان این فرقه روحانیت را بطور كلى موجوداتى بى دین، ریاكار و منافق و هفت خط مى دانستند. آنان كلیسا را دكان روحانیون و دستگاه خرسازى و عوام پرورى مى دانستند؛ لذا عبادات خود را در منازل شخصى انجام مى دادند. آنان مراسم عشاء ربانى را به شیوه عیسى و حواریون اولیه برگزار مى كردند. و در انتظار روزى بودند كه عیسى از آسمان سوار بر ابر به زمین بیاید.           آميش: آمیش یک فرقه مسیحی آناباپتیست است که در سال ۱۶۹۳ به وسیله رهبر منونایتهای سوئیس، یاکوب آمان بنیان نهاده شد. بیشتر آن‌ها در ایالات متحده آمریکا و کانادا زندگی می‌کنند و به چند گروه اصلی تقسیم شده‌اند. پیروان فرقه آمیش کماکان بر اساس روش‌های قدیمی نیاکان‌شان مانند استفاده از اسب برای کشاورزی و حمل و نقل، روش پوشش سنتی و ممنوعیت استفاده از برق و تلفن در خانه زندگی می‌کنند. آمیش‌ها به ارتش نمی‌پیوندند، از مزایای تامین اجتماعی بهره نمی‌گیرند، بیمه نمی‌شوند و هیچگونه کمک مالی دولت را نمی‌پذیرند. برخی گروه‌های آمیش، محدودیت‌های کمتری دارند، بعضی اجازه استفاده از اتومبیل و برق را دارند و حتی ممکن است تشخیص آنها از میان جمعیت انگلیسی زبان‌ها دشوار باشد. بیشتر آمیش‌ها در خانه، به گویشی معروف به هلندی پنسیلوانیایی یا آلمانی پنسیلوانیایی صحبت می‌کنند. بچه‌ها در مدرسه، زبان انگلیسی می‌آموزند. فرقه آمیش از گروه‌های جداگانه‌ای تشکیل شده از نواحی جغرافیایی یا جمعیتی تقسیم می‌شوند. هر ناحیه کاملاً مستقل است و دستورهای ویژه (آیین‌نامه شفاهی) خودش را دارد. در میان آمیش‌های سنتی‌تر، اعضایی که این قوانین را نقض کنند ممکن است طرد و یا اخراج شوند.           هستي شناسي: هستی‌شناسی یا وجودشناسی (Ontology) شاخه‌ایست از فلسفه که به مطالعهٔ بودن، هستی یا وجود می‌پردازد. دانش هستی‌شناسی در پی تشخیص و شرح رده‌های بنیادین و ارتباطات آنها در هستی یا عالم وجود برمی‌آید، تا بدین وسیله به تعریف موجودات و انواع آنها درآن چارچوب قادر گردد.هستی‌شناسی (Ontology) مطالعه فلسفی سرشت بودن، وجود یا واقعیت به طورکلی و نیز مقوله‌های عمده بودن وروابط آنهاست. به صورت سنتی بخشی از شاخه عمده فلسفه متافیزیک به حساب می آید که با پرسش‌های مربوط به چیستی موجودات، انواع، مقوله بندی؛ سلسه مراتب و زیرشاخه ها، تفاوتها و شباهتهای موجودات سروکار دارد.           انسان شناسي: انسان شناسی فلسفی؛ مطالعه انسان ها است از این نظر که ماهیتاً در تمنای حقیقت (یا حکمت) برانگیخته می شوند. ارسطو این مفهوم را در کتاب متافیزیک مورد توجه قرار داد. همه انسان ها ماهیتاً به شناخت تمایل دارند. این حوزه پژوهش نظری مولفه های اصلی انسان را مورد بررسی قرار می دهد و این پرسش را به بحث می گذارد که چگونه این مولفه ها در کنار هم به کار ارتقای شناخت یا (تحصیل) حقیقت و رسیدن به حکمت می آیند؟ چگونه انسان ها به سعادت حقیقی دست می یابند یا با انتخاب های آزادانه خویش از رسیدن به آن محروم می شوند. زمانی که محققان برای نخستین بار با این حوزه پژوهش آشنا می شوند غالباً درک متفکران باستان را درباره انسان دشوار می یابند. بعضی از مشکلاتی که آنها تجربه می کنند ناشی از تاثیر فراگیر روانشناسی در قرن بیستم است. محققان با استفاده از تاکید روانشناسی بر EGO ، شناخت و ارتباطات علی بین رشد و تحول انسان و قدرت تعیین کننده محیط، انسان ها را محصولات محیط می دانند. با مطالعه و ملاحظه متفکران باستان، برخی از مشکلاتی که محققان تجربه می کنند ظاهراً ناشی از انعطاف ناپذیری و بی حاصلی متفکران باستان است. ایشان رفتار انسان را به انتخاب ارادی نسبت می دهند نه به محیط پیرامون شان. بنا بر استدلال متفکران باستان، بدین معنا زنان و مردان قربانی نیستند، بلکه موجوداتی آزاد و مستقل اند و انتخاب می کنند و قدرت اراده را برای دستیابی به آنچه موجب سعادت می شود، به کار می گیرند. اما گاهی متعلق خواست، سعادت حقیقی را به بار نمی آورد و در عوض به توقف رشد و تحول و نهایتاً بردگی انسان ها می انجامد.بدین معنا انسان ها باید جوابگوی انتخاب های آزادشان باشند و هیچ فرد دیگری بابت بدفرجامی ایشان مقصر نیست. محققان این اندیشه را که خود منشاء بدفرجامی خویش هستند به راحتی نمی پذیرند. وانگهی بسیار آسان تر است که بار تقصیر و مسوولیت را بر دوش دیگران بگذاریم.           معرفت شناسي: معرفت‌شناسی یا شناخت‌شناسی بهانگلیسی: Epistemology شاخه‌ای از فلسفه است که به عنوان نظریه چیستی معرفت و راه‌های حصول آن تعریف می‌شود.  معرفت‌شناسی پژوهش درباره پرسش‌هایی درباره امکان معرفت و چیستی معرفت است؛ پرسش‌هایی از این دست: امکان معرفت: اينكه به چه چیزی معرفت داریم؟آیا معرفتی که از راه مشاهده و آزمایش به دست می‌آید، یکسره حدس و گمان است؟ آیا با تفکر ناب مستقل از مشاهده و آزمایش، می‌توان به یقین رسید؟ آیا موضوعاتی هست که خرد ما از فهمش ناتوان باشد، و هیچ‌گاه نتوان درباره آن‌ها معرفتی یقینی داشت؟ چیستی معرفت: اينكه در چه شرایطی یک شخص به چیزی معرفت دارد؟ در چه شرایطی باور یک شخص به چیزی موجه است؟ اصطلاح Epistemology در زبان انگلیسی نخستین بار توسط جیمز فردریک فریر فیلسوف اسکاتلندی مورد استفاده قرار گرفت.           رنسانس: رنسانس به انگلیسی: Renaissance)  یا نوزایی، جنبش فرهنگی مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلاب علمی و اصلاحات مذهبی و پیشرفت هنری در اروپا شد. عصر نوزایش، دوران گذار بین سده‌های میانه و دوران جدید است. نخستین بار، واژه لفظ رنسانس را فرانسوی‌ها در قرن ۱۶ میلادی، به کار بردند. آغاز دوره نوزایش را در سده چهاردهم در شمال ایتالیا می‌دانند. این جنبش در سده پانزدهم میلادی، شمال اروپا را نیز فراگرفت. رنسانس، یک تحول ۳۰۰ ساله‌است که از فلورانس آغاز شد و در انگلستان پایان یافت.رنسانس در سال‌های ۱۳۰۰ از ایتالیا آغاز شد و در طول سه قرن در سراسر اروپا انتشار یافت. به ندرت در دوره‌ای چنین کوتاه از نظر تاریخی، رخدادهای گوناگونی به وقوع می‌پیوندد. حال آنکه این قرن‌ها سرشار از تغییرات اساسی و فعالیت‌های بزرگ است. جهان امروزی نتیجهٔ همین فعالیت‌هاست، زیرا رنسانس پایه‌های اقتصادی، سیاسی، هنری و علمی تمدن‌های کنونی غرب را بنا نهاد. دانش و هنر پیشرفت‌های عظیمی در ایتالیای سدهٔ پانزدهم و شانزدهم به‌وجود آوردند. این احیای فرهنگی به "رُنِسانس" (یعنی نوزایش مشهور شده‌است. دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل روم و یونان با دیدگانی تازه‌تر به جهان می‌نگریستند. نقاش‌ها به مطالعهٔ کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوهٔ واقع‌گرایانه‌ای نقاشی می‌کردند. فرمانروایان ساختمان‌ها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.           ايدئولوژي: ايدئولوژي،يك معناي عاميانه و افواهي دارد و يك معناي خاص اصطلاحي. در معناي عاميانه،ايدئولوژي را عبارت از مجموعه عقايد و باورهاي يك فرد و يا دستورالعمل ها و احكام اجرايي مبتني بر جهان بيني او مي دانند،اما ايدئولوژي در معناي اصطلاحي سرگذشتي دارد كه به نقل آن مي پردازيم.واژه ي ايدئولوژي را اولين بار (آنتوان دوستوت دو تراسي) فرانسوي (1836) در سال هاي پس از انقلاب فرانسه عنوان كرد. او ايدئولوژي را علم شناخت ايده ها مي دانست و معتقد بود كه اين علم مي تواند روش شناسي اي عيني و پوزيتويستي داشته باشد. ايدئولوژي در تعريف (دو تراسي) مركب از (ايده) به معناي عقيده و رأي نظر و (لوژي) به معناي شناخت حصولي بود كه با (Logic) به معناي منطق هم ريشه بود. ناپلئون بناپارت در سال هاي امپراطوري خود واژه ي ايدئولوژي را در معنايي تحقير آميز عليه مخالفان خود به كار مي برد. او ايدئولوژي را مجموعه اي از عقايد كاذب و نا صواب مي دانست. در اواسط قرن نوزدهم ماركس و انگلس نيز ايدئولوژي را به معناي مجموعه اي از عقايد و باورهاي كاذب كه تصويري وارونه از حقيقت ارايه مي دهند و محصول شرايط مادي و اقتصادي هسند به كار بردند و آن را آگاهي كاذب ناميدند. ماركسيست هاي روسي قرن بيستم و پيروان لنين و بلشويك ها،"ايدئولوژي" را به معناي نظامي از عقايد و اعتقادات تعريف كرده و براي آن ماهيتي طبقاتي قايل شدند و بر اين اساس مدعي شدند كه هم ايدئولوژي پرولتاريايي وجود دارد كه واقع بين و آينده نگر است و هم ايدئولوژي بورژوايي كه مجموعه اي از عقايد كاذب وهم آلود است. در ميان مردم،ايدئولوژي بيشتر در اين تعريف و معادل مجموعه اي از عقايد و آراي به كار رفته است كه هنوز هم اين تلقي رايج است. در سال هاي دهه ي شصت و هفتاد قرن بيستم،ايدئولوگ هاي نئوليبرال مدافع رژيم هاي سرمايه داري اروپايي – آمريكايي در مبارزه با رقيبان ماركسيست خود،بيشتر بر وجوه انعطاف نا پذير و هيجاني ايدئولوژي تكيه كردند و جهت نفي حس مبارزه و آرمان گرايي،هر نوع اعتقاد به انقلابي گري و مبارزه جويي راايدئولوژي زدگي و رفتار ايدئولوژيك ناميده و به لحاظ تبليغاتي به تخطئه ي آن پرداختند. آن ها در اين روي كرد،ايدئولوژي را عبارت از نظامي بسته و غير منعطف از عقايد كه بر هيجان ها و عواطف تكيه دارد و ماهيتاً خرد ستيز است،تلقي كرده و شعار ايدئولوژي زدايي به نفي آن پرداختند. اما واقعيت اين است كه ليبراليست ها كه شعار ايدئولوژي زدايي سر مي دادند،خود پيرو يك ايدئولوژي – يعني ليبراليسم – بودند و اين شعار آن ها عمدتاً جنبه ي تبليغاتي و رواني در مقابله با حس انقلابي گري و آرمان خواهي جوانان بود.           حقوق بشر: حقوق بشر حقوقی بنیادین و انتقال ناپذیر است که برای حیات نوع بشر اساسی تلقی می‌شود. تاکنون تعریف چندان دقیقی از حقوق بشر که مورد پذیرش عمومی باشد ارائه نشده و این امر خود مشکلی مهم برای تنظیم بین‌المللی آن بوده‌است. تعریف مذکور در بالا می‌تواند تصویری کلی و مبهم از ماهیت این حقوق به دست دهد. در هر صورت در نوشته‌های حقوقی امروزی حقوق بشر به نحو فزاینده‌ای در سه مقوله جداگانه تقسیم شده‌است: 1)حقوق نسل اول: حقوق مدنی و سیاسی2)حقوق نسل دوم: حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی3)حقوق نسل سوم: حقوق جمعی و گروهی           عقل گرايي: خِرَدگرایی یا عقل‌گرایی یا مکتب اصالت عقل به معنی تکیه بر اصول عقلی و منطقی در اندیشه، رفتار و گفتار است. این واژه هنگامی که در ارتباط با متفکرانِ نخستینِ قرنِ هفدهم از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار رود، به معنایِ باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت است. آن‌چه که تجربه و مشاهده به ما می‌گوید بسیار متزلزل‌تر از آن است که بشود به آن اعتماد نمود. این متفکران تلاش نمودند حقایقِ اصلیِ هستی را از راهِ برهان و استدلالِ عقلی اثبات کنند.           حس گرايي: حسّ در لغت به معنای درک کردن و فهمیدن است که از طریق قوای حسی پنج­گانه حاصل می­گردد. و در اصطلاح، منحصر دانستن راه های درک و فهم در ماده و طبیعت را حس­گرایی می­نامند. حس گرایی یا اصالت حس (پوزیتویسم)عبارت است از قول به این که تمام دانش و معرفت ما ناشی از حس است و معقول چیزی جز محسوس نیست، ادراک حقیقی منحصر در شناخت، حسى است، ماهیت حسى دارد، نباید دنبال عقل و معقول و تعقل رفت، هرچه که حسى نباشد خیال است، وهم و بى‏معنى است؛ فقط چیزى را به نام علم و ادراک و معرفت مورد قبول است که از دروازه‏هاى حس وارد ذهن شده باشد، هرچه از این دروازه‏ها وارد ذهن شود همان درست است، هرچه از این دروازه‏ها وارد نشود خیال و وهم است و در عقل انسان هم چیزى جز آنچه که در حس وجود داشته است، نیست. جان لاک جمله معروفى دارد:"در عقل چیزى نیست مگر آن که قبلًا از راه حواس وارد شده باشد". پس، از نظر اینها شناختن- از ابتدا تا انتها- در احساس کردن خلاصه مى‏شودو قهراً یک مرحله‏اى و یک درجه‏اى است. تجربه گرایان نیز معیار حقیقت بودن شناخت را این دانسته‏اند که قضایایی صادق و مطابق واقع اند که به تجربه در آمده باشند. بعضی از تجربه‏گرایان مانند کندیاک فرانسوی تجربه‏ای را که موجب پیدایش مفاهیم ذهنی می‏شود منحصر به تجربه ي حسّی می‏دانند در حالی که بعضی دیگر مانند جان لاک انگلیسی آن‌را به تجربه‏های درونی هم توسعه می‏دهند. و در این میان بارکلی وضع استثنائی دارد و تجربه را منحصر به تجربه ي درونی می‏داند؛ زیرا وجود اشیاء مادّی را انکار می‏کند و بر این اساس، دیگر جایی برای تجربه ي حسّی، باقی نمی‏ماند.باید اضافه نمود که بسیاری از تجربه‏گرایان مخصوصاً کسانی که تجربه را شامل تجربه‏های درونی هم می‏دانند حوزه شناخت را منحصر به مادّیات نمی‏کنند و امور ما وراء طبیعی را هم به وسیله عقل، اثبات می‏کنند هر چند بر اساس اصالت حسّ و وابستگی کامل ادراکات عقلی به ادراکات حسّی، چنین اعتقادی چندان منطقی نیست چنانکه نفی ما وراء طبیعت هم بی دلیل است و از این روی هیوم که به این نکته پی برده بود اموری را که مستقیماً مورد تجربه، واقع نمی‏شوند مشکوک، تلقّی کرد. لازم به ذکر است تجربه گرایانی که تجربه را منحصر در تجربه حسی می دانند همان اصالت حسی ها هستند؛ لذا نقدهایی که برای حس گرایی(پوزیتویسم) آورده اند بر تجربه گرایی نیز وارد است           جنگ هاي صليبي: جنگ‌های صلیبی به زنجیره‌ای از جنگ‌های مذهبی گفته می‌شود که به دعوت پاپ توسط شاهان و نجبای اروپایی داوطلب برای بازپس‌گیری سرزمین‌های مقدس از دست مسلمانان برافروخته‌شد. صلیبیان از جای‌جای اروپای غربی در جنگ‌هایی مجزا بین سال‌های ۱۰۹۵ تا ۱۲۹۱ شرکت‌داشتند.           جنگ‌های مشابهی نیز در شبه‌جزیره ایبری و شرق اروپا تا قرن ۱۵ میلادی برپا بود. مبارزان صلیبی یا به اختصار صلیبیان مسیحیان کاتولیکی بودند که بر علیه مسلمانان و مسیحیان ارتدوکس در قلمرو روم شرقی و در ابعاد کوچکتر با اسلاوهای و بالتهای پگان، مغولها، و خوارج مسیحی جنگیدند. صلیبیان توسط پاپ مورد تکریم قرار گرفته و آمرزیده‌می‌شدند.صلیبیان در ابتدا با هدف بازپس‌گیری اورشلیم و سرزمین‌های مقدس از دست مسلمانان شروع به جنگ کردند و مبارزات آنها در حقیقت پاسخی بود به درخواست رهبران امپراتوری روم شرقی برای جلوگیری از پیشروی ترکان سلجوقی در آناتولی. همچنین، عبارت جنگ‌های صلیبی برای توصیف مبارزاتی همزمان و پس از آن در قرن ۱۶ به کار می‌رود که در خارج از شام به دلایل مختلف مذهبی، اقتصادی و سیاسی معمولا بر علیه پگانها و خوارج مسیحی و افراد تکفیر شده انجام‌شد. رقابت‌ها بین مراکز قدرت مسیحی و مسلمان گهگاه منجر به اتحاد بین جناحهای مذهبی در برابر مخالفان خود شد، مانند اتحاد مسیحیان با سلجوقیان روم در جنگ صلیبی یکم.صلیبیان در ابتدا موفقیت‌های موقتی داشتند، اما سرانجام از سرزمین‌های مقدس بیرون رانده‌شدند. بااین حال جنگ‌های صلیبی تاثیرات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مهمی بر اروپا گذاشت. به‌خاطر درگیری‌های درونی بین شاهان و مراکز قدرت مسیحی برخی از جنگ‌های صلیبی از هدف اولیه‌شان منحرف شدند، مانند جنگ صلیبی چهارم که به غارت قسطنطنیه مسیحی و تقسیم امپراتوری بیزانس بین جمهوری ونیز و صلیبیان انجامید. جنگ صلیبی ششم نخستینین جنگی بود که بدون دعای و اجازه رسمی پاپ آغاز شد. جنگ‌های هفتم، هشتم و نهم به پیروزی مملوک‌ها و حفصیان انجامید و جنگ نهم پایان‌بخش جنگ‌های صلیبی در خاورمیانه بود.           اساطير: اسطوره‌شناسی دانشی است که به بررسی روابط میان افسانه‌ها، و جایگاه آن‌ها در دنیای امروز می‌پردازد.اسطوره نماد زندگی دوران پیش از دانش و صفت و نشان مشخّص روزگاران باستان است. تحوّل اساطیر هر قوم، معرّف تحول شکل زندگی، دگرگونی ساختارهای اجتماعی و تحول اندیشه و دانش است. در واقع، اسطوره، نشانگر یک دگرگونی بنیادی در پویش بالا روندهٔ ذهن بشری است. اساطیر، روایاتی است که از طبیعت و ذهن انسان بدوی ریشه می‌گیرد، و برآمده از رابطهٔ دوسویه این دو است. آن دسته از کسانیکه چه در گذشته و چه امروزه به پژوهش و واکاوی و شناخت اسطوره‌ها اشتغال دارند، تاکنون برای اسطوره تعریف مشخص، دقیق و پذیرفتنی برای همگان نیافته‌اند، بلکه هریک به میل و اشتیاق و وابستگی‌های اجتماعی خویش آن را تعریف کرده‌اند. گهگاه در تعریف متخصصان از اسطوره اشکالاتی دیده می‌شود، علت آن این است که آنها به اسطوره از سر اعتقاد و ایمان مینگرند. آنان دنبال این اندیشهٔ اشتروس که "برای درک اندیشهٔ وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد" نه تنها به ساختار، بلکه به عمل کرد جادویی اسطوره درجامعه، و در واقع، به اعجاز آن در ایجاد همبستگی قومی و عقیده‌ای ایمان می‌آورند و به همین دلیل برای آنها اسطوره یا نهاد زنده بسیار مهم‌تر از نهادهای کهن است. "میرچا الیاده" دین شناس رومانیایی اسطوره را چنین تعریف می‌کند:اسطوره نقل‌کنندهٔ سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعه‌ایست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده‌است. به بیان دیگر اسطوره حکایت می‌کند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجستهٔ موجودات فراطبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت، یا تنها جزیی از آن پا به عرصهٔ وجود نهاده‌است. بنابراین، اسطوره همیشه متضمن روایت یک خلقت است، یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده‌است. اسطوره فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن می‌گوید. شخصیتهای اسطوره موجودات فراطبیعی اند و تنها بدلیل کارهایی که در زمان سرآغاز همه چیز انجام داده‌اند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایانند و قداست یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان می سازند.در مقابل هستند عده دیگری که به اسطوره صرفاً از سر انکار می‌نگرند. این گروه اسطوره را یکی از الگوهای تاریخی یا سازواره‌ای کهنه و از کار افتاده می‌بینند که بیشرفت بشر آن را از رده خارج کرده‌است. در نظر یونگ و فروید اسطوره‌شناسی دانشی است که از فرافکنی نمادین تجربیات روانی نوع بشر به وجود آمده‌است.اسطوره، قصه‌ای است با خصلتی خاص، یعنی نقل روایتی که در آن خدایان یک یا چند نقش اساسی دارند .اسطوره‌شناسی علمی است که کارش طبقه‌بندی و بررسی مواد و مصالح اسطوره‌شناختی بر حسب روش تحلیل و وارسی دقیقی که در همه دیگر علوم تاریخی معمول است. به عبارت دیگر، اسطوره تلاشی برای بیان واقعیت‌های پیرامونی با امور فراطبیعی است. انسان در تبیین پدیده‌هایی که به علتشان واقف نبوده به تعبیرات فراطبیعی روی اورده و این زمانی است که هنوز دانش بشری توجیه کننده حوادث پیرامونی اش نیست. به عبارت دیگر، انسان در تلاش ایجاد صلحی روحی میان طبیعت و خودش اسطوره‌ها را خلق کرده‌است.           تثليث: تثلیث یکی از اعتقادات بنیادین مسیحیت است که بر اساس آن خدای یگانه در سه شخص خدای پدر، خدای پسر (که در عیسی مسیح تجسم پیدا کرد) و خدای روح‌القدس می‌باشند. این سه ذات یکسانی داشته ولی از هم متمایز می‌باشند.مورّخین عموماً توافق نظر دارند که کتاب مقدس هیچ جا آشکارا تثلیث را بیان نکرده‌است.           مورخ "ریچارد سووین بورن" از جمله مورخینی که اعتقاد به تثلیث دارد. این مسئله را اینگونه توضیح می‌دهد که اگر عیسی میخواست تثلیث را مشخصاً بیان کند بجز اندکی، بقیه منظور او را اشتباه می فهمیدند. بنابراین او تعلیماتی بر جای گذاشت که بصورت ضمنی تأیید کننده تثلیث باشند و مسیحیان بعدی بتوانند آنها را به شکل منظم در آورند. بین مورخین توافق نظری در مورد اینکه آیا واقعاً تثلیث جزو تعلیمات کتاب مقدس هست وجود ندارد. همچنین شاهدان یهوه که یکی از شاخه های مسیحیت هستند اعتقاد به تثلیث ندارند و آنرا رد می کنند. نوشته‌های به دست رسیده از قدیمی ترین الاهیدانان مسیحیان نشان دهندهٔ تأکید زیاد آنان روی ذات خدایی عیسی می‌باشد. سؤالی که برای این الاهیدانان پیش آمده بود و به موضوع مناظرات بین این الاهیدانان تبدیل شده بود، این بود که چگونه می‌توان هم عیسی را خدا حساب آورد و هم به واحد بودن خدا اعتقاد داشت؟ راه حل‌های زیادی پیشنهاد شده و مورد بحث قرار گرفت که از بین آنها اعتقاد بیان شده در ابتدای مقاله از تثلیث بر بقیه غالب آمده‌است.در قرن دوم میلادی ترتولیان برای اولین بار از کلمه trinitas شکل لاتین trinity، استفاده کرده و ماهیت خدا را بشکل ذات واحدی که از سه شخص تشکیل شده توصیف کرد. اگر چه ترتولیان اولین کسی بود که از کلمه تثلیث استفاده کرد ولی الاهیدانان دیگری مانند ایرنیوس هم توضیحات مشابهی ارایه کرده بود. اریگن پس از او نیز تاکید بر واحد بودن خدای متعال که خالق جهان است، پسر که رهایی بخش بشر بوده؛ که با خدا هم ازل بود و روح‌القدس که تطهیرکننده بشر است کرد.از جمله عقاید که مورد قبول واقع نشده این دید که عیسی از نظر مرتبه پایین تر و تحت فرمان خدای پدر می‌باشد، یا اینکه پدر، پسر و روح القدس تمایزی از هم نداشته و سه طرقی هستند که خدای واحد خود را افشا کرده، بودند.این گونه بحث‌ها تا قرن چهارم ادامه داشت تا اینکه اعتقاد به تثلیث به عنوان عقیده رسمی مسیحیان بیان و به تصویب رسید. بحث‌ها بر سر جزئیات تثلیث بین مسیحیان ادامه یافت. یکی از موضوعات مورد اختلاف بین مسیحیان که منجر به انشقاق بزرگ کلیسای شرقی و غربی گردید اختلاف نظر در مورد ماهیت روح‌القدس بود. عقیده کلیسای شرقی این بود که روح‌القدس نشأت گرفته یا برخاسته از پدر از طریق پسر می‌باشد ولی کلیسای غربی معتقد بود که روح‌القدس برخاسته از پدر و پسر می‌باشد.           فلسفه روشنگري: فلسفه روشنگری فلسفه قرن هجدهم را شامل می‌شود. دنیس دیدرو، ولتر، ژان ژاک روسو، شارل دو، مونتسکیو ،امانوئل کانت ،مارکی دوساد از فیلسوفان عصر روشنگری‌اند. هدف این فیلسوفان روشنگری مردم دوران خود و آیندگانشان بوده‌است. آنها در برخی از کتاب‌های خود به بررسی اوضاع سیاسی زمان خود نیز پرداختند.           متافيزيك: مابعدالطبیعه یا متافیزیک شاخه‌ای از فلسفه است که به پژوهش دربارهٔ چیستی و کُنه وجود، زندگی و جهان به عنوان یک کل، می‌پردازد. متافیزیک را ریشهٔ فلسفه می‌دانند؛ بدین معنا که فیلسوفان نخستین عمدتا به این حوزه از فلسفه می‌پرداخته‌اند. در فلسفهٔ معاصر، به مباحث مابعدالطبیعی با شکٌاکیت بسیار نگریسته‌اند.فیلسوفان مابعدالطبیعه انتقادی، به مرز محدودیت‌های تفکٌر مابعدالطبیعی توجه می‌کنند. می توان یکی از مشهورترین استدلال‌هایی را که گزاره‌های مابعدالطبیعی را بی معنا می‌داند، این گونه خلاصه کرد که تنها گزاره‌های تجربی و گزاره‌های تحلیلی معنا دارند؛ اما گزاره‌های مابعدالطبیعی نه تجربی هستند، نه تحلیلی، پس بی معنایند. گزاره‌های تجربی، گزاره‌هایی هستند که با مشاهده و آزمایش قابل ابطال باشند؛ و گزاره‌های تحلیلی، گزاره‌هایی هستند که نقیضشان با خودشان متناقض باشد.           انقلاب صنعتي: انقلاب صنعتی عبارتست از دگرگونی‌های بزرگ در صنعت، کشاورزی، تولید و حمل و نقل که در اوسط قرن هجدهم از انگلستان آغاز شد. در این که این رشته تحولات را می توان انقلاب صنعتی نامید اختلاف نظر وجود دارد. واژهٔ انقلاب به دگرگونیهای ناگهانی اطلاق می شود، در حالی که این تحولات صنعتی به هیچ وجه ناگهانی نبودند . حتی بعضی از محققین تنها این تحولات را مختص به صنعت نمی دانند و معتقدند که این تحولات دارای جنبه‌های اجتماعی و فکری نیز بوده اند.صنعتی شدن به معنی استفاده از نیروی ماشین به جای نیروی انسان است. انقلاب صنعتی ابتدا از انگلستان شروع شد، زیرا انگلستان پس از چندین قرن تحول سیاسی داخلی، توسعهٔ استعمار تجاری، گسترش ناوگان دریایی، رشد طبقهٔ متوسط و بهبود امور قانونی و اداری کشور، از نظر زمین، کارگر، سرمایه، مدیریت و حکومت وضعیتی مطلوب و هماهنگ داشت که زمینهٔ پیشرفت صنعتی در این کشور را فراهم می‌کرد. انقلاب صنعتی در انگلستان در سه زمینه بافندگی، زغال سنگ و ذوب آهن بیشتر نمود یافت. گاهی سخن از دو انقلاب صنعتی برده می‌شود که یکی در قرن هجدهم و دیگری در قرن نوزدهم است. دو نتیجه مهم انقلاب صنعتی، گسترش استعمار اروپایی‌ها در کشورهای آسیایی و آفریقایی و بهره کشی از کارگران در داخل بود.           فئوداليته: در نظام فئودالیته همانند نظام برده‌داری دو طبقه اجتماعی اصلی در ارتباط با مناسبات تولید نقش تعیین کننده دارند:۱) طبقه فئودال یا زمین‌داران، صاحبان املاک و اراضی، کشتزارها، مزارع، چمنزارها،مرغزارها،شکارگاه‌ها و حتی بیابان‌ها و کوه‌ها که در قالب قلعه‌ها، دره‌ها و قصبه‌های اربابی به عنوان اراضی تحت مالکیت این اشخاص محسوب می‌شوند.2)طبقه عظیم و گسترده دهقانان و کشاورزان و همراه با طبقات میانی و واسط دیگر. در این دوران یک نوع تمایز بین نظام فئودالیته به عنوان نظام سیاسی با نظام کلیسا به عنوان نظام فکری- فرهنگی به چشم می‌خورد. کلیسا و دولت در موازات هم حرکت می‌کنند. گه‌گاه تضادها و همکاری‌هایی بین آنها دیده می‌شود. نظام فئودالیته برای تداوم خود نیازمند نوعی عقاید رسمی است تا بتواند به کمک آن ایدئولوژی به توجیه اعمال و رفتار خود پرداخته و اقدامات خود را مشروع سازد. بنابراین در این دوران ارباب دولت، مقامات و اولیاء سیاست متوجه کمک گرفتن از اصحاب کلیسا و روحانیون می‌شوند. یعنی نیاز دارند که پایه‌های فقهی و شرعی این ساختمان فراهم شود. کلیسا نظام سیاسی فئودالیته را تقدیس کرده، پس توده‌ها سر تعظیم فرود می‌آورند           اباحيت: اباحيت در واقع  آزاد انگارى بشر از تمام تكاليف و احكام الهى است، نوعى آزادى را به ارمغان مى آورد كه در برابر حريت و آزادگى دينى و فلاح و رستگارى انسان از تعينات خَلقى و خُلقى است. اين آزادى كه در ابتدا جواز تعين و تقيد بشر را به آنچه حدود عقلى پنداشته مى شود؛ پس از آن به تمام قيودِ مادى و طبيعى صادر مى كند، در فرهنگ دينى مذموم و ناپسند است.           دولت هاي مركز و پيرامون: در جهان دو نوع کشور داریم، کشورهای مرکز و پیرامون. رابطه بین کشورهای مرکز، افقی و بین کشورهای مرکز با پیرامون، عمودی ست.كشورهای مرکز، کشورهای دارای قدرت جهانی محسوب می شوند، فرهنگشان غالب است و افسار رسانه های جهان را در دست دارند؛ آنها نظرشان بر این است که فرهنگشان اصالت دارد و برتر است؛ اینکه این را اظهار می کنند یا نه فرقی نمی کند مهم این است که اينگونه فکر می کنند.آنها قدرت های اقتصادی هستند، می توانند قدرت سیاسی هم باشند و توان نظامی هم داشته باشند. آنها دارای امپریالیسم رسانه ای هستند یعنی بر رسانه های جهان تسلط دارند. در مقابل کشورهای مرکز، کشورهای پیرامون قرار دارند. کشورهای پیرامون نه قدرت اقتصادی لازم را دارند و نه قدرت سیاسی و نظامی قابل توجهی؛ آنها یا سلطه پذیر هستند و تابع، و یا استقلال طلب و مستقل.از رسانه های پر قدرت محروم هستند و تا اندازه ای تاثیر پذیر از سلطه رسانه ای کشورهای مرکز. بعضی از این کشورها قصد ایستادن دارند، می خواهند تسلیم سلطه نشوند. كشورهاي مركز پرسابقه ترین و پرقدرت ترین خبرگزاری های جهان را در دست دارند؛ پر تیراژترین روزنامه های جهان برای آنهاست و با ابزارهای رسانه ای بر جهان سلطه دارند.این تسلط به این معناست که وقتی رسانه های کشورهای مرکز خبری تولید می کند، بر طبق رابطه عمودی، آن خبر در کشورهای پیرامون پخش و استفاده می شود اما وقتی خبری در کشورهای پیرامون تولید می شود توسط کشورهای مرکز استفاده نمی شود و آن رسانه های پیرامون قدرت چندانی برای به اشتراک گذاشتن نظراتشان ندارند. آنها تنها می توانند مواد خامی تولید کنند و برای پردازش به کشورهای مرکز بدهند تا آنها آن را، آن طورکه دلشان می خواهد به جهان عرضه کنند. "یوهان گالتونگ" که نمودار کشورهای مرکز- پیرامون را ترسیم می کند، از این سلطه با نام "امپریالیسم رسانه ای" یاد می کند. او جان کلام را این گونه مطرح می کند: "امپریالیسم رسانه ای به امپریالیسم فرهنگی منجر خواهد شد".رسانه های جهان در دست کشورهای مرکز است. تولیدات آنها اعم از خبر، فیلم، سریال و … به واسطه رابطه عمودی، میان کشورهای پیرامون پخش می شود.           فراماسونري: فراماسونری یا فراموشخانه جمع کانون‌های برادری گسترده‌ای در جهان است. این کانون‌ها ریشه‌های بسیار کهنی در اروپای غربی دارند. فراماسونری دارای یک سیستم مدیریت فراگیر جهانی نیست و ارتباط میان فراماسونری‌های گوناگون تنها توسط خود دو لژ انجام می‌شود. واژه فراماسونری احتمالا از freestone mason به معنی بنّای آزاد در انگلیسی و یا franc mason به معنای بنّای فرانسوی در فرانسوی گرفته شده.. کسی که عضو فراماسونری است فراماسون یا ماسون نامیده می‌شود، و ساختمانی که مرکز فعالیت ماسون‌هاست لژ نامیده می‌شود. فراماسونری در ابتدا جنبشی لیبرال بوده‌است که مبتنی بر باز تولید اندیشه‌های گنوستیک در دوران پس از اصلاحات در اروپا بوده‌است. فراماسون‌ها با شعار "برابری،مساوات،برادری" نقش بزرگی در انقلاب‌های بزرگ معاصر مانند انقلاب امریکا بر علیه استعمار انگلیس، انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب مشروطیت ایران و جنبش انقلابی بر ضد استعمار اسپانیا در امریکای جنوبی داشته‌است.عقاید لیبرال جنبش فراماسونری باعث واکنش‌های مذهبیان و محافظه‌کاران، گروه‌های بنیادگرا، مذهبیون بنیادگرا و ملی‌گرایان شده‌است. همچنین مخالفت با نظام طبقاتی کشیشی مسیحیت، باعث دشمنی کلیسای کاتولیک روم با فراماسونری شده‌است. این گروه‌ها فراماسونری را جنبشی الحادی و شیطانی معرفی می‌کنند. همچنین اعتقاد برخی‌ها به داستان معبد سلیمان باعث نفرت گروههای ضد یهود از فراماسونری شده‌است. حالت مخفی این جنبش و منشا بریتانیایی آن باعث شده‌است که چنین پنداشته شود که این جنبش ابزار توطئه انگلو-صهیونیست جهانی است. همچنین رژیم‌های دیکتاتوری مانند نازی‌ها و کشورهای کمونیستی نیز به سرکوب فراماسونری می‌پرداختند.           بورژوازي: در لغت،بورژوازي از واژه ي (Bourg) به معناي شهر،مشتق شده است. بورژوازي موجوديت جديدي است كه با مدرنيته و پس از رسانس ظاهر گرديده است و اگر چه پديده يا روي كردي تاريخي – فرهنگي است اما در صورت طبقاتي نيز تمثيل يافته است.ريشه ي تاريخي اين واژه به قرون 13 و 14 ميلادي و پيدايي شهرهايي در دل جامعه ي قرون وسطايي بر مي گردد. بورژوا صرفاً مفهومي طبقاتي نيسنت بلكه انسان بورژوا چيزي نيست مگر صورت مثالي انسان عصر جديد و بيانگر يك روح و ساحت حضور فرهنگي – تاريخي است. در واقع در جامعه ي مدرن فقط صاحبان سرمايه هاي بزرگ و رباخواران و بانكداران نيستند كه مظهر بورژوازي هستند بلكه طبقات مياني جامعه و حتي روستاييان و كارگران تا حدودي حامل روح كلي اين صورت مثالي هستند. ويژگي هاي نوعي اين انسان بورژوا را مي توان با خصايصي اين گونه بر شمرد: سودگرايي ، سودا گري ، حرص و آز مبتني بر نفس اماره و خود بنيادي. در عصر مدرن كه عصر سيطره ي اومانيسم است،اين انسان بورژوا دايره مدار عالم مي شود و اومانيسم در واقع به معناي اصالت بشر بورژوا است. به عبارت ديگر،بشر بورژوا صورت مثالي همه ي افراد انساني اي است كه ذيل اسم نفس اماره زندگي مي كنند. انسان بورژوا فقط شامل فرد كارخانه دار و بانك دار و رباخوار نمي گردد و صورت مثالي بشر بورژوا در تك تك آدمياني كه در فضاي مدرن نفس مي كشند،منتشر گرديده است و همه ي افراد يك جامعه ي اومانيستي اعم از كارگر و بازرگان و دكان دار و كارخانه دار و... با نسبت هاي مختلف نماياننده ي ماهيت مثالي بورژوازي هستند،بنابراين بورژوازي به عنوان پديده اي تاريخي – فرهنگي،واقعيتي فراتر از يك مفهوم طبقاتي است و هويتي فراگير دارد.تمدن مدرن را به اعتبار اسم نفس حاكم بر آن،تمدن اومانيستي مي نامند و به اعتبار ظهور و حاكميت پديده ي تاريخي – فرهنگي بورژوازي،آن را (تمدن بورژوايي) مي نامند. بورژوازي در جامعه ي مدرن،مصاديق مختلفي در مراتب و درجات مختلف دارد كه طبقه ي زرسالاران يا صاحبان سرمايه هاي مالي و صنعتي و تجاري بيشترين مرتبه ي نزديكي با بشر بورژوا را دارند و پس از آن ها طيف تكنوكرات ها – بوروكرات هاي مرفه و متوسط قرار مي گيرند و دكانداران و صاحبان سرمايه هاي اندك خرده پا در مرتبه ي بعدي قرار دارند و سرانجام كارگران و روستاييان و لمپن ها هستند.اما به هر حال افقر وجودي اين طبقات به نحوي از انحاي ذيل بورژوازي قرار دارد و تنها با رها شدن از مدار بينش و نگرش و دلبستگي هاي طبقاتي است كه مي توان از تار و پود اسارت در آگاهي طبقاتي رها شد و به دل آگاهي فطري كه همان تفكر اسلامي اصيل است رسيد.ماركسيست ها و برخي جامعه شناسان سياسي غربي،بورژوازي را عبارت از طبقه ي سرمايه دار مي دانند و موجوديتي صرفاً طبقاتي براي آن قايل هستند،حال آن كه دلايل عديده اي وجود دارد كه نشان مي دهد بورژوازي يك پديده ي تاريخي – فرهنگي است كه در هيأت طبقات اجتماعي جامعه ي مدرن در مراتب مختلف متمثل مي گردد و خود حقيقتي فراتر از صرف يك طبقه ي اجتماعي دارد. بورژوازي همزاد مدرنيته و محصول عصر جديد و نسبت وجودي اين انسان با خود،اخلاقيات،سرمايه و غايات سود آورانه و سوداگرانه و افق هاي زندگي است.           كاسموپوليتيسم: کاسموپوليتيسم يا مکتب جهان وطني به وسيله دو شاعر و نويسنده فرانسه "والري لاربو" و "پل موران" پايه گذاري شد. مکتب جهان وطني مبتني بر اين اصل است که همه مردم جهان بايد همديگر را هموطن يکديگر بدانند.در اشعار لاربو مي توان "حساسيت" ويتمن، "هزل" باتلر و "عقايد نيشدار" نيچه و "ادراک عميق" پروست را کنار هم ديد.   اتحادیه اروپا: Eurostat اتحادیه اقتصادی- سیاسی است که از ۲۸ کشور اروپایی تشکیل شده‌است. منشا اتحادیه اروپا به جامعه اقتصادی اروپا که در سال ۱۹۵۷ باتوافقنامه رم بین ۶ کشور اروپایی شکل گرفت، باز می‌گردد. در سال ۱۹۹۳، توافق ماستریخت چارچوب قانونی کنونی اتحادیه را پایه گذاری کرد. اتحادیه اروپادر سال ۱۹۹۹ واحد پول مشترکی به نام یورو را معرفی کرد که تاکنون در ۱۷ کشور جایگزین پولهای ملی شده است. اتحادیه اروپا با ۵۰۰ میلیون شهروند ۳۱٪ تولید ناخالص داخلی سال ۲۰۰۷ در جهان را تولید کرده‌است. ۲۱ کشور از اعضای اتحادیه اروپا عضو ناتو می‌باشند. اتحادیه در حال حاضر بازار واحد مشترکی دارد که موارد زیر را در بر می‌گیرد: اتحادیه گمرکی، واحد پول (یورو،که تا کنون ۱۷ کشور از ۲۷ کشور عضو آن را پذیرفته‌اند)، سیاست مشترک کشاورزی، سیاست مشترک تجارت و سیاست مشترک شیلات. مهمترین نهادهای اتحادیه اروپا عبارتند از: شورای اتحادیه اروپا، کمیسیون اروپا، دادگاه اروپا، کنگره اروپا، شورای اروپا و بانک مرکزی اروپا . فعالیتهای اتحادیه اروپا اکثر سیاستهای عمومی را تحت پوشش قرار می‌دهد، از سیاست اقتصادی گرفته تا امور خارجه، دفاع، کشاورزی و تجارت. با این حال، گستره ی قدرت آن در حوزه‌های مختلف بسیار متفاوت است. در برخی حوزه‌ها اتحادیه مانند فدراسیون عمل می‌کند (برای مثال در مسائل پولی، کشاورزی، تجاری، محیط زیست و سیاستهای اقتصادی و اجتماعی) و در دیگر حوزه‌ها مانند یک سازمان بین‌المللی ( برای مثال در امور خارجه) کشورهای عضو عبارتند از: آلمان، اتریش، اسپانیا، استونی، اسلوواکی، اسلوونی، انگلیس،ایتالیا، ایرلند، بلژیک، بلغارستان، پادشاهی متحده پرتغال، جمهوری چک، دانمارک، رومانی، سوئد، فرانسه، فنلاند، قبرس، لاتویا، لوکزامبورگ، لهستان، لیتوانی، مالت، مجارستان، کرواسی، هلند و یونان. نشان اتحادیه                             پول واحد(یورو)                                   کشورهای عضو      اتحادیه عرب: در سال 1945به ابتکار مصر وهمکاری دولت های اردن،سوریه،عربستان،یمن،عراق لبنان در قاهره وبا هدف دفاع از تمامیت ارضی اعراب،حفظ استقلال وبسط ارتباطات بین الملل در ابعاد گوناگون به وجود آمد ارگان اجرایی آن را نخست وزیران هر کشور تشکیل می دهند وهر دو سال یک بار جلسات تشکیل می گردد.مصر,عراق،یمن، لیبی ،مراکش ،تونس، امارات عربی متحده، بحرین، قطر ،عربستان سعودی ،الجزایر، لبنان، مورتانی، اردن، جیبوتی، کومور، اریتره ،سوریه، سومالی ،سودان، عمان، فلسطین
  استبداد: شکلی از حکومت است که قدرت سیاسی در دست یک حاکم خود گمارده قرار دارد. اصطلاح حاکم مستبد یا اتوکرات از واژه یونانی اتوکراسی مشتق شده‌است.الیگارشی (oligarchy) یا حکومت توسط اقلیت در مقابل دموکراسی یا حکومت توسط اکثریت قرار می‌گیرد.در حکومت استبدادی دامنه اختیارات حاکم و طول دوره حکومت آن‌ها بسیار است و توزیع قدرت عادلانه نیست. طرف‌داران حکومت استبدادی معتقدند که این نوع حکومت امکان انباشت سرمایه، برنامه‌ریزی متمرکز و تصمیم‌گیری قاطع برای رفع موانع راه را برای توسعه فراهم می‌سازد.در حالی که  استبداد باعث احساس بی‌قدرتی سیاسی در بین مردم می‌شود و کارایی و خلاقیت آن‌ها را کاهش می‌دهد.   استثمار (Exploitation) واژه استثمار از ریشه «ثمر» و معادل فارسی آن «بهره کشی» است و در مباحث اقتصادی و اجتماعی به معنای استفاده و بهره بردن از کار کسی دیگر است . معنای علمی استثمار چنین است: به دست آوردن مجانی محصول کار یک فرد از جانب فردی که صاحب خصوصی وسائل تولید است. در اصطلاح اقتصادی یعنی  گرفتن محصول کار اضافی و بعضی اوقات حتی قسمتی از کار لازم. معمولا به هنگام به کار بردن ا ین اصطلاح می گویند استثمار فرد از فرد. استثمار ویژه همه جوامعی است که در آن فاصله ی طبقاتی (طبقات متخاصم )وجود دارد. افراد یک طبقه، طبقه حاکم که صاحب وسائل تولید هستند افراد طبقات دیگر را مورد بهره کشی قرار داده و از ثمره رنج آن ها گنج بر می دارند. پس علت استثمار عبارتست از مالکیت خصوصی بر وسائل تولید ولی اشکال استثمار وابسته است به خصلت آن مناسبات تولیدی که در جامعه حاکم است. بهره‌کشی به معنای استفاده از ثمره ی کار دیگری است. بهره‌کشی در نظام‌های اجتماعی، سیاسی مختلف، اشکال مختلفی به خود می‌گیرد. چنانکه در دوران فئودالیسم استثمار عبارت بوده‌است از برداشت ثمره ی کار زارعان بر زمین توسط اربابان. و در نظام  سرمایه داری بهره‌کشی به شکل استخراح ارزش اضافی به دست طبقه ی سرمایه داران صنعتی از طبقه  ی کارگر ظهور می‌رسد استعمار: سکنی گزیدن وجایگزینی. در ادبیات سیاسی جدید این واژه دارای بعد منفی غصب اراضی وغارت سرزمین های گوناگون از سوی بیگانگان می باشد.محروم ساختن سرزمین های تحت سلطه به بهانه سرپرستی واداره کردن آنها با .از هر گونه اعمال اراده در زمینه های اقتصادی که د ر نهایت به سیطره ی سیاسی وفرهنگی منجر گردداستفاده می شود.. استعمار نو: استعمار نو، مفهومی است که به روش‌هایی گفته می‌شود که پس از دوران استعمار کهن، برای تسلط اقتصادی و سیاسی بر کشورها و بهره گرفتن از آنها بکار گرفته می‌شود.همگام با تحولات پس از جنگ جهانی دوم و سلب امکان استعمار کشورها بصورت مستقیم و مستعمره، سیاست‌های جدیدی تحت عنوان استعمار نو بکار گرفته شد و شیوه‌های استعمار کلاسیک به کار خود پایان داد. این روش، شامل شیوه‌هایی چون تک‌محصولی کردن کشورهای جهان سوم، سرمایه‌گذاری‌های خارجی توسط کشورهای ثروتمند و غیره می‌شود. ورود اندیشه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جدید به مناطق مستعمره و گسترش جنبش‌های ضد استعماری از عوامل مهم پایان گرفتن استعمار سنتی بودند. استعمار کهن پس از بیرون آمدن نیروهای نظامی و عوامل شناخته شده خود از مستعمره‌ها، به به قدرت رساندن هواداران داخلی، منافع خود را در این مناطق تامین می‌کند. رشد اقتصاد «سرمایه‌داری» و صدور سرمایه برای بهره‌برداری از منابع سرزمین‌های دیگر، روابط اقتصادی کشورهای صنعتی استثمارگر را با کشورهای کوچک وارد مرحله ی  تازه‌ای کرد؛ به این ترتیب که کشورهای صنعتی، از راه صدور سرمایه و مکانیسم جهانی قیمت‌ها و داد و ستد مواد خام با کالاهای ساخته شده و فشارهای سیاسی و اقتصادی، از کشورهای کم‌رشد بهره‌کشی می‌کنند و این رابطه عنوان «استعمار نو» (نئوکولونیالیسم) به خود گرفته‌است .روش «نواستعماری» سبب می‌شود که کشورهای ضعیف با وجود استقلال سیاسی حقیقی یا ظاهری، همچنان در مراحل اولیه ی رشد اقتصادی در جا بزنند و یا حتی عقب بروند، و در مقابل، کشورهای پیشرفته از بهره‌برداری منابع آنها و از راه دادوستد اقتصادی سودهای کلان بدست آورند. استعمارفرانو: ایجاد تغییرات طبیعی در اندیشه ، باور و منش ملت ها  و جهانی سازی اقتصاد ، فرهنگ و هویت  . برنامه ریزی برای ایجاد ساختارهای لازم ، به منظور استحاله ی نامحسوس و تبدیل کارگزاران سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، علمی ، آموزشی و امنیتی کشورهای دیگر به عامل پیش برنده ی اهداف و برنامه های غرب مهمترین ویژگی های استعمار فرانو است . در این نوع استعمار ، هم خود استعمارگران وهم مجریان بومی آنها نامریی و پنهان هستند . با این توصیف نه تنها معامله ای میان استعمارگران و مجریان بومی آنها  بسته نمی شود بلکه مجریان بومی از اینکه آنها را به استعمارگران خارجی منتسب می کنند معترض می شوند . در حقیقت استعمارگران بدون آنکه مجریان بومی متوجه شوند به گونه ای آنها را تربیت کرده اند که ممکن است در ظاهر به استعمارگران منتسب نباشند ولی در عمل و طرز فکر ، طوری فکر کنند و عمل کنند که استعمارگران می خواهند . اسرائیل:     اشاعه فرهنگ:     اقتصاد تک محصولی: به اقتصادی گفته می‌شود که در آن تنها از یک منبع برای تأمین درآمد کشور استفاده شود. برای مثال می‌توان برخی از کشورهای صادرکننده ی صِرفِ نفت را نام برد.چنان که در نمودار می بینید تولید منحصر به فرد وعاری از تکنولوژی های مدرن کشورهای غیر برخوردار سبب فروش ارزان مواد اولیه به وسیله این کشورها ودر مقابل دریافت همان کالا بعد از فرآوری به قیمتی گزاف می گردد.یکی دیگر از معایب اقتصاد تک محصولی توسل به شیوه های تبلیغات وبازار یابی کشورهای قدرت مند است که به عنوان اهرمی موثر برای در انزوا قرار دادن کشور ضعیف استفاده می شود.چرخه ی فرضی نمایش داده شده ی ذیل نشان دهنده ی این است که اگر چه تولید کالا در کشور وابسته صورت می پذیرد اما به دلیل انحصار بازار در دست قدرت های موثر در نظام کنونی بین الملل نهایتاًسود به جیب کشور قدرت مند می رسد وسهم تولید کننده اول فقط به سودی حداقلی برای گذران نه چندان مطلوب زندگ ی روزمره (نه برای دریافت سودی که سبب سرمایه گداری ویا راه اندازی سیستمی برای تبدیل کالا به فرآورده ی  نهایی گردد)باشد. خلق تحریم ها برای به تبعیت واداشتن کشورها ی تولید کننده،ایجاد جو ارعاب ویا اغفال برای خریداران کالاهای تولیدی این کشورهاو...........از تاثیرات دیگر اقتصاد تک محصولی است.مضاف بر معایب قبل بایستی به تاثیر تهاجم فرهنگی حاصل از ورود بی رویه اجناس خارجی وانتقال یک طرفه ی نگرش مصرفی حاصل این فرایند نیز توجه داشت.در این مصاف نیز کشور تولید کننده صرفاًبه بازار مصرفی برای کالاهای گاها،از رده خارج شده ای می گردد که در کشور خود به دلیل ورود رقبای نو از دلها رفته است.این ویژگی عموماًدامن کشورهای توسعه نیافته ودر حال توسعه را گرفته است.   به عنوان مثال اگر قرار است يك دوربين فيلم برداري توليد شود، ميزان مواد اوليه به كارگرفته شده در آن، كمي مواد پلاستيكي و مواد رسانا و نيمه رساناي الكترونيكي است كه در مجموع شايد نياز به ۲۰دلار واردات مواد اوليه از قبيل نفت داشته باشد.ولي خروجي كار يعني دوربين فيلم برداري مي‏تواند تا ۲۰۰دلار هم فروش برود. اين يعني ورود ۱۸۰دلار ورود اضافي ارز به كشور به ازاي توليد و صادرات هر دوربين. اين نسبت ۲۰۰به ۲۰، يعني ۱۰ برابر، تا زماني كه تكنولوژي توليد اين دوربين تغيير نكرده باشد ثابت است .  
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 22:15  توسط اسدالله رضایی  | 

معرفي اجمالي واژه هاي علوم اجتماعي دوره پيش دانشگاهي


 معرفي اجمالي واژه هاي علوم اجتماعي دوره پيش دانشگاهي تهيه شده در گروه علوم اجتماعي استان فارس           صهيونيسم: صهيون، در زبان عبري، به معناي پُرآفتاب و نيز نام كوهي در جنوب غربي بيت‌المقدس است. كوه صهيون، زادگاه و آرامگاه داود پيامبرعليه ‏السلام  و جايگاه سليمان عليه ‏السلام بود. گاه اين واژه نزد يهوديان، به معناي شهر قدس، شهر برگزيده و شهر مقدس آسماني به كار مي‌‏رود؛ ولي در متون ديني يهود، صهيون، اشاره به آرمان و آرزوي ملت يهود براي بازگشت به سرزمين داود عليه ‏السلام و سليمان عليه ‏السلام و تجديد دولت يهود دارد. به ديگر سخن، صهيون براي يهود، سمبل رهايي از ظلم، تشكيل حكومت مستقل و فرمان‏روايي بر جهان است و از اين رو، يهوديان خود را فرزندان صهيون مي ‏دانند. صهيونيسم، به جنبشي گفته مي ‏شود كه خواهان مهاجرت و بازگشت يهوديان به سرزمين فلسطين و تشكيل دولت يهود است. صهيونيسم، همانند شووينيسم (ناسيوناليسم افراطي) است كه با خوار شمردن ملت‏ها و نژادهاي ديگر و با غلو در برتري خود، در پي دست‏يابي به قدرت سياسي است. اين جنبش، در نيمه اول قرن 13 شمسي(نيمه دوم قرن 19 ميلادي) در اروپا، پا به عرصه حيات گذاشت ولي واژه صهيونيسم، نخستين بار توسط تئودور هرتزل به كار رفت و سپس ناحوم ساكولو- مورخ صهيونيست - در كتاب «تاريخ صهيونيست» از آن سخن گفت. صهيونيسم، تنها داراي ابعاد و معاني سياسي (صهيونيسم سياسي) نيست؛ بلكه ابعاد و معاني ديگري همچون صهيونيسم كارگري، فرهنگي، دمكراتيك، راديكال و توسعه‌طلب را نيز در بر مي‌‏گيرد .ناتان برنبام برای اولین بار این کلمه را به معنای «ملی گرایی یهودی» در ژورنال «خود-رستگاری» به کار برد. صهیونیسم در ابتدا از مایه‌های مذهبی یهودیان برای اجتماع آنان در فلسطین وام می‌گرفت، با این حال صهیونیسم مدرن، بیشتر جنبشی سکولار است که بنا به ادعای خودشان در پاسخ به یهودستیزی‌های قرن ۱۹ در اروپا فعالیت می‌کند. از زمان پایه ریزی کشور اسرائیل، کلمهٴ «صهیونیسم» عموماً به معنای پشتیبانی کردن اسرائیل به عنوان کشوری برای یهودیان به کار می‌رود. صهیونیسم یک جنبش سیاسی و ملی‌گرای یهودی ست که در اواخر سده ۱۹ میلادی شکل گرفت. عمده‌ترین هدف جنبش صهیونیسم، تشکیل کشوری برای یهودیان بود. این جنبش بر منابع تاریخی و مذهبی‌ای تکیه دارد که یهودیان را به سرزمین اسرائیل ارتباط می‌دهد.[۱] این سرزمین همان فلسطین یا آنچه برخی آن را امروزه اسرائیل می‌نامند، می‌باشد که قوم یهود از حدود ۳۲۰۰ سال پیش تا سال ۲۰۰ میلادی (که امپراتوری روم آن‌ها را پراکنده کرد) در آن سکونت داشتند. سرمايه داري: اصطلاح "كاپیتال" مأخوذ از ریشه لاتینی كاپیتلیوم (Capitalism) است. پیشوند "caput" به‌معنای "سر" و در زبان اقتصاد به‌معنای سرمایه‌ به‌كار می‌رود. پول، از آن جهت كه سود و بهره به‌دنبال دارد، در اقتصاد، سرمایه مالی محسوب می‌شود. سرمایه‌داری عبارت از روحیه سودجویی و سرمایه‌گذاری مستمر سودها، با توسل به راه و روش عقلانی است. در یك نظام سرمایه‌داری‌ هر فرد سرمایه‌دار، الزاماً باید از تمام امكانات موجود برای كسب حداكثر سود استفاده كند؛ زیرا در غیر این‌صورت، محكوم به زوال و ورشكستگی است. برای اینکه بتوانیم به تعریف دقیقی از سرمایه‌داری برسیم، تبیین این مسئله ضروری است، که ما كنش اقتصادی را کنشی مبتنی بر سودجویی و تحقق سود با بهره‌گیری از فرصت‌های تجاری و به‌عبارت دیگر امكان‌پذیری فرصت‌های(به‌ظاهر) صلح‌آمیز بدانیم. سرمایه‌داری نظامی اجتماعی است که در آن وسایل تولید، توزیع و مبادله به‌طور کامل و اساسی در مالکیت خصوصی افراد است. نظام سرمایه‌داری در بریتانیای قرن هجدهم توسعه یافت و بعدها به شمال غربی اروپا و آمریكای شمالی راه یافت. این مسئله همراه و همزمان با انقلاب صنعتی بود. دو نوع نظریه در مورد پیدایش سرمایه‌داری وجود دارد.یکی این‌که سرمایه‌داری زاییده اختراعات مکانیکی قرن هیجدهم است؛ که باعث افزایش سریع قدرت تولید کارخانه‌ها و جستجو برای بازارهای جدید جهت فروش کالاهای تولیدشده و در نتیجه باعث گسترش تجارت و بازار مالی شد.نظریه دوم که بیشتر به حقیقت نزدیک‌تر است این است که پیدایش سرمایه‌داری تجاری و مالی بر سرمایه‌داری صنعتی تقدّم داشته است. فرهنگ حق: خداى عزيز براى آراسته شدن انسان به سلامت واقعى در تمام شؤون حيات اعم از شؤون مادى و معنوى ، امر مى‏كند با تمام وجود تسليم فرهنگ حق شويد و از وساوس و تفرقه‏افكنى و دستورهاى شيطان پيروى ننماييد كه شيطان در هر شكلى كه هست ، دشمن آشكار شماست .َیا أيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِى السِّلْمِ كَافَّةً وَلاَ تَتَّبِعُوا خُطُوَاتِ الشَّيطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ           مدينه فاسقه: مدینه فاسقه مدینه‌ای است که در دانسته‌ها و گفته‌ها و حتی باور‌ها با مدینه فاضله مشترکند ولی اعمالشان همچون عمل مردمان مدینه‌های جاهله است.           تقدیرگرایانه: تقدیرگرایی درقلمرو فلسفه آموزه ای است که براساس آن تمام رویدادها و اعمال در انقیاد و استیلای تقدیر یا سرنوشت قرار دارند. دراین گرایش ارادۀ آزاد نقشی ندارد. براساس تقدیرگرایی تاریخ تنها در یک روال ممکن و از پیش تعیین شده حرکت می کند و اعمال همواره به یک پایان اجتناب ناپذیر و همیشگی    می انجامد .لذا پذیرش این حتمیّت یا گریز ناپذیری از مقاومت دربرابر آن مناسب تر است .ازلحاظ فلسفی تقدیرگرایی ( fatalism ) با مفاهیمی مانند جبرگرایی (determinism ) ، شکست باوری( defeatism ) و قضا و قدر (  predestination)تفاوت دارد که برای درک این تفاوت ها باید به متون فلسفی مراجعه کرد.دراین جا تنها درمقایسه ی جبر باوری و تقدیرگرایی باید گفت ازدید جبر باوران آینده از پیش تعیین شده است ولی اعمال آدمی به عنوان بخشی از علیّت آینده برآن موثراند. به عبارت دیگر آنان معتقدند که آینده به خاطر اصل علیّت مطلق تثبیت شده است حال آن که تقدیرگرایان بدون توجه به علیّت آینده را محترم و گریز ناپذیر می دانند. بنابراین  برمبنای جبرگرایی اگر گذشته متفاوت باشد ، حال و آینده نیز تفاوت خواهند داشت . ولی از نظر تقدیرگرایان چنین بحثی اصلاً مطرح نیست زیرا گذشته ای جز آن چه روی داده نمی توانسته وجود داشته باشد . علاوه برآن در دیدگاه جبرباوران برخلاف تقدیرگرایان تسلیم در برابر سرنوشت مورد تأکید قرار نمی گیرد.           دترمينيسم: دترمینیسم به انگلیسی: determinism) یک موضوع فلسفی است که بر طبق آن هر رویدادی از جمله شناخت، رفتار، تصمیمات و کنش‌های آدمی به صورت علی توسط یک زنجیرهٔ پیوسته‌ای از رخدادهای پیشین تعیین شده‌است. جبرگرایی را به شکل دیگری نیز می‌توان تعریف نمود: فرضیه‌ای که بر طبق آن در هر لحظه یک و تنها یک آیندهٔ فیزیکی ممکن و شدنی وجود دارد. در نتیجهٔ جدال‌های تاریخی بیشماری که بر سر مساله جبرگرایی صورت گرفته‌است. دیدگاه‌های فلسفی گوناگونی در این باره وجود دارد.           عقلانيت: رندال کالینز در اثر عالمانه‌ی خود در مورد ماکس وبر؛ معانی گونه‌گون عقلانیت در اندیشه وبر را چنین مطرح می‌کند:الف: یک معنای عقلانیت، در تئوری کنش وبر یافت می‌شود. عقلانیت عبارت است از ارتباط میان وسیله‌ها و اهداف، بدین‌نحو که کنش‌گر وسیله‌هایی را برگزیده است که واقعا به پیامدهای مورد نظر و مطلوب وی منجر خواهند شد. معنای عقلانیت اینجا محاسبات فنیِ کافی برای رفتن از نقطه‌ی الف به نقطه‌ی ب است. ب: هنگامی که درباره‌ی تاریخ جهان لب به سخن می‌گشاییم، وبر اغلب معنای دیگری از عقلانیت را به کار می‌برد. او مکررا میان سرمایه‌داری عقلانی و سرمایه‌داری سنتی تمایز قایل می‌شود، در بستری که فرم‌های سنتی ایستا بودند، سرمایه‌داری عقلانی نیروی عظیم و دگرگون‌کننده‌ی جهان بود. عقلانیت در اینجا به چیزی فعال دلالت دارد که جهان را راهبری می‌کند تا این‌که به صورت منفعلانه خود را با آن منطبق کند.پ: سومین معنای عقلانیت در هم‌سنجی انواع گوناگون نهادها سر بر می‌آورند. دیوان‌سالاری به عنوان یک صورت عقلانی سازمان اداری که در تضاد با عناصر غیر عقلانی موجود در نظام سلطانی است، توصیف می‌شود؛ هم‌سانِ فن‌آوری و علم که می‌توانند عقلانی باشند، و مانند نظام بازار – اما فقط تحت شرایط خاص. کدام شرایط؟ بازار وقتی که پیش‌بینی‌پذیر باشد و قیمت‌ها قابل تنظیم باشند، بیشتر عقلانی است تا غیرعقلانی. به‌ویژه وقتی ارتباطات بازار توسط سامانه‌ای از محاسبات تعیین شده باشند. نکته‌ی کلیدی در اینجا “قابلیت پیش‌بینی” و “تنظیم‌پذیری” است. بدینسان این قانون وقتی که توسط حقوق‌دانان نوشته، مدون و سامان‌مند می‌شود، عقلانی شده است. دلالت و اشارتی جدی وجود دارد که عقلانیت بر قوانین مکتوب، و از این رو مبتنی بر کاغذبازی است.           نسبيت فرهنگي: نسبی گرایی فرهنگی یا نسبیت فرهنگی است. نسبی گرایی فرهنگی به ما می گوید: خوب و بد خواندن مسائل براساس یک ملاک کلی صحیح نیست بلکه دیدگاه های فوق معیارهای درست و نادرست یا نیک و بد یا حق و باطل باید دربافت و زمینه هایی که ظهور پیدا می کنند مورد ارزیابی قرار گیرند. ممکن است آنچه که در یک جامعه درست است در جامعه ای دیگر نادرست باشد. نسبی گرایی نخستین بار توسط پروتاگوراس فیلسوف یونانی مطرح شد کهانسان معیار همه چیزهاست و جمله او بدین شکل تفسیر می شد که هر انسانی می تواند ملاک و معیار خودش باشد. در عصر رنسانس به سه دلیل مسالة نسبی گرایی و به تبع آن نسبی گرایی فرهنگی در غرب قوت گرفت: ۱( رخدادهای اجتماعی و سیاسی: مانند گسترش فتوحات استعماری اروپاییان یا مسافرتهای دانشمندان مغرب زمین به شرق و نیم کرة جنوبی که باعث آشنایی و کشف گونه های متنوعی از فرهنگها شد. ۲(گسترش رفتارهای مسیحی: پدید آمدن انواع جدید و گوناگونی از رفتارهای مسیحی که پس از دوران اصلاح دینی صورت پذیرفت زمینه را برای پذیرش تنوع فرهنگها و در نتیجه نسبی گرایی فرهنگی فراهم آورد. ۳(بسط و ایجاد نظریه های تازه در علوم انسانی: پس از رنسانس این فرضیه در علوم انسانی قوت گرفت که باورها تحت تأثیر شرایط فیزیکی و روانشناختی قرار داشته و از این رو بسته به شرایط گوناگون، باورها متفاوت، متغیر و در نتیجه نسبی اند. مثلاً پی بربیل (P.Pierre Bayel) یکی از فیلسوفان بزرگ غرب معتقد بود رفتار اخلاقی [نظام و جزء سوم از اجزأ فرهنگ] از علل طبیعی مثل تعلیم و تربیت نشأت می گیرد و نه از اعتقادات دینی [باورها و گرایشها] از این رو، به دنبال آن بود که نشان دهد قهرمانان انجیل همانند داوود، رهبران مسیحی مانند کالوَن، لوتر، افراد مقدس و پاپها در طول تاریخ مسیحیت از جهت ماهیت انسانی خود به نحو اخلاقی عمل کرده اند نه به علت باورهای دینی ای [فرهنگ دینی] که داشته اند. ناگفته نماند که نسبی گرایی فرهنگی نقطه مقابل یگانگی فرهنگ مسیحی بود و در واقع برای حذف فرهنگ دینی از جامعه و جایگزین ساختن فرهنگ انسانی به جای آن، می کوشید. امپراطوري: اصطلاح امپراتوری درباره کشورهایی بکار برده شده است که واجد خصوصیات زیر: كوروش بزرگ از حیث قلمرو، جمعیت، و توان سیاسی، مشتمل بر چند ملت، قوم یا سرزمین هایی بزرگ با نژادها یا فرهنگهای متفاوت باشند. از استیلای یک قبیله یا ملت توانمندتر بر سایر اقوام یا مردم حاصل شده باشد، به شرطی که غلبه استمرار یابد، و ملت‌های مغلوب حقیر شمرده شوند، چندان که وحدت امپراتوری بیش تر از طریق اعمال توان حاصل شده باشد تا از راه رضایت خاطر اقوام متنوع از حیث ساخت سیاسی، توان در اختیار شخصی نظیر امپراتور قرار داشته باشد و تمام توان‌های محلی از اختیارات تفویضی او مایه گرفته باشند. وجود نظریهای جامع تحت عنوان دین، ایدئولوژی، یا قانونی مشترک که فراهم آورنده ی ساختی سیاسی و اخلاقی است و مدعی ست که این ساخت سرانجام صلح و هماهنگی میان تمام انسانها را برقرار خواهد کرد.           همچون دیگر حکومت‌ها، یک امپراتوری ساختار سیاسی خود را حداقل با اندازه‌ای از اجبار، حفظ می‌کند. امپراتوری‌های زمین‌پایه (مانند امپراتوری مغول یا امپراتوری ماد) تمایل به گسترش در حوزهٔ پیوسته دارند، در حالی که امپراتوری‌های دریایی (مانند امپراتوری هخامنشی عادلحملهٔ گستردهٔ دریایی به یونان در زمان خشایارشا. یا امپراتوری بریتانیا سرزمین‌هایی پراکنده‌تر هستند.           مدينه تغلب: فارابي در گونه شناسي خود، يكي از انواع جوامع جاهلي را مدينة تغلب مي نامد. مدينة تغلب جامعه هاي است كه سلطه بر ديگر جوامع راارزش اجتماعي برتر مي داند.           امپرياليسم: اصطلاح اَمپـِریالیسم (به فرانسوی Impérialisme) خود از واژهٔ قدیمی‌تر empire (امپراتوری آمده است از واژهٔ امپریالیسم تعاریف گوناگونی بدست داده شده‌است: امپریالیسم به نظامی گفته می‌شود که به دلیل مقاصد اقتصادی و یا سیاسی می‌خواهد از مرزهای ملی و قومی خود تجاوز کند و سرزمین‌ها و ملتها و اقوام دیگر را زیر سلطهٔ خود درآورد. سیاستی که مرام وی بسط نفوذ و قدرت کشور خویش بر کشورهای دیگر است. رژیمی که بر اثر از میان رفتن خرده‌سرمایه‌داری داخلی و پدید آمدن تراست‌ها و کارتل‌ها دچار تورم تولید و کمبود مواد خام شود و برای به‌دست آوردن مستعمره و بازار به دیگران تجاوز کند. این واژه در مفهوم امروزی به معنای کنترل کشوری از سوی کشور دیگر بکار می‌رود؛ فرایند تحمیل ارادهٔ کشوری بر کشور دیگر. مثلاً گاهی گفته شده‌است نظارت آمریکا بر کشورهای خاورمیانه امپریالیسم آمریکایی است. امپریالیسم عنوانی است برای قدرتی (یا دولتی) که بیرون از حوزهٔ ملی خود به تصرف سرزمین‌های دیگر پردازد و مردم آن سرزمین‌ها را به زور وادار به فرمانبرداری از خود کند و از منابع اقتصادی و مالی وانسانی آنها به سود خود بهره‌برداری کند.           امپریالیسم فقط به معنای تصاحب قلمرو ارضی کشورها نیست بلکه به نحو گسترده‌تری با کسب کنترل سیاسی و اقتصادی بر مردم و اراضی، خواه با نیروی نظامی و خواه با ابزارهای زیرکانه تر، مرتبط است. موضوع امپریالیسم سیاست و شیوه‌های دولتی است که غالباً با ابزارهای اقتصادی، قدرت و سلطهٔ خود را گسترش می‌دهد. استعمار قديم: در روزهاي قديم استعمار به شيوه هاي زير بود: الف) چپاول و غارت مستقيم ثروت‌ها استعمارگران اروپايي از پانزدهم تا نوزدهم ميلادي، با غارت و چپاول ثروت مردم ساير قاره‌ها، به ثروت‌هاي زيادي دست يافتند و همين ثروت‌ها باعث وقوع انقلاب صنعتي در انگليس گرديد. به عبارت بهتر بايد بگوئيم رنسانس اروپا حاصل استعمار کشورهای آفريقايی و اسيايی است.  ب) تجارت برده: داستان كشورهاي آفريقايي و آسيايي در مقابل استعمارگران از يك سو، حكايت ظلم، ستم، شقاوت و بي‌شرمي استعمارگران و از سوي ديگر، داستان مظلوميت، فقر، مرگ و تقلاي مردم تحت ستم است.    استعمارگران از همان آغاز تسلط خود بر آسيا و به ويژه آفريقا، دست به اقداماتي زدند كه از يك سو، ثروت و پيشرفت را براي خودشان به ارمغان آورد و از سوي ديگر، چنان ضربه‌هايي به كشورهاي استعمارزده وارد كردند كه آثار شوم آن تا كنون نيز باقي است و هنوز هم نتوانسته‌اند از نتايج مصيبت‌بار اين فجايع رها شوند. تخمين زده مي‌شود كه حدود 100 تا 150 ميليون نفر از مردم آفريقا از اين طريق تلف شده‌اند. و بدين ترتيب، ضربه وحشتناكي به اين كشورها از نظر نيروي انساني جوان وارد شده است.  ج)تحميل نظام تك محصولي بعد از اين كه استعمارگران از طريق غارت ثروت‌های کشورهای دﻳﮕر به رشد و توسعه و توليد انبوه دست يافتند، هدف اصلي آنها، تأمين موادّ اوّليه صنايع پيشرفته فروش توليدات صنعتي خود به اين كشورها شد. لازمة اين كار، محدود كردن توليدات كشورهاي ديگر يا از هم پاشيدن نظام اقتصاد كشاورزي خودكفا و در مواردي، جايگزين شدن آن با نظام توليد غلات و محصولات زراعي به منظور صادرات بود.  د) ترويج استعمال مواد مخدر تاريخ شروع و توسعه مصرف مواد مخدر از جمله ترياك، هروئين، حشيش و… در كشورهاي تحت سلطه همزمان با ورود اروپائيان به اين سرزمين‌ها است، زيرا قبل از ورود استعمار به اين كشورها، ترياك و مشتقات آن تنها به عنوان يك ماده پزشكي در اين گونه كشورها شناخته شده بود. به عنوان مثال ترياک در ايران تا قبل از ورود انگليسی ها به ايران به عنوان يک ماده دارويی استفاده می شد. استعمار نو: استعمار نو، مفهومی است که به روش‌هایی گفته می‌شود که پس از دوران استعمار کهن، برای تسلط اقتصادی و سیاسی بر کشورها و بهره گرفتن از آنها بکار گرفته می‌شود.همگام با تحولات پس از جنگ جهانی دوم و سلب امکان استعمار کشورها بصورت مستقیم و مستعمره، سیاست‌های جدیدی تحت عنوان استعمار نو بکار گرفته شد و شیوه‌های استعمار کلاسیک به کار خود پایان داد. این روش، شامل شیوه‌هایی چون تک‌محصولی کردن کشورهای جهان سوم، سرمایه‌گذاری‌های خارجی توسط کشورهای ثروتمند و غیره می‌شود.ورود اندیشه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جدید به مناطق مستعمره و گسترش جنبش‌های ضد استعماری از عوامل مهم پایان گرفتن استعمار سنتی بودند. استعمار کهن پس از بیرون آمدن نیروهای نظامی و عوامل شناخته شده خود از مستعمره‌ها، به به قدرت رساندن هواداران داخلی، منافع خود را در این مناطق تامین می‌کند.رشد اقتصاد سرمایه‌داری و صدور سرمایه برای بهره‌برداری از منابع سرزمین‌های دیگر، روابط اقتصادی کشورهای صنعتی استثمارگر را با کشورهای کوچک وارد مرحلهٔ تازه‌ای کرد؛ به این ترتیب که کشورهای صنعتی، از راه صدور سرمایه و مکانیسم جهانی قیمت‌ها و داد و ستد مواد خام با کالاهای ساخته شده و فشارهای سیاسی و اقتصادی، از کشورهای کم‌رشد بهره‌کشی می‌کنند و این رابطه عنوان «استعمار نو» (نئوکولونیالیسم) به خود گرفته‌است و بسیاری از ملت‌های کوچک و تازه آزاد شده را علیه این نوع رابطه‌ سیاسی و اقتصادی برانگیخته‌است.روش «نواستعماری» سبب می‌شود که کشورهای ضعیف با وجود استقلال سیاسی حقیقی یا ظاهری، همچنان در مراحل اولیهٔ رشد اقتصادی در جا بزنند و یا حتی عقب بروند، و در مقابل، کشورهای پیشرفته از بهره‌برداری منابع آنها و از راه دادوستد اقتصادی سودهای کلان بدست آورند           استعمار فرانو:استعمار مابعدتجددی استعماری است كه به يك معنا قطب و مركز ندارد چون ظاهرا برپايه نقش، موقعيت و حضور دايمی قطب‌های غربی سلطه شكل نمی‌گيرد بلكه بر پايه شبكه‌ای از روابط سلطه كه در هر جای جهان نيروهای بومی خود را دارد، استقرار می‌يابد. نه تنها اين استعمارگری فرانوين قطب ندارد، بلكه اتفاقا غرب يا طبقه جديد حاكم غربی است.اكنون بالأخره پس از مدت‌ها ابهام، ما مفهومی داريم كه به خوبی می‌تواند تحولی بنيانی در رابطه استعمارگر و استعمار شده را بيان كند. با اينكه حداقل از يك دهه پيش كمابيش تشخيص داده می‌شد كه جهان وارد عصر تازه‌ای از استعمارگری شده است، به دلايل مختلفی تا به حال امكان اينكه تعبير و دركی متناسب برای اين مرحله صورت‌بندی شود، به وجود نيامده است. و جمعی از اين دلايل به قابليت‌های علوم اجتماعی غرب در نظريه‌پردازی برمی‌گردد. از آن جا كه در جهان كانون مستقلی برای نظريه‌پردازی اجتماعی وجود ندارد و غربی‌ها همچنان در صدور و انتشار گسترده ديدگاه‌های خود به جهان دست برتر را دارند، ما به جای داشتن تصوير درستی از اوضاع جهان طی اين سالها با مجموعه‌ای از نظريات روبرو بوديم كه در بهترين حالت توضيح ناقص و ناروشنی از امور و روابط ميان استعمارگران غربی و كشورهای غيرغربی يا استعمارزده می‌دادند.از اين مجموعه نظريات، نظريه‌های ما بعدتجددگرايی، ما بعداستعمارگرايی ـ Post colonialism ـ و جهانی شدن بيشترين سهم را در خطای ديد ما نسبت به ماهيت و حقيقت رفتار غربی‌ها درباره غير غربی‌ها موجب شده‌اند. اين نظريات به طرق مختلف با تمركز بر وجوهی خاص از تمايز  اوضاع و احوال جديد جهان با دوره‌های استعمارگری نو و كهنه، اين تلقی خطا يا توهم را به وجود آورده‌اند كه گويی روابط نامتقارن يا سلطه‌آميز گذشته ميان غرب و غير غرب جای خود را به وضعيتی متقارن يا غيرسلطه‌آميز داده است. از اين نظريات به ويژه دو نظريه مابعداستعمارگرايی و جهانی‌شدن كه بيش از اولی ذهن ما را تسخير كرده، از همان آغاز با عنوان منحرف كننده‌ای كه برگزيده‌اند از پايان و گذر از دوره استعمار و يك كاسه‌شدن تمامی ملتها و كشورها به واسطه ورود همه آنها به عرصه واحد و پيوسته‌ای از روابط هم ارز و هم عرض سخن گفته و در اين زمينه ابهام آفرين بوده‌اند. استعمارگری فرانوين از وجهی نيز ماهيتی فرهنگی دارد اما صرفا از قسم امپرياليزم فرهنگی نيست. در واقع استعمارگری مابعدتجددی تمامی اشكال استعمارگری‌های گذشته را دارد ضمن اين كه صرفا به آنها محدود نمی‌شود. از اين جهت قطعا امپرياليزم فرهنگی همچنان در اين مرحله از استعمارگری نقش ايفا خواهد كرد. اما آنچه اين امپرياليزم فرهنگی را متفاوت می‌سازد اين است كه اين بار محصولات فرهنگی غرب فقط توسط برادران وارنر يا يهودی پخش نمی‌شود بلكه رسانه‌ها و شبكه‌های توليد و توزيع ايرانی در اينجا و آنجا، لس‌آنجلس يا لندن نقش اصلی را در آن ايفا می‌كنند. دقيقا از همين جهت كه اين بار خودی با چهره‌ای آراسته، ظاهری موجه و از منظری بومی كار استعمار را دنبال می‌كند، استعمار ماهيتی كامل دشوار و به يك معنا غيرقابل گريز می‌يابد. اما شايد آنچه مسئله را صورتی كامل جديدتر و ماهيتی پيچيده و دشوارتر می‌بخشد اين است كه امپرياليزم فرهنگی گوش و دلی نيز در نزد استعمارزده يا استعمارشده يافته است. به اين معنا در اينجا نيز مسئله پيدايی استعمارخواهی يا غرب‌طلبی و تجددخواهی است كه استعمارگرايی مابعدتجددی را از مراحل قبلی آن كاملا متمايز ساخته است زيرا در اين حالت، استعمار كسانی را در كشورها و جوامع مقصد يافته كه به جای تعارض و رد استعمار-بر اثر تغيير علايق- خود در جست وجو و طلب بردگی و سرسپردگی هستند.           عقل: عقل که در لسان قرآن کریم به لبّ و مغز تعبیر می شود ، قوّه ایست حسابگر و اندیشه گر که خداوند به انسان موهبت فرموده تا به کمک آن نیک و بد را بشناسد و حق و باطل را تمیز دهد و مسیر خویش را به مقصد کمال و سعادت برگزیند . تکامل معنوی انسان در پرتوی تعقل میسر است و آن که عقل ندارد فاقد کمال انسانیست . و وجه تمایز انسان با حیوان قوه تعقل و اندیشه اوست .یا به تعریفی دیگر : عقل قطبیست که مدار تکلیف بر آنست ، و حاکم و فارق بین حق و باطل است و ثواب و عقاب بر وجود آن مترتب می باشد و جلب منافع و دفع ضررها منوط به وجود او خواهد بود. عقل از دیدگاه فلاسفه ، جوهریست قدیم و تعلق به ماده ندارد نه ذاتاَ و نه فعلاَ .شناخت عقلی چیست ؟ شناختی است از طریق تفکر و اندیشه و از این رو با ادراکات حسّی تفاوت ماهوی دارد .نیروی عقل و خرد هر چند یک حقیقت است امّا به لحاظ قلمروی تعقل و اندیشه عناوین مختلفی بدان می توان داد ناسيوناليسم: ناسیونالیسم یا ملی‏گرایی به اصالت دادن به تعلقات قومی و ملی تعریف شده است. انسان به جهت پاره‏ای از تعلقات از قبیل سرزمین، زندگی مشترك، خون و نژاد و مانند آن، خود را از دیگران جدا شمرده و به قوم خاصی احساس تعلق می‏كند و توجه خود را به تامین منافع ملی، حتی اگر مستلزم زیان دیگران هم باشد، معطوف می‏گرداند. این مساله از علاقمندی شروع می‏شود و آن‏گاه به افراط در نژادپرستی می‏رسد. ناسيوناليسم Nationalism در لغتتركيب­شده از دو كلمه يكي به معناي ناسيون(Nasei) یعنی متولدشدن گروهي از مردم در يك مكان است و دوم ايسم(Ism) به معني شناختن است. اين دو معنا تداعي‌گر ايدئولوژيك بودن ناسيوناليسم است. و در اصطلاح عقيده‌اي است كه تا حد ممكن مرزهاي ملت(كه حافظه تاريخي مشترك، زبان مشترك، فرهنگ و آداب رسوم مشترك و سرزمين مشترك و مانند اين­ها را در برمي‌گيرد) با مرزهاي دولت منطبق باشند و ملت سرنوشت خود را در دست داشته باشد و دولت ملي مهم‌ترين سازمان سياسي آن باشد. تعريف ديگري كه از ناسيوناليسم وجود دارد اين است كه ناسيوناليسم «ايدئولوژي است كه "دولت ملي" را عالي­ترين شكل سازمان سياسي مي‌داند و مبارزه­هاي ملت باورانه بر ضد چيرگي بيگانه، براي پاسداري از چنين ملتي است بنابراين رشد ملت­باوري باعث شد كه اصل "حاكميت ملي" شناخته شود و اين دوره براي اروپا از قرن هفدم تا اواخر قرن نوزدهم و در آسيا و آفريقا بويژه نيمه­ی دوم قرن بيستم را در برمي‌گيرد. ناسيوناليسم در جهان: ناسيوناليسم ابتدا در واكنش عليه سلطه پيدا شد كه در قرن چهاردهم تا هفدهم جنبش‌هاي رنسانس و اصلاحات مسيحيان پروتستان عليه سلطه­ی كليساي كاتوليك و امپراطوری مقدس روم را، تشريح كردند.ناسيوناليسم تا زمان انقلاب فرانسه به صورت جنبش توده‌اي و همگاني درنيامد، اين انقلاب، ناسيوناليسم را از بسترش رها كرد و هيچ كس نتوانسته آن را به جاي خود برگرداند.ناسيوناليسم در اوايل قرن نوزدهم به ديگر كشورهاي اروپايي سرايت كرد و در اواسط قرن سراسر اروپا بويژه آلمان و ايتاليا را فرا گرفت و اواخر قرن، ناسيوناليسم به دليل اينكه با برتري فرهنگي و نژادي توجيه مي‌شد رژيم‌هاي توتاليتري مانند در نازیسم در آلمان و فاشيسم(موسوليني) در ايتاليا را باعث شد ماركسيسم: مارکسیسم (Marxism) مکتبی سیاسی و اجتماعی است که تحت تأثیر اندیشه‌های کارل مارکس، فیلسوف و انقلابی آلمانی در اواخر قرن نوزدهم پیدا شد. فردریش انگلس نیز از شکل‌دهندگان مهم به اندیشه مارکسیسم بوده‌است و مارکسیست‌ها با اصول کلی اندیشه او نیز موافق هستند.اساس مارکسیسم آن طور که در «مانیفست کمونیست» (نوشته مارکس و انگلس) بیان شده‌است بر این باور استوار است که تاریخ جوامع تاکنون تاریخ مبارزه طبقاتی بوده‌است و در دنیای حاضر دو طبقه، بورژوازی و پرولتاریا وجود دارند که کشاکش این دو تاریخ را رقم خواهد زد.میان مارکسیست‌های مختلف، برداشت‌های بسیار متفاوتی از مارکسیسم و تحلیل مسائل جهان با آن موجود است اما موضوعی که تقریباً همه در آن توافق دارند: «واژگونی نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب کارگران و لغو مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و لغو کار مزدی و ایجاد جامعه‌ای بی طبقه با مردمی آزاد و برابر و در نتیجه، پایان ازخودبیگانگی انسان» است.که کمونیست‌ها معتقدند در جهان سرمایه‌داری ناگزیر است. مارکس و انگلس همانند بقیه سوسیالیست‌ها، تلاش کردند تا به کاپیتالیسم و سیستم‌هایی که در جهت به خدمت گرفتن کارگران پایه ریزی شده بودند خاتمه دهند. در حالی که سوسیالیست‌ها در آغاز راه به دنبال اصلاحات اجتماعی بلند مدت بودند، مارکس و انگلز معتقد بودند که انقلاب اجتماعی اجتناب‌ناپذیر بوده و تنها مسیر ممکن به سوی سوسیالیسم است.           سكولاريسم: سکولاریسم یا گیتی گرایی به انگلیسی( Secularism)  به صورت کلی به مفهوم ممانعت از دخالت دین در تمامی امور عمومی جامعه است. این تفکر به صورت کلی ریشه در عصر روشنگری در اروپا دارد. ارزش‌هایی مانند جدایی دین از سیاست، جدایی کلیسا و حکومت در آمریکا، و لائیسیته در فرانسه بر پایه سکولاریسم یا گیتی گرایی بنا شده‌اند.اهداف و استدلال‌ها برای قبول سکولاریسم یا گیتی گرایی بسیار گسترده‌اند. در لائیسیته اروپایی بحث گردیده که سکولاریسم یا گیتی گرایی یک جنبش به سوی مدرنیته و دور شدن از ارزش‌های دینی است. برخی استدلال می‌کنند که سکولاریسم در آمریکا بیشتر به حفظ دین از حکومت پرداخته و در زمینه اجتماعی کم‌کار تر بوده‌است.[۱] در میان کشورها جنبش‌های سیاسی گوناگون سکولاریسم یا گیتی گرایی را به دلایل مختلف پشتیبانی می‌کنند.واژه سکولاریسم یا گیتی گرایی برای اولین بار توسط نویسندهٔ بریتانیایی، جورج هالی اوک در سال ۱۸۴۶ استفاده شد. هر چند این اصطلاح تازه بود، ولی مفهوم کلی آزادی که سکولاریسم بر پایه آن بنا شده بود، در طول تاریخ وجود داشته‌است. ایده‌های اولیه سکولار می‌توان در آثار ابن رشد (اورئوس) پیدا کرد. وی و پیروان مکتب اوروئسیسم معتقد به جدایی دین از فلسفه بودند. هالی اوک این ایده جدایی اجتماع از دین را بدون تلاش برای انتقاد عقاید دینی مطرح کرد. هالی اوک یک ندانم‌گرا بود و به نظر خودش سکولاریسم برهانی علیه مسیحیت محسوب نمی‌شد، بلکه مستقل بود. سکولاریسم تنها به این نکته می‌پردازد که راه روشن در حقیقت سکولار است. دانستنی‌های سکولار به طور روشن در همین زندگی پیدا می‌شوند و می‌توانند در همین زندگی آزمون شوند.           اومانيسم: انسان‌گرایی )اومانیسم) به انگلیسی:( Humanism) رویکرد تمرکز بر توانایی‌ها و دغدغه‌های انسان؛ در آزمایش‌های تجربی، مطالعات اجتماعی، پژوهش‌های فلسفی و خلق آثار هنری است. واژه ي ( Humanismبا H بزرگ) نهضت فرهنگی فکری است که در خلال دوران تجدید حیات فرهنگی(رنسانس) به دنبال ایجاد رغبت و تمایل جدید نسبت به آثار برجستهٔ یونانی و رومی پدید آمده‌است. این واژه از واژهٔ لاتینی Humus به معنی خاک یا زمین اخذ شده‌است.انسان‌گرایان میان مجردات در انتهای دوران باستان و در قرون وسطا، محققان و روحانیون، میان divinitas به معنی حوزه‌هایی از معرفت و فعالیت که از کتاب مقدس نشأت می‌گرفت و humanitas یعنی حوزه‌هایی که به قضایای عملی زندگی دنیوی مربوط می‌شده‌است، فرق گذاشتند. و از آنجا که حوزهٔ دوم، بخش اعظم الهام و مواد خام خود را از نوشته‌های رومی و به طور فزاینده یونان باستان می‌گرفت، مترجمان و آموزگاران این آثار که معمولاً ایتالیایی بودند خود را umanisti یا humanists نامیدند.در برخی از موارد انسان‌گرایی در برابر خداگرایی قرار داده شده است. اما از نقطه نظر علمی، در آنتروپولوژی ارتباطی میان اومانیسم و خداناباوری وجود ندارد و ارتباط عمیقی میان خداباوری و اومانیسم در تاریخ یاد شده‌است، زیرا بنیانگذاران اومانیسم در(اروپا ی مدرن) که دکارت و کانت می‌باشند خود سرسخت‌ترین خداباوران هستند. سارتر در کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت‏ بشر (Existentialisme est un Humanism) کوگیتوی دکارتی را تنها نقطهٔ تمایز اگزیستانسیالیسم از بقیهٔ فلسفه‌ها و «تنها مبنای ممکن برای اومانیسم» می‏داند. برخی از انسان گرایی به عنوان ایمان به خدای حقیقی یاد می کنند.از نظر آن ها با این که یک ندای درونی در انسان می گوید که خدا هست ولی چون انسان آن را نمیبیند پس نباید در مورد آن اضهار نظر کرد فعلا چیزی که هست و انسان می بیند خود انسان است و در واقع انسان همان خداست و به اندازه ی تمام انسان ها خدا وجود دارد           ماترياليسم: ماده‌ گرایی یا (ماتریالیسم  (به انگلیسی Materialism به دیدگاهی گفته می‌شود که بر این باور است که هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است و همه‌ی چیزها از ماده تشکیل شده‌اند و همه‌ی پدیده‌ها (از جمله آگاهی( نتیجه‌ی برهم‌کنش‌های مادی است. به عبارت دیگر، ماده تنها چیز است و واقعیت عملاً همان کیفیت‌های در حالِ رخ دادنِ ماده و انرژی است ماتریالیسم یک مکتب فلسفی می‌باشد که در مقابل مکتب ایده‌آلیسم مطرح شده‌است. شاخه‌های مهم آن ماده‌گرایی مکانیکی و ماده‌گرایی دیالکتیکی می‌باشند. ماتریالیسم مکانیک را فویرباخ بنیان‌گذاری کرد و ماده‌گرایی دیالکتیک را مارکس.           پروتستانتيسم: پروتستانتيسم به معناى "اعتراض" است. ريشه‌ى پيدايش اين اصطلاح به "جنبش اصلاحات ديني" يا "رفرماسيون" مذهبى درقرن شانزدهم اروپا و به ويژه آلمان برمي‌گردد. در اواخر قرون وسطى و اوايل رنسانس، كليساى كاتوليك گرفتار انحطاط شديدى گرديده بود و اغلب پاپ‌ها و كشيش‌ها، اسير فساد و دنيامدارى و سوداگرى شده بودند.با ظهور و بسط مدرنيته در رنسانس، رويكرد غير دينى و اومانيستى تقويت گرديد و اگرچه اكثر رهبران روحانى كاتوليك دچار فساد بودند، اما آموزه‌هاى كليساى كاتوليك با اومانيسمِ "مدرنيست‌ها" سر سازگارى نداشت. از اين رو نوعى تلاش به منظور تفسير اومانيستى آئين مسيحيت ميان عده‌اى از رهبران روحانى آغاز گرديد. “مارتين لوتر” كشيش آلمانى در اعتراض به رفتار كشيشان كاتوليك حركتى را آغاز نمود كه در نهايت بخشى از باورهاى "كاتوليسيسم" را هم زير سؤال برد و منتهى به نوعى تفسير اومانيستى از آئين مسيح گرديد. اين جنبش كه در سال 1517 ميلادى، آغاز گرديد به جنبش پروتستانتيسم يا اعتراض عليه كليساى كاتوليك معروف گرديد و شاهزادگان آلمانى كه در يك جنگ قدرت رقابت‌جويانه با پاپ و كليسا قرار داشتند از آن حمايت نمودند. جنبش پروتستانتيسم به دليل تأكيدى كه بر توجه به دنيا و بهبود رفاه مادى مي‌كرد و اقتدار اخلاقيات كاتوليكى را كه با انباشت سرمايه بورژواها مخالف بود در هم مي‌شكست، مورد استقبال سرمايه‌داران و بازرگانان آلمانى قرار گرفت. به تدريج پروتستانتيسمِ مارتين لوتر كه تفسيرى نزديك به دنيامدارى از تعاليم مسيحيت ارائه مي‌داد و خواهان تشكيل حكومتى شورايى از شاهزادگان و برچيده شدن اقتدار كليسايى بود، مورد توجه طرفداران "اومانيسم ديني"كه خواهان حفظ برخى ظواهر مذهبى نيز بودند قرار گرفت. شاخه‌ى ديگر نهضت "اصلاح ديني" يا "رفرماسيون" و پروتستانتيسم مسيحى، شاخه‌ى منشعب از تعاليم "جان كالون" سوئيسى است. با اين‌كه كالون معتقد به حكومتى از كشيش‌ها بود، اما تفسير او از آموزه‌هاى مسيحيت شديداً دنياگرايانه و منطبق با منافع و خواست‌هاى سرمايه‌داران آلمانى و اروپايى بود. پروتستانتيسم كالونى دعوت به كار سخت‌كوشانه‌ى دنيوى و جمع‌كردن پول و در پيش‌گيرى طريق سوداگرانه مي‌كرد. “كالون” آشكارا از رباخوارى دفاع مي‌كرد و آن را مباح مي‌دانست. آموزه‌هاى كالون و اساساً كليت تعاليم پروتستانتيستى، با روح مدرن سازگارى زيادى داشت و شيوع آئين پروتستانتيسم از عوامل زمينه‌ساز بسط نفوذ مدرنيته و تحكيم حاكميت سرمايه‌داران بوده است.ماكس وبر جامعه‌شناس آلمانى (1920) در زمره‌ى جامعه‌شناسانى بود كه در پژوهش‌هاى مربوط به تاريخ اديان، به اين نتيجه رسيده بود كه اخلاق پروتستانتيستى از عوامل زمينه‌ساز بسط و نفوذ سرمايه‌گذارى در اروپا بوده است. به هر حال "پروتستانتيسم مسيحي" تفسيرى مدرنيستى از دين مسيح است كه انطباق آموزه‌هاى مسيحى با روح سوداگرانه‌ى جهان مدرن را زياد مي‌كند و از اين رو در تاريخ مدرنيته مورد استقبال قرار گرفته است. هر چند كه مدتى پس از ظهور پروتستانتيسم، كاتوليسم نيز به تأثيرپذيرى از جو عمومى به نوعى تفسير متجددانه)مدرنيستي) از مسيحيت روى آورده است.           راسيوناليسم: راسیونالیسم، از ریشه‌ی “Ratio” لاتین و فرانسه گرفته شده است. Ratio  در لغت به معنای عقل و راسیونالیسم به معنای عقل‌گرایی است.اما عقل، حقیقتی است که به یک اعتبار، سیر تطور تاریخی‌ای داشته و در هر دوره، معنا و مرتبه و وجوهی از آن ظاهر گردیده است. افلاطون در یونان باستان، برای ادراک حسی و غیرمعقول، ارزش چندانی قائل نبود. او ادراک عقلی را دارای دو مرتبه می‌دانست: ادراک عقلی حساب‌گرانه و ریاضی‌ای که آن را “دیانویا” می‌نامید. افلاطون “دیانویا” را جزء سافل و عقل، یا همان عقل استدلالی و اعداداندیش می‌دانست. او معتقد بود که این عقل، مبنای خود را بر برخی اصول متعارفه، یا موضوعه قرار می‌دهد و با استفاده از سلسله‌ای از استدلال‌ها،‌ برخی نتایج را به دست می‌آورد.ادراک عقلانی‌ای که منجر به حقیقتی می‌گردد و همانا به معنای دیدار حقایق کلی عقلانی (مُثُل) می‌باشد و افلاطون آن را "نوئزیس" می‌نامید. "نوئزیس" مرتبه‌ی ادراک ماهیت عقلانی امور و حقایق اشیاء است. واژه‌ی یونانی “دیانویا” و "نوئزیس" هر دو از ریشه‌ی یونانی Noein به معنای دیدن، تعقل و ادراک کردن گرفته شده است. در نگاه افلاطون “دیانویا” تماماً مرتبه‌ی عقل جزئی است و سیر دیالکتیکی فیلسوف در نظر او، به معنای اتصال دیانویا به عنوان مرتبه‌ی نازل عقل، به نوئزیس است و نوئزیس به مرتبه‌ی نائل شدن به درک حقایق مجرد عقلانی (مُثُل) است. در فلسفه‌ی ارسطو، عقل تقریباً معادل جزئی است؛ هرچند که در نگاه ارسطو نیز عقل جزئی، باید از هدایت عقل فعال بهره‌مند گردد؛ اما به نظر می‌رسد که عقل فعال ارسطو چیزی جز یک عقل جزئی شبه‌متعالی نیست و حتی به اندازه‌ی مُثُل افلاطونی هم، روحانیت ندارد. در نزد ارسطو هم، عقل در یک سلوک صرفاً عقلانی و بی‌آنکه از سوی غیب فراخوانده شود یا مورد محبت و لطف قرار گیرد یا به انکشاف و شهود دست یابد، یک سیر استدلالی برای فهم کلیات را طی می‌کند و در نظر ارسطو، این کلیات، وجود عینی ندارد؛ بلکه محصول انتزاع از محسوسات هستند. عقل افلاطون و به ویژه عقل ارسطوئی، تقریباً یک عقل جزئی معرفت‌جویِ "کاسموسانتریک" است و خصلتی کارافزا و تصرف‌گر ندارد؛ هرچند در خود، نوعی خودبنیادی مستور و پنهان دارد و صورتی از عقل منقطع از وحی و شهود است. عقل ارسطویی "نوس"نامیده می‌شد. "راسیون" که در عصر مدرن، اساس "راسیونالیسم دکارتی" و مبنای فلسفه‌ی جدید قرار گرفت، صورتِ ابزاری و محاسبه‌گر و استیلاجو و خودبنیادِ عقل جزئی (عقل منقطع از وحی) است. این عقل، به جهان، به صورت امری برای تصرف‌گری نفسانی، با اتکاء به زبان ریاضی و کمی‌انگارانه و جهت غایات سودجویانه‌ی سوژه (منِ نفسانی مدرن) و بربنیادی خودبنیادانه می‌نگرد. این عقل، مظهر نیست‌انگاری مضاعف (نهیلیسم بشرانگارانه و نفسانیت‌مدار) عصر جدید است و با تکیه بر همین Ration (راسیون) یا عقل، بنیان تکنولوژی مدرن و بوروکراسی و روابط استثماری میان آدمیان نهاده شده است. "راسیونالیسم" به معنای "اصالت راسیون" (عقل کارافزایِ نفسانیت‌مدارِ استیلاجویِ محاسبه‌گرِ بشرسالار) است. تمامی فلسفه‌ی غربی پس از دکارت – حتی گرایش‌های پوزیتیویستی و آمپریستی – ذیل راسیونالیسم دکارتی تحقق یافته است. مفهوم "راسیون" و "رسیونالیسم" به طور ماهوی با تعریف و معنای عقل، در روایات و آیات اسلامی تفاوت دارد. حتی عقل موردنظر فلاسفه‌ای چون: فارابی، ابن‌سینا و ملاصدرا نیز، علی‌رغم تأثیرپذیری‌های بسیارشان از عقل یونانی افلاطونی – ارسطویی به طور ماهوی با راسیونالیسم مدرن، تفاوت و بلکه تقابل دارند. راسیونالیسم مدرن، مبنای نظام‌های سیاسی و بوروکراسی‌ها و مدل‌های اقتصادی و مناسبات انسانی و کلیت نظام معاش مردمان در عصر مدرنیته است. عقل‌گرایی مدرن)راسیونالیسم) از دهه‌های پایانی قرن نوزدهم و با ظهور آراء متفکرنی چون "کی‌یرکه‌گار" (1855 میلادی)، "شوپنهاور" (1860 میلادی) و به و‌یژه “نیچه” )1900 میلادی) و مجموعه‌ی فیلسوفان پست‌مدرن غربی قرن بیستم، مورد نقادی‌ها و حملات جدی قرار گرفته است. امروزه با جرأت می‌توان گفت: راسیونالیسم دکارتی، گرفتار بحران زوال است.           آمپريسم: از اواخر قرون وسطی زمینه‌های این گرایش در انگلستان پدید آمده در قرون بعدی توسط فلاسفه به نامی هم­چون جان ­لاک(1632ـ 1704)، جرج بارکلی (1685ـ1753) و  دیوید هیوم (1711ـ1776) ادامه پیدا کرد. از میان این سه تن دیوید هیوم ضمن مخالفت با عقل‌گرایی دکارت (1596ـ1650) با تکیه بر تجربه­گرایی مفرط، اصل ضرورت و  علیت را انکار کرده امکان استنتاج هرگونه معرفت قطعی و  یقینی را زیر سؤال برد. افراط در علم‌باوری و اصالت دادن به تجربه را می‌توان ثمره جمود ‌آباء کلیسا در ظاهر آیات کتاب مقدس، تقدیس و  دینی شمردن فلسفه و  علوم یونان باستان و برخی از اصول و قواعد طبیعی و علمی دانست. پیشرفت دانش تجربی اعتبار و قداست کتاب مقدس و آموزه‌های کلیسا را در معرض چالش قرار ‌داد. این رو در روئی برای ارباب کلیسا چندان قابل تحمل نبود، لذا به مقابله با آن برخاسته   دانشمندان و  اندیشه‌وران را به جرم مخالفت با این آموزه‌ها به  دادگاه­ها کشاندند. اما دین مسیحیت بود که از این برخوردها لطمه دیده و  کنار گذاشته شد.توانایی علوم تجربی در گره­گشایی از مشکلات مادی انسان و  توانایی آن در ایجاد رفاه و تولید صنعت و تکنولوژی باعث شد این گمان به و جود بیاید که علم  نه تنها در عرصه‌های مادی و  مکانیکی بلکه در عرصه‌های اجتماعی و  علوم انسانی نیز کارساز و بلکه تنها چاره‌ساز است. بدین ترتیب علوم روان‌شناسی و  جامعه‌شناسی تجربی نیز شکل گرفت. کندورسه فیلسوف و  ریاضیدان فرانسوی قرن هیجدهم می­گوید: حوادث فیزیکی و  انسانی به طور مساوی در معرض محاسبه هستند. تنها چیزی که ضروری است این است که کل طبیعت را به قوانینی شبیه قوانین نیوتنی تقلیل دهیم.مهم­ترین بخش آمپریسم بخش معرفت­شناسی آن است. هیوم را می‌توان یکی از سردمداران گرایش آمپریستی در معرفت برشمرد. آمپریست‌ها در حوزه معرفت‌شناسی، یگانه ابزار شناخت و  معرفت را منحصر به تجربه و  آزمون‌پذیری کردند؛ لذا هر چه قابل مشاهده و  تجربه نبود غیرقابل شناخت، بلکه غیرمعقول تلقی نمودند. بر اساس چنین دیدگاهی طبیعی بود که آموزه‌های اصلی ادیان هم‌چون خدا، فرشته، بهشت و  جهنم، وحی، امدادهای غیبی، نیکی عدل و  بدی ظلم، و اثرگذاری آنها در سعادت انسان زیر سؤال برود. مدعای اصلی تجربه گرایی در بخش معرفت انکار مفاهیم و فطریات عقلی است به این معنا که انسان قبل از حس و تصورات حسی هیچ مفهوم سابقی در ذهن ندارد. بر اساس این دیدگاه همه مفاهیم و تصورات انسان توسط حواس (اعم از حواس ظاهری و باطنی) به دست می­آیند و  بدین ترتیب ادراکات عقلی یا به طور کلی انکار می­شوند یا تابع ادراکات حسی می­گردند.در خصوص ثمره عملی تجربه­گرایی با اذعان به آثار مثبت و  تأثیرات مهم علم و  تجربه در پیشرفت صنعتی و  اقتصادی، باید گفت همین پیشرفت به سبب دورشدن از ابعاد معنوی و  به خاطر ابتنای بر علم بریده از خدا و  معنویت، بلای جان آدمی شد. اما از بعد نظری نقدهای متعددی بر آمپریسم وارد است.اصالت دادن به حس و تجربه و منحصر دانستن علم در علوم تجربی،  بی‌اعتنایی به نارسایی‌های آن است. دانشمندان علوم تجربی خود اذعان دارند که دانش بشری فقط به بخشی از مجهولات جهان هستی دست یافته است. علاوه بر آن، آنچه را تجربه عرضه می­کند در حدّ فرضیه است که فقط ارزش عملی دارد و  الا از نظر معرفتی نمی­توان ادعای مطابقت یافته­های آن با عالم واقع را مطرح کرد.این مسأله تا آنجا مورد اتفاق است که امروزه به جای اثبات‌پذیری، ابطال‌پذیری به عنوان نظریه مقبول در فلسفه علم مطرح است.           دئيسم: دئیسم (خداگرایى طبیعيDeism(:دئیسم به معناى مشهورش، تأکید مى کند که موجودى متعال جهان را آفرید ولى پس از آن همچون مالکى غایب، آن را رها کرد تا به تنهایى تداوم یابد. دئیسم به معناى اصلیش، آفریدگار الهى جهان را تصدیق، ولى هرگونه وحى الهى را رد مى کند؛ با این اعتقاد که عقل انسان کافیست تا به تنهایى هر آنچه را که دانستنش براى یک زندگى دینى و اخلاقىِ صحیح لازم است، در اختیار ما بگذارد. واژه نامه انگلیسى آکسفورد "دئیست" را چنین تعریف مى کند: کسى که بنا به گواهى عقل به وجود خدا اذعان مى کند، ولى دین وحیانى را انکار مى کند.ارتباط میان معناى مشهور و معناى اصلى دئیسم چیست؟ آن کس که اعتقاد داشته باشد که خدا جهان را آفرید ولى آن را و ساکنانش را رها کرد تا روى پاى خود بایستد، بى گمان منکر این خواهد شد که خدا در جهان دست به کار شود تا یک وحى به خصوص را در اختیار ما بگذارد. از این روى کسى که دئیست به معناى مشهور باشد، دئیست به معناى اصلى هم خواهد بود؛ لکنممكن است کسى به معناى اصلى کلمه دئیست باشد، بى آن که دئیست به معناى مشهور باشد. کسى که ضمن اعتقاد به خدا، وحى الهى را انکار کند، ممکن است با این حال اعتقاد داشته باشد که عقل انسان کافیست تا به اثبات رساند که خدا از روى عنایت، آفریده هاى خویش را ضبط و مهار مى کند. در حقیقت، کسى که دئیست به معناى اصلى کلمه باشد، ممکن است تأکید کند که وجود متعالي جهان آفرین، به ضبط و مهارکردن عنایت آمیز آفریده هاى خویش اکتفا نمى کند؛ بلکه عقل به ما نشان مى دهد که او سراپا نیک و عادل است و براى انسان ها پاداش و کیفر اخروى در نظر گرفته است. بدین ترتیب، نکته اساسى و مشترکى که دئیست ها را از معتقدان سنتى به خداى ادیان جدا مى کند، مسئله صدور وحى الهى است. دئیست منکر این امر مى شود که خدا حقایقى را بر ما فروفرستاده که با وجود اهمیت اعتقادمان بدانها، عقل انسان نمى تواند به تنهایى آنها را کشف کند.برخى دئیست ها حاضر بودند که وجود نوعى وحى را بپذیرند، مشروط به این که محتویاتش به هیچ روى نزد عقل رازآلود نباشد. آنها مدعى بودند که خدا علاقه اى ندارد به این که چیزهایى را بر ما نازل کند که ما نمى توانیم دریابیم.این دئیسم بنیادى است. مى توان چیزهاى بیشترى بر این افزود تا دئیست هاى تندرو را از معتقدان سنتى خداى ادیان تمایز بیشترى بخشد. معتقدان سنتى به خداى ادیان، اعتقاد دارند که خدا به وسیله یک وحى به خصوص، حقایقى را تدارک دیده که اعتقاد داشتن بدانها مهم است،ولى عقل ما به تنهایى کافى نیست تا آن حقایق را دریابد یا به اثبات رساند. دئیست تندرو نیز همچون دئیست مبناگرا، خدا را جهان آفرینى مى شمرد که به آینده جهان و سعادت انسان هاى ساکن در آن بى علاقه است؛ با این تفاوت که دئیست تندرو، مفاهیم دیگرى را هم که در اعتقاد سنتى به خداى ادیان مهم است، انکار مى کند.           آناباپتيست ها: این گروه كه تعمید یافتگان نوین مى باشند، در میان مسیحیان شهرت بسیار دارند. گروه بى شمارى از طبقات مختلف پیرو این فرقه شدند. این فرقه تنها اعمال و مراسم مذهبى خود را بر اساس نص عهد جدید قرار دادند و فقط سنت و روش عیسى را مورد عمل قرار دادند و از هر گونه تفسیر و تاویل خوددارى مى كردند. این فرقه تعمید خردسالان را قبول نداشتند. این فرقه تقلید را جایز نمى دانست و اعمال و عبادات را با خلوص نیت كارساز مى دانست. پیروان این فرقه روحانیت را بطور كلى موجوداتى بى دین، ریاكار و منافق و هفت خط مى دانستند. آنان كلیسا را دكان روحانیون و دستگاه خرسازى و عوام پرورى مى دانستند؛ لذا عبادات خود را در منازل شخصى انجام مى دادند. آنان مراسم عشاء ربانى را به شیوه عیسى و حواریون اولیه برگزار مى كردند. و در انتظار روزى بودند كه عیسى از آسمان سوار بر ابر به زمین بیاید.           آميش: آمیش یک فرقه مسیحی آناباپتیست است که در سال ۱۶۹۳ به وسیله رهبر منونایتهای سوئیس، یاکوب آمان بنیان نهاده شد. بیشتر آن‌ها در ایالات متحده آمریکا و کانادا زندگی می‌کنند و به چند گروه اصلی تقسیم شده‌اند. پیروان فرقه آمیش کماکان بر اساس روش‌های قدیمی نیاکان‌شان مانند استفاده از اسب برای کشاورزی و حمل و نقل، روش پوشش سنتی و ممنوعیت استفاده از برق و تلفن در خانه زندگی می‌کنند. آمیش‌ها به ارتش نمی‌پیوندند، از مزایای تامین اجتماعی بهره نمی‌گیرند، بیمه نمی‌شوند و هیچگونه کمک مالی دولت را نمی‌پذیرند. برخی گروه‌های آمیش، محدودیت‌های کمتری دارند، بعضی اجازه استفاده از اتومبیل و برق را دارند و حتی ممکن است تشخیص آنها از میان جمعیت انگلیسی زبان‌ها دشوار باشد. بیشتر آمیش‌ها در خانه، به گویشی معروف به هلندی پنسیلوانیایی یا آلمانی پنسیلوانیایی صحبت می‌کنند. بچه‌ها در مدرسه، زبان انگلیسی می‌آموزند. فرقه آمیش از گروه‌های جداگانه‌ای تشکیل شده از نواحی جغرافیایی یا جمعیتی تقسیم می‌شوند. هر ناحیه کاملاً مستقل است و دستورهای ویژه (آیین‌نامه شفاهی) خودش را دارد. در میان آمیش‌های سنتی‌تر، اعضایی که این قوانین را نقض کنند ممکن است طرد و یا اخراج شوند.           هستي شناسي: هستی‌شناسی یا وجودشناسی (Ontology) شاخه‌ایست از فلسفه که به مطالعهٔ بودن، هستی یا وجود می‌پردازد. دانش هستی‌شناسی در پی تشخیص و شرح رده‌های بنیادین و ارتباطات آنها در هستی یا عالم وجود برمی‌آید، تا بدین وسیله به تعریف موجودات و انواع آنها درآن چارچوب قادر گردد.هستی‌شناسی (Ontology) مطالعه فلسفی سرشت بودن، وجود یا واقعیت به طورکلی و نیز مقوله‌های عمده بودن وروابط آنهاست. به صورت سنتی بخشی از شاخه عمده فلسفه متافیزیک به حساب می آید که با پرسش‌های مربوط به چیستی موجودات، انواع، مقوله بندی؛ سلسه مراتب و زیرشاخه ها، تفاوتها و شباهتهای موجودات سروکار دارد.           انسان شناسي: انسان شناسی فلسفی؛ مطالعه انسان ها است از این نظر که ماهیتاً در تمنای حقیقت (یا حکمت) برانگیخته می شوند. ارسطو این مفهوم را در کتاب متافیزیک مورد توجه قرار داد. همه انسان ها ماهیتاً به شناخت تمایل دارند. این حوزه پژوهش نظری مولفه های اصلی انسان را مورد بررسی قرار می دهد و این پرسش را به بحث می گذارد که چگونه این مولفه ها در کنار هم به کار ارتقای شناخت یا (تحصیل) حقیقت و رسیدن به حکمت می آیند؟ چگونه انسان ها به سعادت حقیقی دست می یابند یا با انتخاب های آزادانه خویش از رسیدن به آن محروم می شوند. زمانی که محققان برای نخستین بار با این حوزه پژوهش آشنا می شوند غالباً درک متفکران باستان را درباره انسان دشوار می یابند. بعضی از مشکلاتی که آنها تجربه می کنند ناشی از تاثیر فراگیر روانشناسی در قرن بیستم است. محققان با استفاده از تاکید روانشناسی بر EGO ، شناخت و ارتباطات علی بین رشد و تحول انسان و قدرت تعیین کننده محیط، انسان ها را محصولات محیط می دانند. با مطالعه و ملاحظه متفکران باستان، برخی از مشکلاتی که محققان تجربه می کنند ظاهراً ناشی از انعطاف ناپذیری و بی حاصلی متفکران باستان است. ایشان رفتار انسان را به انتخاب ارادی نسبت می دهند نه به محیط پیرامون شان. بنا بر استدلال متفکران باستان، بدین معنا زنان و مردان قربانی نیستند، بلکه موجوداتی آزاد و مستقل اند و انتخاب می کنند و قدرت اراده را برای دستیابی به آنچه موجب سعادت می شود، به کار می گیرند. اما گاهی متعلق خواست، سعادت حقیقی را به بار نمی آورد و در عوض به توقف رشد و تحول و نهایتاً بردگی انسان ها می انجامد.بدین معنا انسان ها باید جوابگوی انتخاب های آزادشان باشند و هیچ فرد دیگری بابت بدفرجامی ایشان مقصر نیست. محققان این اندیشه را که خود منشاء بدفرجامی خویش هستند به راحتی نمی پذیرند. وانگهی بسیار آسان تر است که بار تقصیر و مسوولیت را بر دوش دیگران بگذاریم.           معرفت شناسي: معرفت‌شناسی یا شناخت‌شناسی بهانگلیسی: Epistemology شاخه‌ای از فلسفه است که به عنوان نظریه چیستی معرفت و راه‌های حصول آن تعریف می‌شود.  معرفت‌شناسی پژوهش درباره پرسش‌هایی درباره امکان معرفت و چیستی معرفت است؛ پرسش‌هایی از این دست: امکان معرفت: اينكه به چه چیزی معرفت داریم؟آیا معرفتی که از راه مشاهده و آزمایش به دست می‌آید، یکسره حدس و گمان است؟ آیا با تفکر ناب مستقل از مشاهده و آزمایش، می‌توان به یقین رسید؟ آیا موضوعاتی هست که خرد ما از فهمش ناتوان باشد، و هیچ‌گاه نتوان درباره آن‌ها معرفتی یقینی داشت؟ چیستی معرفت: اينكه در چه شرایطی یک شخص به چیزی معرفت دارد؟ در چه شرایطی باور یک شخص به چیزی موجه است؟ اصطلاح Epistemology در زبان انگلیسی نخستین بار توسط جیمز فردریک فریر فیلسوف اسکاتلندی مورد استفاده قرار گرفت.           رنسانس: رنسانس به انگلیسی: Renaissance)  یا نوزایی، جنبش فرهنگی مهمی بود که آغازگر دورانی از انقلاب علمی و اصلاحات مذهبی و پیشرفت هنری در اروپا شد. عصر نوزایش، دوران گذار بین سده‌های میانه و دوران جدید است. نخستین بار، واژه لفظ رنسانس را فرانسوی‌ها در قرن ۱۶ میلادی، به کار بردند. آغاز دوره نوزایش را در سده چهاردهم در شمال ایتالیا می‌دانند. این جنبش در سده پانزدهم میلادی، شمال اروپا را نیز فراگرفت. رنسانس، یک تحول ۳۰۰ ساله‌است که از فلورانس آغاز شد و در انگلستان پایان یافت.رنسانس در سال‌های ۱۳۰۰ از ایتالیا آغاز شد و در طول سه قرن در سراسر اروپا انتشار یافت. به ندرت در دوره‌ای چنین کوتاه از نظر تاریخی، رخدادهای گوناگونی به وقوع می‌پیوندد. حال آنکه این قرن‌ها سرشار از تغییرات اساسی و فعالیت‌های بزرگ است. جهان امروزی نتیجهٔ همین فعالیت‌هاست، زیرا رنسانس پایه‌های اقتصادی، سیاسی، هنری و علمی تمدن‌های کنونی غرب را بنا نهاد. دانش و هنر پیشرفت‌های عظیمی در ایتالیای سدهٔ پانزدهم و شانزدهم به‌وجود آوردند. این احیای فرهنگی به "رُنِسانس" (یعنی نوزایش مشهور شده‌است. دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل روم و یونان با دیدگانی تازه‌تر به جهان می‌نگریستند. نقاش‌ها به مطالعهٔ کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوهٔ واقع‌گرایانه‌ای نقاشی می‌کردند. فرمانروایان ساختمان‌ها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.           ايدئولوژي: ايدئولوژي،يك معناي عاميانه و افواهي دارد و يك معناي خاص اصطلاحي. در معناي عاميانه،ايدئولوژي را عبارت از مجموعه عقايد و باورهاي يك فرد و يا دستورالعمل ها و احكام اجرايي مبتني بر جهان بيني او مي دانند،اما ايدئولوژي در معناي اصطلاحي سرگذشتي دارد كه به نقل آن مي پردازيم.واژه ي ايدئولوژي را اولين بار (آنتوان دوستوت دو تراسي) فرانسوي (1836) در سال هاي پس از انقلاب فرانسه عنوان كرد. او ايدئولوژي را علم شناخت ايده ها مي دانست و معتقد بود كه اين علم مي تواند روش شناسي اي عيني و پوزيتويستي داشته باشد. ايدئولوژي در تعريف (دو تراسي) مركب از (ايده) به معناي عقيده و رأي نظر و (لوژي) به معناي شناخت حصولي بود كه با (Logic) به معناي منطق هم ريشه بود. ناپلئون بناپارت در سال هاي امپراطوري خود واژه ي ايدئولوژي را در معنايي تحقير آميز عليه مخالفان خود به كار مي برد. او ايدئولوژي را مجموعه اي از عقايد كاذب و نا صواب مي دانست. در اواسط قرن نوزدهم ماركس و انگلس نيز ايدئولوژي را به معناي مجموعه اي از عقايد و باورهاي كاذب كه تصويري وارونه از حقيقت ارايه مي دهند و محصول شرايط مادي و اقتصادي هسند به كار بردند و آن را آگاهي كاذب ناميدند. ماركسيست هاي روسي قرن بيستم و پيروان لنين و بلشويك ها،"ايدئولوژي" را به معناي نظامي از عقايد و اعتقادات تعريف كرده و براي آن ماهيتي طبقاتي قايل شدند و بر اين اساس مدعي شدند كه هم ايدئولوژي پرولتاريايي وجود دارد كه واقع بين و آينده نگر است و هم ايدئولوژي بورژوايي كه مجموعه اي از عقايد كاذب وهم آلود است. در ميان مردم،ايدئولوژي بيشتر در اين تعريف و معادل مجموعه اي از عقايد و آراي به كار رفته است كه هنوز هم اين تلقي رايج است. در سال هاي دهه ي شصت و هفتاد قرن بيستم،ايدئولوگ هاي نئوليبرال مدافع رژيم هاي سرمايه داري اروپايي – آمريكايي در مبارزه با رقيبان ماركسيست خود،بيشتر بر وجوه انعطاف نا پذير و هيجاني ايدئولوژي تكيه كردند و جهت نفي حس مبارزه و آرمان گرايي،هر نوع اعتقاد به انقلابي گري و مبارزه جويي راايدئولوژي زدگي و رفتار ايدئولوژيك ناميده و به لحاظ تبليغاتي به تخطئه ي آن پرداختند. آن ها در اين روي كرد،ايدئولوژي را عبارت از نظامي بسته و غير منعطف از عقايد كه بر هيجان ها و عواطف تكيه دارد و ماهيتاً خرد ستيز است،تلقي كرده و شعار ايدئولوژي زدايي به نفي آن پرداختند. اما واقعيت اين است كه ليبراليست ها كه شعار ايدئولوژي زدايي سر مي دادند،خود پيرو يك ايدئولوژي – يعني ليبراليسم – بودند و اين شعار آن ها عمدتاً جنبه ي تبليغاتي و رواني در مقابله با حس انقلابي گري و آرمان خواهي جوانان بود.           حقوق بشر: حقوق بشر حقوقی بنیادین و انتقال ناپذیر است که برای حیات نوع بشر اساسی تلقی می‌شود. تاکنون تعریف چندان دقیقی از حقوق بشر که مورد پذیرش عمومی باشد ارائه نشده و این امر خود مشکلی مهم برای تنظیم بین‌المللی آن بوده‌است. تعریف مذکور در بالا می‌تواند تصویری کلی و مبهم از ماهیت این حقوق به دست دهد. در هر صورت در نوشته‌های حقوقی امروزی حقوق بشر به نحو فزاینده‌ای در سه مقوله جداگانه تقسیم شده‌است: 1)حقوق نسل اول: حقوق مدنی و سیاسی2)حقوق نسل دوم: حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی3)حقوق نسل سوم: حقوق جمعی و گروهی           عقل گرايي: خِرَدگرایی یا عقل‌گرایی یا مکتب اصالت عقل به معنی تکیه بر اصول عقلی و منطقی در اندیشه، رفتار و گفتار است. این واژه هنگامی که در ارتباط با متفکرانِ نخستینِ قرنِ هفدهم از جمله دکارت، اسپینوزا، و گوتفرید لایبنیتز به کار رود، به معنایِ باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت است. آن‌چه که تجربه و مشاهده به ما می‌گوید بسیار متزلزل‌تر از آن است که بشود به آن اعتماد نمود. این متفکران تلاش نمودند حقایقِ اصلیِ هستی را از راهِ برهان و استدلالِ عقلی اثبات کنند.           حس گرايي: حسّ در لغت به معنای درک کردن و فهمیدن است که از طریق قوای حسی پنج­گانه حاصل می­گردد. و در اصطلاح، منحصر دانستن راه های درک و فهم در ماده و طبیعت را حس­گرایی می­نامند. حس گرایی یا اصالت حس (پوزیتویسم)عبارت است از قول به این که تمام دانش و معرفت ما ناشی از حس است و معقول چیزی جز محسوس نیست، ادراک حقیقی منحصر در شناخت، حسى است، ماهیت حسى دارد، نباید دنبال عقل و معقول و تعقل رفت، هرچه که حسى نباشد خیال است، وهم و بى‏معنى است؛ فقط چیزى را به نام علم و ادراک و معرفت مورد قبول است که از دروازه‏هاى حس وارد ذهن شده باشد، هرچه از این دروازه‏ها وارد ذهن شود همان درست است، هرچه از این دروازه‏ها وارد نشود خیال و وهم است و در عقل انسان هم چیزى جز آنچه که در حس وجود داشته است، نیست. جان لاک جمله معروفى دارد:"در عقل چیزى نیست مگر آن که قبلًا از راه حواس وارد شده باشد". پس، از نظر اینها شناختن- از ابتدا تا انتها- در احساس کردن خلاصه مى‏شودو قهراً یک مرحله‏اى و یک درجه‏اى است. تجربه گرایان نیز معیار حقیقت بودن شناخت را این دانسته‏اند که قضایایی صادق و مطابق واقع اند که به تجربه در آمده باشند. بعضی از تجربه‏گرایان مانند کندیاک فرانسوی تجربه‏ای را که موجب پیدایش مفاهیم ذهنی می‏شود منحصر به تجربه ي حسّی می‏دانند در حالی که بعضی دیگر مانند جان لاک انگلیسی آن‌را به تجربه‏های درونی هم توسعه می‏دهند. و در این میان بارکلی وضع استثنائی دارد و تجربه را منحصر به تجربه ي درونی می‏داند؛ زیرا وجود اشیاء مادّی را انکار می‏کند و بر این اساس، دیگر جایی برای تجربه ي حسّی، باقی نمی‏ماند.باید اضافه نمود که بسیاری از تجربه‏گرایان مخصوصاً کسانی که تجربه را شامل تجربه‏های درونی هم می‏دانند حوزه شناخت را منحصر به مادّیات نمی‏کنند و امور ما وراء طبیعی را هم به وسیله عقل، اثبات می‏کنند هر چند بر اساس اصالت حسّ و وابستگی کامل ادراکات عقلی به ادراکات حسّی، چنین اعتقادی چندان منطقی نیست چنانکه نفی ما وراء طبیعت هم بی دلیل است و از این روی هیوم که به این نکته پی برده بود اموری را که مستقیماً مورد تجربه، واقع نمی‏شوند مشکوک، تلقّی کرد. لازم به ذکر است تجربه گرایانی که تجربه را منحصر در تجربه حسی می دانند همان اصالت حسی ها هستند؛ لذا نقدهایی که برای حس گرایی(پوزیتویسم) آورده اند بر تجربه گرایی نیز وارد است           جنگ هاي صليبي: جنگ‌های صلیبی به زنجیره‌ای از جنگ‌های مذهبی گفته می‌شود که به دعوت پاپ توسط شاهان و نجبای اروپایی داوطلب برای بازپس‌گیری سرزمین‌های مقدس از دست مسلمانان برافروخته‌شد. صلیبیان از جای‌جای اروپای غربی در جنگ‌هایی مجزا بین سال‌های ۱۰۹۵ تا ۱۲۹۱ شرکت‌داشتند.           جنگ‌های مشابهی نیز در شبه‌جزیره ایبری و شرق اروپا تا قرن ۱۵ میلادی برپا بود. مبارزان صلیبی یا به اختصار صلیبیان مسیحیان کاتولیکی بودند که بر علیه مسلمانان و مسیحیان ارتدوکس در قلمرو روم شرقی و در ابعاد کوچکتر با اسلاوهای و بالتهای پگان، مغولها، و خوارج مسیحی جنگیدند. صلیبیان توسط پاپ مورد تکریم قرار گرفته و آمرزیده‌می‌شدند.صلیبیان در ابتدا با هدف بازپس‌گیری اورشلیم و سرزمین‌های مقدس از دست مسلمانان شروع به جنگ کردند و مبارزات آنها در حقیقت پاسخی بود به درخواست رهبران امپراتوری روم شرقی برای جلوگیری از پیشروی ترکان سلجوقی در آناتولی. همچنین، عبارت جنگ‌های صلیبی برای توصیف مبارزاتی همزمان و پس از آن در قرن ۱۶ به کار می‌رود که در خارج از شام به دلایل مختلف مذهبی، اقتصادی و سیاسی معمولا بر علیه پگانها و خوارج مسیحی و افراد تکفیر شده انجام‌شد. رقابت‌ها بین مراکز قدرت مسیحی و مسلمان گهگاه منجر به اتحاد بین جناحهای مذهبی در برابر مخالفان خود شد، مانند اتحاد مسیحیان با سلجوقیان روم در جنگ صلیبی یکم.صلیبیان در ابتدا موفقیت‌های موقتی داشتند، اما سرانجام از سرزمین‌های مقدس بیرون رانده‌شدند. بااین حال جنگ‌های صلیبی تاثیرات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مهمی بر اروپا گذاشت. به‌خاطر درگیری‌های درونی بین شاهان و مراکز قدرت مسیحی برخی از جنگ‌های صلیبی از هدف اولیه‌شان منحرف شدند، مانند جنگ صلیبی چهارم که به غارت قسطنطنیه مسیحی و تقسیم امپراتوری بیزانس بین جمهوری ونیز و صلیبیان انجامید. جنگ صلیبی ششم نخستینین جنگی بود که بدون دعای و اجازه رسمی پاپ آغاز شد. جنگ‌های هفتم، هشتم و نهم به پیروزی مملوک‌ها و حفصیان انجامید و جنگ نهم پایان‌بخش جنگ‌های صلیبی در خاورمیانه بود.           اساطير: اسطوره‌شناسی دانشی است که به بررسی روابط میان افسانه‌ها، و جایگاه آن‌ها در دنیای امروز می‌پردازد.اسطوره نماد زندگی دوران پیش از دانش و صفت و نشان مشخّص روزگاران باستان است. تحوّل اساطیر هر قوم، معرّف تحول شکل زندگی، دگرگونی ساختارهای اجتماعی و تحول اندیشه و دانش است. در واقع، اسطوره، نشانگر یک دگرگونی بنیادی در پویش بالا روندهٔ ذهن بشری است. اساطیر، روایاتی است که از طبیعت و ذهن انسان بدوی ریشه می‌گیرد، و برآمده از رابطهٔ دوسویه این دو است. آن دسته از کسانیکه چه در گذشته و چه امروزه به پژوهش و واکاوی و شناخت اسطوره‌ها اشتغال دارند، تاکنون برای اسطوره تعریف مشخص، دقیق و پذیرفتنی برای همگان نیافته‌اند، بلکه هریک به میل و اشتیاق و وابستگی‌های اجتماعی خویش آن را تعریف کرده‌اند. گهگاه در تعریف متخصصان از اسطوره اشکالاتی دیده می‌شود، علت آن این است که آنها به اسطوره از سر اعتقاد و ایمان مینگرند. آنان دنبال این اندیشهٔ اشتروس که "برای درک اندیشهٔ وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد" نه تنها به ساختار، بلکه به عمل کرد جادویی اسطوره درجامعه، و در واقع، به اعجاز آن در ایجاد همبستگی قومی و عقیده‌ای ایمان می‌آورند و به همین دلیل برای آنها اسطوره یا نهاد زنده بسیار مهم‌تر از نهادهای کهن است. "میرچا الیاده" دین شناس رومانیایی اسطوره را چنین تعریف می‌کند:اسطوره نقل‌کنندهٔ سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعه‌ایست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده‌است. به بیان دیگر اسطوره حکایت می‌کند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجستهٔ موجودات فراطبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت، یا تنها جزیی از آن پا به عرصهٔ وجود نهاده‌است. بنابراین، اسطوره همیشه متضمن روایت یک خلقت است، یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده‌است. اسطوره فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن می‌گوید. شخصیتهای اسطوره موجودات فراطبیعی اند و تنها بدلیل کارهایی که در زمان سرآغاز همه چیز انجام داده‌اند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایانند و قداست یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان می سازند.در مقابل هستند عده دیگری که به اسطوره صرفاً از سر انکار می‌نگرند. این گروه اسطوره را یکی از الگوهای تاریخی یا سازواره‌ای کهنه و از کار افتاده می‌بینند که بیشرفت بشر آن را از رده خارج کرده‌است. در نظر یونگ و فروید اسطوره‌شناسی دانشی است که از فرافکنی نمادین تجربیات روانی نوع بشر به وجود آمده‌است.اسطوره، قصه‌ای است با خصلتی خاص، یعنی نقل روایتی که در آن خدایان یک یا چند نقش اساسی دارند .اسطوره‌شناسی علمی است که کارش طبقه‌بندی و بررسی مواد و مصالح اسطوره‌شناختی بر حسب روش تحلیل و وارسی دقیقی که در همه دیگر علوم تاریخی معمول است. به عبارت دیگر، اسطوره تلاشی برای بیان واقعیت‌های پیرامونی با امور فراطبیعی است. انسان در تبیین پدیده‌هایی که به علتشان واقف نبوده به تعبیرات فراطبیعی روی اورده و این زمانی است که هنوز دانش بشری توجیه کننده حوادث پیرامونی اش نیست. به عبارت دیگر، انسان در تلاش ایجاد صلحی روحی میان طبیعت و خودش اسطوره‌ها را خلق کرده‌است.           تثليث: تثلیث یکی از اعتقادات بنیادین مسیحیت است که بر اساس آن خدای یگانه در سه شخص خدای پدر، خدای پسر (که در عیسی مسیح تجسم پیدا کرد) و خدای روح‌القدس می‌باشند. این سه ذات یکسانی داشته ولی از هم متمایز می‌باشند.مورّخین عموماً توافق نظر دارند که کتاب مقدس هیچ جا آشکارا تثلیث را بیان نکرده‌است.           مورخ "ریچارد سووین بورن" از جمله مورخینی که اعتقاد به تثلیث دارد. این مسئله را اینگونه توضیح می‌دهد که اگر عیسی میخواست تثلیث را مشخصاً بیان کند بجز اندکی، بقیه منظور او را اشتباه می فهمیدند. بنابراین او تعلیماتی بر جای گذاشت که بصورت ضمنی تأیید کننده تثلیث باشند و مسیحیان بعدی بتوانند آنها را به شکل منظم در آورند. بین مورخین توافق نظری در مورد اینکه آیا واقعاً تثلیث جزو تعلیمات کتاب مقدس هست وجود ندارد. همچنین شاهدان یهوه که یکی از شاخه های مسیحیت هستند اعتقاد به تثلیث ندارند و آنرا رد می کنند. نوشته‌های به دست رسیده از قدیمی ترین الاهیدانان مسیحیان نشان دهندهٔ تأکید زیاد آنان روی ذات خدایی عیسی می‌باشد. سؤالی که برای این الاهیدانان پیش آمده بود و به موضوع مناظرات بین این الاهیدانان تبدیل شده بود، این بود که چگونه می‌توان هم عیسی را خدا حساب آورد و هم به واحد بودن خدا اعتقاد داشت؟ راه حل‌های زیادی پیشنهاد شده و مورد بحث قرار گرفت که از بین آنها اعتقاد بیان شده در ابتدای مقاله از تثلیث بر بقیه غالب آمده‌است.در قرن دوم میلادی ترتولیان برای اولین بار از کلمه trinitas شکل لاتین trinity، استفاده کرده و ماهیت خدا را بشکل ذات واحدی که از سه شخص تشکیل شده توصیف کرد. اگر چه ترتولیان اولین کسی بود که از کلمه تثلیث استفاده کرد ولی الاهیدانان دیگری مانند ایرنیوس هم توضیحات مشابهی ارایه کرده بود. اریگن پس از او نیز تاکید بر واحد بودن خدای متعال که خالق جهان است، پسر که رهایی بخش بشر بوده؛ که با خدا هم ازل بود و روح‌القدس که تطهیرکننده بشر است کرد.از جمله عقاید که مورد قبول واقع نشده این دید که عیسی از نظر مرتبه پایین تر و تحت فرمان خدای پدر می‌باشد، یا اینکه پدر، پسر و روح القدس تمایزی از هم نداشته و سه طرقی هستند که خدای واحد خود را افشا کرده، بودند.این گونه بحث‌ها تا قرن چهارم ادامه داشت تا اینکه اعتقاد به تثلیث به عنوان عقیده رسمی مسیحیان بیان و به تصویب رسید. بحث‌ها بر سر جزئیات تثلیث بین مسیحیان ادامه یافت. یکی از موضوعات مورد اختلاف بین مسیحیان که منجر به انشقاق بزرگ کلیسای شرقی و غربی گردید اختلاف نظر در مورد ماهیت روح‌القدس بود. عقیده کلیسای شرقی این بود که روح‌القدس نشأت گرفته یا برخاسته از پدر از طریق پسر می‌باشد ولی کلیسای غربی معتقد بود که روح‌القدس برخاسته از پدر و پسر می‌باشد.           فلسفه روشنگري: فلسفه روشنگری فلسفه قرن هجدهم را شامل می‌شود. دنیس دیدرو، ولتر، ژان ژاک روسو، شارل دو، مونتسکیو ،امانوئل کانت ،مارکی دوساد از فیلسوفان عصر روشنگری‌اند. هدف این فیلسوفان روشنگری مردم دوران خود و آیندگانشان بوده‌است. آنها در برخی از کتاب‌های خود به بررسی اوضاع سیاسی زمان خود نیز پرداختند.           متافيزيك: مابعدالطبیعه یا متافیزیک شاخه‌ای از فلسفه است که به پژوهش دربارهٔ چیستی و کُنه وجود، زندگی و جهان به عنوان یک کل، می‌پردازد. متافیزیک را ریشهٔ فلسفه می‌دانند؛ بدین معنا که فیلسوفان نخستین عمدتا به این حوزه از فلسفه می‌پرداخته‌اند. در فلسفهٔ معاصر، به مباحث مابعدالطبیعی با شکٌاکیت بسیار نگریسته‌اند.فیلسوفان مابعدالطبیعه انتقادی، به مرز محدودیت‌های تفکٌر مابعدالطبیعی توجه می‌کنند. می توان یکی از مشهورترین استدلال‌هایی را که گزاره‌های مابعدالطبیعی را بی معنا می‌داند، این گونه خلاصه کرد که تنها گزاره‌های تجربی و گزاره‌های تحلیلی معنا دارند؛ اما گزاره‌های مابعدالطبیعی نه تجربی هستند، نه تحلیلی، پس بی معنایند. گزاره‌های تجربی، گزاره‌هایی هستند که با مشاهده و آزمایش قابل ابطال باشند؛ و گزاره‌های تحلیلی، گزاره‌هایی هستند که نقیضشان با خودشان متناقض باشد.           انقلاب صنعتي: انقلاب صنعتی عبارتست از دگرگونی‌های بزرگ در صنعت، کشاورزی، تولید و حمل و نقل که در اوسط قرن هجدهم از انگلستان آغاز شد. در این که این رشته تحولات را می توان انقلاب صنعتی نامید اختلاف نظر وجود دارد. واژهٔ انقلاب به دگرگونیهای ناگهانی اطلاق می شود، در حالی که این تحولات صنعتی به هیچ وجه ناگهانی نبودند . حتی بعضی از محققین تنها این تحولات را مختص به صنعت نمی دانند و معتقدند که این تحولات دارای جنبه‌های اجتماعی و فکری نیز بوده اند.صنعتی شدن به معنی استفاده از نیروی ماشین به جای نیروی انسان است. انقلاب صنعتی ابتدا از انگلستان شروع شد، زیرا انگلستان پس از چندین قرن تحول سیاسی داخلی، توسعهٔ استعمار تجاری، گسترش ناوگان دریایی، رشد طبقهٔ متوسط و بهبود امور قانونی و اداری کشور، از نظر زمین، کارگر، سرمایه، مدیریت و حکومت وضعیتی مطلوب و هماهنگ داشت که زمینهٔ پیشرفت صنعتی در این کشور را فراهم می‌کرد. انقلاب صنعتی در انگلستان در سه زمینه بافندگی، زغال سنگ و ذوب آهن بیشتر نمود یافت. گاهی سخن از دو انقلاب صنعتی برده می‌شود که یکی در قرن هجدهم و دیگری در قرن نوزدهم است. دو نتیجه مهم انقلاب صنعتی، گسترش استعمار اروپایی‌ها در کشورهای آسیایی و آفریقایی و بهره کشی از کارگران در داخل بود.           فئوداليته: در نظام فئودالیته همانند نظام برده‌داری دو طبقه اجتماعی اصلی در ارتباط با مناسبات تولید نقش تعیین کننده دارند:۱) طبقه فئودال یا زمین‌داران، صاحبان املاک و اراضی، کشتزارها، مزارع، چمنزارها،مرغزارها،شکارگاه‌ها و حتی بیابان‌ها و کوه‌ها که در قالب قلعه‌ها، دره‌ها و قصبه‌های اربابی به عنوان اراضی تحت مالکیت این اشخاص محسوب می‌شوند.2)طبقه عظیم و گسترده دهقانان و کشاورزان و همراه با طبقات میانی و واسط دیگر. در این دوران یک نوع تمایز بین نظام فئودالیته به عنوان نظام سیاسی با نظام کلیسا به عنوان نظام فکری- فرهنگی به چشم می‌خورد. کلیسا و دولت در موازات هم حرکت می‌کنند. گه‌گاه تضادها و همکاری‌هایی بین آنها دیده می‌شود. نظام فئودالیته برای تداوم خود نیازمند نوعی عقاید رسمی است تا بتواند به کمک آن ایدئولوژی به توجیه اعمال و رفتار خود پرداخته و اقدامات خود را مشروع سازد. بنابراین در این دوران ارباب دولت، مقامات و اولیاء سیاست متوجه کمک گرفتن از اصحاب کلیسا و روحانیون می‌شوند. یعنی نیاز دارند که پایه‌های فقهی و شرعی این ساختمان فراهم شود. کلیسا نظام سیاسی فئودالیته را تقدیس کرده، پس توده‌ها سر تعظیم فرود می‌آورند           اباحيت: اباحيت در واقع  آزاد انگارى بشر از تمام تكاليف و احكام الهى است، نوعى آزادى را به ارمغان مى آورد كه در برابر حريت و آزادگى دينى و فلاح و رستگارى انسان از تعينات خَلقى و خُلقى است. اين آزادى كه در ابتدا جواز تعين و تقيد بشر را به آنچه حدود عقلى پنداشته مى شود؛ پس از آن به تمام قيودِ مادى و طبيعى صادر مى كند، در فرهنگ دينى مذموم و ناپسند است.           دولت هاي مركز و پيرامون: در جهان دو نوع کشور داریم، کشورهای مرکز و پیرامون. رابطه بین کشورهای مرکز، افقی و بین کشورهای مرکز با پیرامون، عمودی ست.كشورهای مرکز، کشورهای دارای قدرت جهانی محسوب می شوند، فرهنگشان غالب است و افسار رسانه های جهان را در دست دارند؛ آنها نظرشان بر این است که فرهنگشان اصالت دارد و برتر است؛ اینکه این را اظهار می کنند یا نه فرقی نمی کند مهم این است که اينگونه فکر می کنند.آنها قدرت های اقتصادی هستند، می توانند قدرت سیاسی هم باشند و توان نظامی هم داشته باشند. آنها دارای امپریالیسم رسانه ای هستند یعنی بر رسانه های جهان تسلط دارند. در مقابل کشورهای مرکز، کشورهای پیرامون قرار دارند. کشورهای پیرامون نه قدرت اقتصادی لازم را دارند و نه قدرت سیاسی و نظامی قابل توجهی؛ آنها یا سلطه پذیر هستند و تابع، و یا استقلال طلب و مستقل.از رسانه های پر قدرت محروم هستند و تا اندازه ای تاثیر پذیر از سلطه رسانه ای کشورهای مرکز. بعضی از این کشورها قصد ایستادن دارند، می خواهند تسلیم سلطه نشوند. كشورهاي مركز پرسابقه ترین و پرقدرت ترین خبرگزاری های جهان را در دست دارند؛ پر تیراژترین روزنامه های جهان برای آنهاست و با ابزارهای رسانه ای بر جهان سلطه دارند.این تسلط به این معناست که وقتی رسانه های کشورهای مرکز خبری تولید می کند، بر طبق رابطه عمودی، آن خبر در کشورهای پیرامون پخش و استفاده می شود اما وقتی خبری در کشورهای پیرامون تولید می شود توسط کشورهای مرکز استفاده نمی شود و آن رسانه های پیرامون قدرت چندانی برای به اشتراک گذاشتن نظراتشان ندارند. آنها تنها می توانند مواد خامی تولید کنند و برای پردازش به کشورهای مرکز بدهند تا آنها آن را، آن طورکه دلشان می خواهد به جهان عرضه کنند. "یوهان گالتونگ" که نمودار کشورهای مرکز- پیرامون را ترسیم می کند، از این سلطه با نام "امپریالیسم رسانه ای" یاد می کند. او جان کلام را این گونه مطرح می کند: "امپریالیسم رسانه ای به امپریالیسم فرهنگی منجر خواهد شد".رسانه های جهان در دست کشورهای مرکز است. تولیدات آنها اعم از خبر، فیلم، سریال و … به واسطه رابطه عمودی، میان کشورهای پیرامون پخش می شود.           فراماسونري: فراماسونری یا فراموشخانه جمع کانون‌های برادری گسترده‌ای در جهان است. این کانون‌ها ریشه‌های بسیار کهنی در اروپای غربی دارند. فراماسونری دارای یک سیستم مدیریت فراگیر جهانی نیست و ارتباط میان فراماسونری‌های گوناگون تنها توسط خود دو لژ انجام می‌شود. واژه فراماسونری احتمالا از freestone mason به معنی بنّای آزاد در انگلیسی و یا franc mason به معنای بنّای فرانسوی در فرانسوی گرفته شده.. کسی که عضو فراماسونری است فراماسون یا ماسون نامیده می‌شود، و ساختمانی که مرکز فعالیت ماسون‌هاست لژ نامیده می‌شود. فراماسونری در ابتدا جنبشی لیبرال بوده‌است که مبتنی بر باز تولید اندیشه‌های گنوستیک در دوران پس از اصلاحات در اروپا بوده‌است. فراماسون‌ها با شعار "برابری،مساوات،برادری" نقش بزرگی در انقلاب‌های بزرگ معاصر مانند انقلاب امریکا بر علیه استعمار انگلیس، انقلاب کبیر فرانسه، انقلاب مشروطیت ایران و جنبش انقلابی بر ضد استعمار اسپانیا در امریکای جنوبی داشته‌است.عقاید لیبرال جنبش فراماسونری باعث واکنش‌های مذهبیان و محافظه‌کاران، گروه‌های بنیادگرا، مذهبیون بنیادگرا و ملی‌گرایان شده‌است. همچنین مخالفت با نظام طبقاتی کشیشی مسیحیت، باعث دشمنی کلیسای کاتولیک روم با فراماسونری شده‌است. این گروه‌ها فراماسونری را جنبشی الحادی و شیطانی معرفی می‌کنند. همچنین اعتقاد برخی‌ها به داستان معبد سلیمان باعث نفرت گروههای ضد یهود از فراماسونری شده‌است. حالت مخفی این جنبش و منشا بریتانیایی آن باعث شده‌است که چنین پنداشته شود که این جنبش ابزار توطئه انگلو-صهیونیست جهانی است. همچنین رژیم‌های دیکتاتوری مانند نازی‌ها و کشورهای کمونیستی نیز به سرکوب فراماسونری می‌پرداختند.           بورژوازي: در لغت،بورژوازي از واژه ي (Bourg) به معناي شهر،مشتق شده است. بورژوازي موجوديت جديدي است كه با مدرنيته و پس از رسانس ظاهر گرديده است و اگر چه پديده يا روي كردي تاريخي – فرهنگي است اما در صورت طبقاتي نيز تمثيل يافته است.ريشه ي تاريخي اين واژه به قرون 13 و 14 ميلادي و پيدايي شهرهايي در دل جامعه ي قرون وسطايي بر مي گردد. بورژوا صرفاً مفهومي طبقاتي نيسنت بلكه انسان بورژوا چيزي نيست مگر صورت مثالي انسان عصر جديد و بيانگر يك روح و ساحت حضور فرهنگي – تاريخي است. در واقع در جامعه ي مدرن فقط صاحبان سرمايه هاي بزرگ و رباخواران و بانكداران نيستند كه مظهر بورژوازي هستند بلكه طبقات مياني جامعه و حتي روستاييان و كارگران تا حدودي حامل روح كلي اين صورت مثالي هستند. ويژگي هاي نوعي اين انسان بورژوا را مي توان با خصايصي اين گونه بر شمرد: سودگرايي ، سودا گري ، حرص و آز مبتني بر نفس اماره و خود بنيادي. در عصر مدرن كه عصر سيطره ي اومانيسم است،اين انسان بورژوا دايره مدار عالم مي شود و اومانيسم در واقع به معناي اصالت بشر بورژوا است. به عبارت ديگر،بشر بورژوا صورت مثالي همه ي افراد انساني اي است كه ذيل اسم نفس اماره زندگي مي كنند. انسان بورژوا فقط شامل فرد كارخانه دار و بانك دار و رباخوار نمي گردد و صورت مثالي بشر بورژوا در تك تك آدمياني كه در فضاي مدرن نفس مي كشند،منتشر گرديده است و همه ي افراد يك جامعه ي اومانيستي اعم از كارگر و بازرگان و دكان دار و كارخانه دار و... با نسبت هاي مختلف نماياننده ي ماهيت مثالي بورژوازي هستند،بنابراين بورژوازي به عنوان پديده اي تاريخي – فرهنگي،واقعيتي فراتر از يك مفهوم طبقاتي است و هويتي فراگير دارد.تمدن مدرن را به اعتبار اسم نفس حاكم بر آن،تمدن اومانيستي مي نامند و به اعتبار ظهور و حاكميت پديده ي تاريخي – فرهنگي بورژوازي،آن را (تمدن بورژوايي) مي نامند. بورژوازي در جامعه ي مدرن،مصاديق مختلفي در مراتب و درجات مختلف دارد كه طبقه ي زرسالاران يا صاحبان سرمايه هاي مالي و صنعتي و تجاري بيشترين مرتبه ي نزديكي با بشر بورژوا را دارند و پس از آن ها طيف تكنوكرات ها – بوروكرات هاي مرفه و متوسط قرار مي گيرند و دكانداران و صاحبان سرمايه هاي اندك خرده پا در مرتبه ي بعدي قرار دارند و سرانجام كارگران و روستاييان و لمپن ها هستند.اما به هر حال افقر وجودي اين طبقات به نحوي از انحاي ذيل بورژوازي قرار دارد و تنها با رها شدن از مدار بينش و نگرش و دلبستگي هاي طبقاتي است كه مي توان از تار و پود اسارت در آگاهي طبقاتي رها شد و به دل آگاهي فطري كه همان تفكر اسلامي اصيل است رسيد.ماركسيست ها و برخي جامعه شناسان سياسي غربي،بورژوازي را عبارت از طبقه ي سرمايه دار مي دانند و موجوديتي صرفاً طبقاتي براي آن قايل هستند،حال آن كه دلايل عديده اي وجود دارد كه نشان مي دهد بورژوازي يك پديده ي تاريخي – فرهنگي است كه در هيأت طبقات اجتماعي جامعه ي مدرن در مراتب مختلف متمثل مي گردد و خود حقيقتي فراتر از صرف يك طبقه ي اجتماعي دارد. بورژوازي همزاد مدرنيته و محصول عصر جديد و نسبت وجودي اين انسان با خود،اخلاقيات،سرمايه و غايات سود آورانه و سوداگرانه و افق هاي زندگي است.           كاسموپوليتيسم: کاسموپوليتيسم يا مکتب جهان وطني به وسيله دو شاعر و نويسنده فرانسه "والري لاربو" و "پل موران" پايه گذاري شد. مکتب جهان وطني مبتني بر اين اصل است که همه مردم جهان بايد همديگر را هموطن يکديگر بدانند.در اشعار لاربو مي توان "حساسيت" ويتمن، "هزل" باتلر و "عقايد نيشدار" نيچه و "ادراک عميق" پروست را کنار هم ديد.   اتحادیه اروپا: Eurostat اتحادیه اقتصادی- سیاسی است که از ۲۸ کشور اروپایی تشکیل شده‌است. منشا اتحادیه اروپا به جامعه اقتصادی اروپا که در سال ۱۹۵۷ باتوافقنامه رم بین ۶ کشور اروپایی شکل گرفت، باز می‌گردد. در سال ۱۹۹۳، توافق ماستریخت چارچوب قانونی کنونی اتحادیه را پایه گذاری کرد. اتحادیه اروپادر سال ۱۹۹۹ واحد پول مشترکی به نام یورو را معرفی کرد که تاکنون در ۱۷ کشور جایگزین پولهای ملی شده است. اتحادیه اروپا با ۵۰۰ میلیون شهروند ۳۱٪ تولید ناخالص داخلی سال ۲۰۰۷ در جهان را تولید کرده‌است. ۲۱ کشور از اعضای اتحادیه اروپا عضو ناتو می‌باشند. اتحادیه در حال حاضر بازار واحد مشترکی دارد که موارد زیر را در بر می‌گیرد: اتحادیه گمرکی، واحد پول (یورو،که تا کنون ۱۷ کشور از ۲۷ کشور عضو آن را پذیرفته‌اند)، سیاست مشترک کشاورزی، سیاست مشترک تجارت و سیاست مشترک شیلات. مهمترین نهادهای اتحادیه اروپا عبارتند از: شورای اتحادیه اروپا، کمیسیون اروپا، دادگاه اروپا، کنگره اروپا، شورای اروپا و بانک مرکزی اروپا . فعالیتهای اتحادیه اروپا اکثر سیاستهای عمومی را تحت پوشش قرار می‌دهد، از سیاست اقتصادی گرفته تا امور خارجه، دفاع، کشاورزی و تجارت. با این حال، گستره ی قدرت آن در حوزه‌های مختلف بسیار متفاوت است. در برخی حوزه‌ها اتحادیه مانند فدراسیون عمل می‌کند (برای مثال در مسائل پولی، کشاورزی، تجاری، محیط زیست و سیاستهای اقتصادی و اجتماعی) و در دیگر حوزه‌ها مانند یک سازمان بین‌المللی ( برای مثال در امور خارجه) کشورهای عضو عبارتند از: آلمان، اتریش، اسپانیا، استونی، اسلوواکی، اسلوونی، انگلیس،ایتالیا، ایرلند، بلژیک، بلغارستان، پادشاهی متحده پرتغال، جمهوری چک، دانمارک، رومانی، سوئد، فرانسه، فنلاند، قبرس، لاتویا، لوکزامبورگ، لهستان، لیتوانی، مالت، مجارستان، کرواسی، هلند و یونان. نشان اتحادیه                             پول واحد(یورو)                                   کشورهای عضو      اتحادیه عرب: در سال 1945به ابتکار مصر وهمکاری دولت های اردن،سوریه،عربستان،یمن،عراق لبنان در قاهره وبا هدف دفاع از تمامیت ارضی اعراب،حفظ استقلال وبسط ارتباطات بین الملل در ابعاد گوناگون به وجود آمد ارگان اجرایی آن را نخست وزیران هر کشور تشکیل می دهند وهر دو سال یک بار جلسات تشکیل می گردد.مصر,عراق،یمن، لیبی ،مراکش ،تونس، امارات عربی متحده، بحرین، قطر ،عربستان سعودی ،الجزایر، لبنان، مورتانی، اردن، جیبوتی، کومور، اریتره ،سوریه، سومالی ،سودان، عمان، فلسطین
  استبداد: شکلی از حکومت است که قدرت سیاسی در دست یک حاکم خود گمارده قرار دارد. اصطلاح حاکم مستبد یا اتوکرات از واژه یونانی اتوکراسی مشتق شده‌است.الیگارشی (oligarchy) یا حکومت توسط اقلیت در مقابل دموکراسی یا حکومت توسط اکثریت قرار می‌گیرد.در حکومت استبدادی دامنه اختیارات حاکم و طول دوره حکومت آن‌ها بسیار است و توزیع قدرت عادلانه نیست. طرف‌داران حکومت استبدادی معتقدند که این نوع حکومت امکان انباشت سرمایه، برنامه‌ریزی متمرکز و تصمیم‌گیری قاطع برای رفع موانع راه را برای توسعه فراهم می‌سازد.در حالی که  استبداد باعث احساس بی‌قدرتی سیاسی در بین مردم می‌شود و کارایی و خلاقیت آن‌ها را کاهش می‌دهد.   استثمار (Exploitation) واژه استثمار از ریشه «ثمر» و معادل فارسی آن «بهره کشی» است و در مباحث اقتصادی و اجتماعی به معنای استفاده و بهره بردن از کار کسی دیگر است . معنای علمی استثمار چنین است: به دست آوردن مجانی محصول کار یک فرد از جانب فردی که صاحب خصوصی وسائل تولید است. در اصطلاح اقتصادی یعنی  گرفتن محصول کار اضافی و بعضی اوقات حتی قسمتی از کار لازم. معمولا به هنگام به کار بردن ا ین اصطلاح می گویند استثمار فرد از فرد. استثمار ویژه همه جوامعی است که در آن فاصله ی طبقاتی (طبقات متخاصم )وجود دارد. افراد یک طبقه، طبقه حاکم که صاحب وسائل تولید هستند افراد طبقات دیگر را مورد بهره کشی قرار داده و از ثمره رنج آن ها گنج بر می دارند. پس علت استثمار عبارتست از مالکیت خصوصی بر وسائل تولید ولی اشکال استثمار وابسته است به خصلت آن مناسبات تولیدی که در جامعه حاکم است. بهره‌کشی به معنای استفاده از ثمره ی کار دیگری است. بهره‌کشی در نظام‌های اجتماعی، سیاسی مختلف، اشکال مختلفی به خود می‌گیرد. چنانکه در دوران فئودالیسم استثمار عبارت بوده‌است از برداشت ثمره ی کار زارعان بر زمین توسط اربابان. و در نظام  سرمایه داری بهره‌کشی به شکل استخراح ارزش اضافی به دست طبقه ی سرمایه داران صنعتی از طبقه  ی کارگر ظهور می‌رسد استعمار: سکنی گزیدن وجایگزینی. در ادبیات سیاسی جدید این واژه دارای بعد منفی غصب اراضی وغارت سرزمین های گوناگون از سوی بیگانگان می باشد.محروم ساختن سرزمین های تحت سلطه به بهانه سرپرستی واداره کردن آنها با .از هر گونه اعمال اراده در زمینه های اقتصادی که د ر نهایت به سیطره ی سیاسی وفرهنگی منجر گردداستفاده می شود.. استعمار نو: استعمار نو، مفهومی است که به روش‌هایی گفته می‌شود که پس از دوران استعمار کهن، برای تسلط اقتصادی و سیاسی بر کشورها و بهره گرفتن از آنها بکار گرفته می‌شود.همگام با تحولات پس از جنگ جهانی دوم و سلب امکان استعمار کشورها بصورت مستقیم و مستعمره، سیاست‌های جدیدی تحت عنوان استعمار نو بکار گرفته شد و شیوه‌های استعمار کلاسیک به کار خود پایان داد. این روش، شامل شیوه‌هایی چون تک‌محصولی کردن کشورهای جهان سوم، سرمایه‌گذاری‌های خارجی توسط کشورهای ثروتمند و غیره می‌شود. ورود اندیشه‌های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی جدید به مناطق مستعمره و گسترش جنبش‌های ضد استعماری از عوامل مهم پایان گرفتن استعمار سنتی بودند. استعمار کهن پس از بیرون آمدن نیروهای نظامی و عوامل شناخته شده خود از مستعمره‌ها، به به قدرت رساندن هواداران داخلی، منافع خود را در این مناطق تامین می‌کند. رشد اقتصاد «سرمایه‌داری» و صدور سرمایه برای بهره‌برداری از منابع سرزمین‌های دیگر، روابط اقتصادی کشورهای صنعتی استثمارگر را با کشورهای کوچک وارد مرحله ی  تازه‌ای کرد؛ به این ترتیب که کشورهای صنعتی، از راه صدور سرمایه و مکانیسم جهانی قیمت‌ها و داد و ستد مواد خام با کالاهای ساخته شده و فشارهای سیاسی و اقتصادی، از کشورهای کم‌رشد بهره‌کشی می‌کنند و این رابطه عنوان «استعمار نو» (نئوکولونیالیسم) به خود گرفته‌است .روش «نواستعماری» سبب می‌شود که کشورهای ضعیف با وجود استقلال سیاسی حقیقی یا ظاهری، همچنان در مراحل اولیه ی رشد اقتصادی در جا بزنند و یا حتی عقب بروند، و در مقابل، کشورهای پیشرفته از بهره‌برداری منابع آنها و از راه دادوستد اقتصادی سودهای کلان بدست آورند. استعمارفرانو: ایجاد تغییرات طبیعی در اندیشه ، باور و منش ملت ها  و جهانی سازی اقتصاد ، فرهنگ و هویت  . برنامه ریزی برای ایجاد ساختارهای لازم ، به منظور استحاله ی نامحسوس و تبدیل کارگزاران سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی ، فرهنگی ، علمی ، آموزشی و امنیتی کشورهای دیگر به عامل پیش برنده ی اهداف و برنامه های غرب مهمترین ویژگی های استعمار فرانو است . در این نوع استعمار ، هم خود استعمارگران وهم مجریان بومی آنها نامریی و پنهان هستند . با این توصیف نه تنها معامله ای میان استعمارگران و مجریان بومی آنها  بسته نمی شود بلکه مجریان بومی از اینکه آنها را به استعمارگران خارجی منتسب می کنند معترض می شوند . در حقیقت استعمارگران بدون آنکه مجریان بومی متوجه شوند به گونه ای آنها را تربیت کرده اند که ممکن است در ظاهر به استعمارگران منتسب نباشند ولی در عمل و طرز فکر ، طوری فکر کنند و عمل کنند که استعمارگران می خواهند . اسرائیل:     اشاعه فرهنگ:     اقتصاد تک محصولی: به اقتصادی گفته می‌شود که در آن تنها از یک منبع برای تأمین درآمد کشور استفاده شود. برای مثال می‌توان برخی از کشورهای صادرکننده ی صِرفِ نفت را نام برد.چنان که در نمودار می بینید تولید منحصر به فرد وعاری از تکنولوژی های مدرن کشورهای غیر برخوردار سبب فروش ارزان مواد اولیه به وسیله این کشورها ودر مقابل دریافت همان کالا بعد از فرآوری به قیمتی گزاف می گردد.یکی دیگر از معایب اقتصاد تک محصولی توسل به شیوه های تبلیغات وبازار یابی کشورهای قدرت مند است که به عنوان اهرمی موثر برای در انزوا قرار دادن کشور ضعیف استفاده می شود.چرخه ی فرضی نمایش داده شده ی ذیل نشان دهنده ی این است که اگر چه تولید کالا در کشور وابسته صورت می پذیرد اما به دلیل انحصار بازار در دست قدرت های موثر در نظام کنونی بین الملل نهایتاًسود به جیب کشور قدرت مند می رسد وسهم تولید کننده اول فقط به سودی حداقلی برای گذران نه چندان مطلوب زندگ ی روزمره (نه برای دریافت سودی که سبب سرمایه گداری ویا راه اندازی سیستمی برای تبدیل کالا به فرآورده ی  نهایی گردد)باشد. خلق تحریم ها برای به تبعیت واداشتن کشورها ی تولید کننده،ایجاد جو ارعاب ویا اغفال برای خریداران کالاهای تولیدی این کشورهاو...........از تاثیرات دیگر اقتصاد تک محصولی است.مضاف بر معایب قبل بایستی به تاثیر تهاجم فرهنگی حاصل از ورود بی رویه اجناس خارجی وانتقال یک طرفه ی نگرش مصرفی حاصل این فرایند نیز توجه داشت.در این مصاف نیز کشور تولید کننده صرفاًبه بازار مصرفی برای کالاهای گاها،از رده خارج شده ای می گردد که در کشور خود به دلیل ورود رقبای نو از دلها رفته است.این ویژگی عموماًدامن کشورهای توسعه نیافته ودر حال توسعه را گرفته است.   به عنوان مثال اگر قرار است يك دوربين فيلم برداري توليد شود، ميزان مواد اوليه به كارگرفته شده در آن، كمي مواد پلاستيكي و مواد رسانا و نيمه رساناي الكترونيكي است كه در مجموع شايد نياز به ۲۰دلار واردات مواد اوليه از قبيل نفت داشته باشد.ولي خروجي كار يعني دوربين فيلم برداري مي‏تواند تا ۲۰۰دلار هم فروش برود. اين يعني ورود ۱۸۰دلار ورود اضافي ارز به كشور به ازاي توليد و صادرات هر دوربين. اين نسبت ۲۰۰به ۲۰، يعني ۱۰ برابر، تا زماني كه تكنولوژي توليد اين دوربين تغيير نكرده باشد ثابت است .  
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 22:15  توسط اسدالله رضایی  | 

نگاهی جامعه شناختی به مفهوم هویت

 

نگاهی جامعه شناختی به مفهوم هویت

 

تهیه کننده: طیب احمدی

 

دبیر علوم اجتماعی ناحیه 2 سنندج

 

 

 

مقدمه:

 

  پرسش از كيستي فرد يا به تعبير ديگر هويت اجتماعي و نيز مكانيزمهاي برسازنده آن يكي از سوالات اصلي جامعه شناسي بشمار ميرود. اين مفهوم اشاره به تعريفي دارد كه فرد از خويشتن بر مبناي عضويت در گروههاي اجتماعي به دست ميآورد. هويتها عموماً از طريق تقابلها و تمايزات شكل ميگيرند و همچنين دال بر مجموعه بهمپيوستهاي از نگرشها، ارزشها و اعتقادان درونگروهياي است كه هدايتگر و راهنماي كنش اعضاء محسوب ميشوند.

 

در جوامع سنتي و پيشامدرن به دليل خصلت ايستا و عدم پويايي آن، هويت عموماً مبتني بر پايگاههاي انتسابي بوده است و به علت نبود منابع متعدد و متكثر هويتساز يكساني و تشابه بالايي ميان افراد جامعه ديده ميشد و اجماع و قطعيت بالايي در مورد اصول و شيوههاي زندگي، هرگونه انحراف و ديگربودگي را طرد ميكرد. اگر تعبير گيدنز از مدرن دال بر تغيير نسبت بين زمان و مكان و مكانيزم «از جا بركندن» نظامهاي اجتماعي و تاثير اين امر بر پوياييهاي وارد شده در امور اجتماعي را بپذيريم ميتوان عنوان كرد كه اين جريان با دگرگون كردن شرايط و چارچوب سنتي هويتسازي و تضعيف و انحلال منابع سنتي هويت، فرآيند هويتسازي در جهان كنوني متمايز از قبل ميكند و زمينه براي رهايي فرد از دايره تنگ نهادها و عوامل سنتي هويتساز فراهم ميشود. اما در دوران مدرن دو گونه صورتبندي از پايهها و عوامل هويتساز وجود دارد، رويكرد اول شكلگيري هويت، ارزشها و نگرشهاي افراد را بر اساس مفهوم طبقه و جايگاه فرد در نظام توليد و جايگاه شغلياش تعريف ميكند. طبيعي است كه در اين مدل عوامل ساختاري در شكلگيري و تعيين هويت نقش بسزايي داشته باشند اما در رويكرد دوم همزمان با رشد و گسترش مصرف، همراه با تغييرات ساختاري حاصله از آن رفتارهاي مصرفي به پايهاي براي شكلگيري هويتهاي اجتماعي تبديل شدند. اين مساله همراه با افزايش نقش عامليت و بازانديشي در شكلگيري هويت موجب پديد آمدن مفاهيمي نظير سبك زندگي گشته است كه نسبت به مفاهيم قبلي همچون طبقه اجتماعي از انعطاف و سياليت بيشتري برخوردار است و فهمي مناسبتر از تنوع و گوناگوني دنياي اجتماعي ارائه ميكند.

        در سالهاي اواخر قرن گذشته «هويت» يكي از چارچوبهاي وحدتبخش در مباحثات روشنفكري شده است چنان به نظر ميرسد كه همگان راجع به آن حرفي براي گفتن دارند، جامعه شناسان، مردم شناسان، دانشمندان علوم سياسي، روانشناسان و فيلسوفان همگي به گونهاي در اين بحث سهيم هستند. اين مباحث بسيار متنوعاند: از بحثهاي آنتونيگيدنز درباره تجدد و خودشناسايي گرفته تا تأكيد پستمدرنيستي بر «تفاوت»، از تلاشهاي گوناگون فمنیستی براي شالودهشكني قراردادهاي اجتماعي مبتني بر جنسيت، تا سردرگمي ناشي از احياء ناسيوناليسم و قوميتگرايي به عنوان نيروهاي مهم سياسي و بحثهاي مربوط به سياست هويتي، همگي نشانگر حجم انبوه مطالب ودلمشغوليهاي فكري به اين حوزه ميباشد. [جنکینز: 1381]

 

   «هويت، سرچشمه معنا و تجربه براي مردم است. همانطور كه كالهن1 مينويسد: ما هيچ مردم بينامي نميشناسيم، هيچ زبان يا فرهنگي سراغ نداريم كه بين خود و ديگري، ما و آنها تمايز برقرار نساخته باشد... شناسايي خويشتن كه همواره نوعي برساختن محسوب ميشود صرفنظر از اينكه تا چه حد همچون يك كشف احساس شود هرگز به تمامي ازداعيههاي شناخته شدن به طرق خاص به وسيله ديگران جداييپذير نيست» [كاستلز:1384]. «هويت در مقايسه با نقش، منبع معناي نيرومندتري است. زيرا در برگيرنده فرآيندهاي ساختن خويش و فرديت يافتن است. به بيان ساده هويت سازماندهنده معناست ولي نقش سازماندهنده كاركردها ست.» [كاستلز:1384]

 

  رويكردهاي جامعهشناسانه سعي بر آن دارد كه سويهها و بسترها و مناسبات اجتماعي شكلگيري هويت را در دورانهاي مختلف و نيز چرایی تبديل آن به مسأله را در دوران جديد در بطن تغيير و تحولات اجتماعي مورد مداقه قرار دهند. از اينرو،  اين نحوه مواجهه چالشي اساسي با آن دسته از رويكردهاي اخير است كه ذيل عنوان پساساختارگرا گردهم ميآيند. گرايشي كه به طریقی شيءگونه سعي در تقليل مباحث هويتي تا حد گفتار و متن را دارد و عليرغم تمامي دغدغهها و نگرانيها در باره هويت، هيچگونه تحليل جدي معطوف به علل زير بنايي اجتماعي و تاريخي تغييرات هويت در زمانه ما، چه در حوزه هاي جمعي و چه در عرصههاي شخصی، و همچنين به اوضاع و شرايط ساختاري كليتر دگرگوني اجتماعي در پس اين وضعيت ارائه نميدهند. عدم توجه به طرق شكلگيري و تكوين هويت در درون حيطه مناسبات اجتماعي و در طي فرآيندهاي اجتماعي حاكم بر كنشگران، موجب محدوديت زياده از حد مباحثات مربوط به هويت شده است. در مقابل چنين وضعيتي اتكاي ما برآن دسته تحليلهایي خواهد بود كه هويت را در پرتو تغيير و تحولات نوظهور عرصههاي جديد اجتماعي، اقتصادي و فنآورانه مورد بررسي قرار ميدهند.

 

  «طي بخشهاي عمدهاي از تاريخ بشر، افراد همواره در زيستجهانهايي كم و بيش يكپارچه زيستهاند. اين به معناي انكار وجود تقسيم كار و ساير فرآيندهاي بخشبندي نهادي، كه همواره موجب تفاوتهاي عمده در زيستجهانهاي گروههاي مختلف يك جامعه واحد و يكپارچه شده اند، نيست. با اين وجود، اكثر جوامع قديمي، در مقایسه با جوامع مدرن، درجه بالايی از يكپارچگي را نشان ميدهند. به رغم وجود تفاوت ميان بخشهاي گوناگون زندگي اجتماعي در جوامع پيشين، آنها از طريق نوعي نظم معنايي يكپارچهساز كه تمامي بخشهاي متفاوت جامعه را در بر ميگيرد، به يكپارچگي مي رسند.»[برگر و ديگران:1381] «پيامد خاص اين وضعيت آن است كه در جامعه سنتي عموماً هويت از پيش محرز بوده و از طريق عضويت در گروه يا اجتماعات به افراد داده ميشود و بدين ترتيب از بيرون و بهدست نظامهاي خويشاوندي و ديني تعيين ميگردد. در فرهنگهاي سنتي، هويت كم و بيش از همان بدو تولد به ثبوت ميرسد و به صورت جزوي از ساختارهاي كلي و بالنسبه ثابت عرف، عقيده و آيين در ميان مي آيد.» [دان2:1385]

 

  «آنچه امروزه «هويت» مي‌خوانيم، تنها پس از آنكه جامعه در مقياس وسيع سربرآورد و زندگي گروهي در جوامع سنتي مغرب زمين رو به افول نهاد، تبديل به مسئله شد. شيوه‌هاي زيستني كه به دست مدرنيته پديد آمده است ما را به شكل بي‌سابقه‌اي از همة انواع سنتي نظم دور كرده است، دگرگوني‌هاي ساري و جاري در مدرنيته، هم در گسترة دروني و هم در گسترة بیرونیشان به استقرار صورت‌هايي از پيوندهاي متقابل اجتماعي مدد رسانده كه جهان را درنورديده‌اند؛ و در پهنة دروني، برخي از شخصيترين و محرمانهترين جنبه‌هاي موجوديت روزانة ما را تغيير داده‌اند». [گيدنز، نقل از كسل: 1383]. «بدين قرار، در پي حملات شديدي كه بر پيكر ساختارهاي اجتماعی سنتي وارد آمد، هر يك از افراد [عمدتاً مردان و البته به ندرت زنان] مي‌بايست، مستقل از صفاتي كه به واسطه جايگاه سنتي يا طبيعي خود بدان‌ها متصف گشته بودند، خود، هويت خويش را پيمي‌ريختند. از اين حيث و با نظر به ذخائر سرشاري كه فرد مي‌يافت، چنين مقدر گشت كه يكايك افراد خود به جستجو، اكتساب و حتي برساختن هويت خويش برخيزند، آن هم در جهاني كه روز به روز ناشناخته‌تر، نامطمئن‌تر و شتاب تحولاتش افزون‌تر مي‌شد.» [دان: 1385]

 

  «ظهور فردگرايي در غرب منجر به تأكيد بر ارزش‌هايي همچون خودآیيني و استقلال و گزينش و انتخاب گرديد.. اين ارز‌ش‌ها باعث پديد آمدن اين باور گشتند كه در دنياي مدرن افراد بايد جداي از ارزش‌‌ها و شيوه‌هاي رفتار پيشين، خود اقدام به تعريف خويشتن بكنند. اين امر منجر به ايجاد احساس سنگيني بار انتخاب و گزينش گرديده است. ریشه‌هاي جامعه‌شناختي اين امر را بايد در افزايش بي‌سابقهی گروه‌بندي‌ها و رده‌بندي‌هاي اجتماعي و مطالبات گوناگون و گاه ناهمگون آنها از افراد جست. مجموعه واژگاني كه به نحوي با گزينش نسبت دارند در سرتاسر گفتارهاي ادبي و فلسفي  موج مي‌زند.» [دان: 1385] «تا جائيكه فوكو3 معتقد است كه انسان مدرن كسي است كه مي‌كوشد خود را بازآفريند.» [حقيقي: 1383] از سوي ديگر مفاهيمي چون اراده و خواست، تحقق يافتن و فعليت بخشيدن و ديگر تعابيري كه ضرورت وجود خودي خلاق را به خاطر مي‌آورند، تصور دوران مدرن از هويت را شكل ميدهند. گيدنز4 در كتاب «پيامدهاي مدرنيت» بصيرت‌هایي را در زمينه نحوه شكل‌گيري هويت مدرن ارائه مي‌كند. به باور او «در دوران جديد محمل شكل‌گيري هويت از دسترس نظارت‌هاي بي‌واسطه خارج شده است و به حوزه‌هاي باواسطه و انتزاعي نمادها نقل مكان كرده است. همچنين بين عضويت گروهي و فرايندهاي تعيين هويت جدايي افتاده است. فرد امروزه در موقعيتي قرار گرفته است كه از ميان گزينه‌هاي مختلف هويتي دست به انتخاب مي‌زند.» [گيدنز: 1377]

 

  هويت مدرن با وجود درگيري مدام با وضع و حالي پرتنش و متكثر، تقديرش چنان بود كه باز هم در روابط و نقش‌هاي اجتماعي متمايز در درون ساختارهاي زاينده زندگي مدرن ظاهر مي‌شود. مدرنيته در همان حال كه پايه‌گذار بسياري از مفاهيم داير بر گزينش بوده است معلومات تازة فراواني راجع به تأثيرات شديد و گاه قيد و بند آفرين طبيعت، سنت، تاريخ نهادها و ساختارهاي اجتماعي به آدميان بخشيده است. بي‌شك هويت مدرن همواره تا حدي فرآورده انتخاب آگاهانه افراد بوده است اما در عين حال با شبكه‌اي از عوامل درهمتنيده اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي تعيين مي‌گرديده است. يكي از عوامل تعينبخش و بستر اصلي تكوين هويت در دوران مدرن، جايگاه فرد در درون روابط توليد است كه به بهترين وجه در قالب مفهوم طبقه ماركس صورت‌بندي شده است. ماركس5 بر اين باور بود كه طبقه جداي از اينكه به عنوان عامل پويش تاريخي عمل مي‌كند به عنوان بستر اصلي شكل‌گيري ارزش‌ها و نگرش‌ها و در كل كيستي و هويت افراد عمل مي‌كند. اما با ايجاد برخي تغييرات اساسي در ساختار جوامع امروزين، پيدا كردن خطوط شباهت بين طبقه و جايگاه فرد در روابط توليد و نيز ارزش‌ها و نگرش‌ها و اعتقادات و بطور كلي هويت افراد روزبهروز مشكل‌تر مي‌شود. [چاوشيان: 1381]

 

  گذار تاريخي از نظام مبتني بر توليد به اقتصاد متكي بر مصرف موجب تحول ايدئولوژيك بنياديني در نحوة شكل‌گيري هويت‌هاي اجتماعي گرديده، به نحوي كه هويت‌ها از تحت تعين بودن قالب‌هاي شغلي بدر آمده و به قالب‌هاي مصرف‌كنندگي درآمدهاند و متعاقبا ًمصرفکنندگی  بدل به محملي براي پي‌ريزي اشتراكات استوار بر سبك زندگي6 مي‌شود كه جاي پيوندهاي شكلگرفته بر اساس پايگاههاي طبقاتي را مي‌گيرد و قالب خصوصي مصرف را به منبع اساسي هويت‌يابي و فرهنگ مشترك تبديل ميكند. در اينجا سبك زندگي راهي است براي تعريف ارزش‌ها، نگرش‌ها و رفتارهاي [هويت] افراد كه اهميت آن براي تحليل اجتماعي روز به روز افزايش مي‌يابد. اهميت و رواج فزاينده‌ي مفهوم سبك زندگي در علوم اجتماعي، ظاهراً ناشي از اين واقعيت است كه سنخ‌شناسي‌هاي موجود نميتوانند تنوع و گوناگوني دنياي اجتماعي را توضيح دهند. [اباذري و چاوشيان: 1381]. مفهوم سبك زندگي در مقايسه با طبقه يا ساير هويت‌هاي ساختاري انعطاف‌پذيرتر است زيرا بر خلاف مفهوم طبقه، محتوا و منطق يا منشأ سبك‌هاي زندگي از پيش تعيين نمي‌شود. سبك زندگي فقط حاكي از اين است كه برخي پيشينه‌ها و فعاليت‌ها و نگرش‌ها و ذائقه‌ها با يكديگر سازگارند و تحليل‌گر اجتماعي مي‌تواند طرحي از آنها ترسيم نمايد. [چاوشيان: 1381]

 

  اينك به بررسي مختصري از روندها و بسترهاي اجتماعي تكوين اين مفاهيم و پيامدهاي همبستة آن براي هويت و بهويژه يكي از مؤلفه‌هاي سبك زندگي يعني بدن در دوران موسوم به پست مدرن خواهيم پرداخت. در واقع تغيير و تحولات پديد آمده در سامان اجتماعي نوين به شيوه‌هاي گوناگون مورد توجه و تجزيه و تحليل متفكران اجتماعي قرار گرفته است. دسته‌اي از اين متفكران با بحراني خواندن وضعيت جديد و مبنا قرار دادن شكل كلاسيك مدرنيته حاضر به پذيرش نو بودن و شكل‌گيري گسست از جامعه قبلي نيستند. اما «فرآيندهاي گسترده و ژرف تغيير اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و سياسي و تأثير چنين دگرگوني‌هايي بر تجربه زندگي روزمره، مخالفت با اين نظر را كه ظاهراً جهان ازبيخ و بن در حال دگرگوني است، روز به روز دشوارتر مي‌كند.» [اسمارت: 1383]

 

  ديويد هاروي7 در كتاب وضعيت پسامدرنيته [1989] شكل جديدي از سرمايه‌داري را تحت عنوان «پسامدرنيته انعطاف‌پذير8» بر حسب ماركسيسم كلاسيك صورت‌بندي مي‌كند. او معتقد است كه اين وضعيت جديد در پاسخ به نواقص و مشكلات نظام مبتني بر تكنيك‌هاي فوردي توليد انبوه و كورپوراتيسم كينزي پديدار گشته است. پسامدرنيته انعطاف‌پذير دربرگيرنده شدت يافتن تراكم فضا و فشردگي زماني- فضايي است كه در واقع ويژگي آن محسوب مي‌شود. زندگي اجتماعي تاحدي سرعت گرفته كه فضا كاهش يافته يا به كلي ازبين رفته است. او به تبعيت از استدلال پرنفوذ جيمسون9 [1984] مبني بر اينكه پسامدرنيسم، منطق فرهنگي سرمايه‌داري متأخر است استدلال مي‌كند كه توليد فرهنگي به نحو فزاينده‌اي جذب توليد كالا شده و اين امر به حساسيت زيباشناختي جديدي منجر گرديده است. جستجوي بي‌پايان براي بازارهاي جديد، تغيير سريع كالاها و دستكاري مدام سليقه و عقيدة مردم ازطريق تبليغات باعث ايجاد فرهنگ پسامدرنيای گرديده كه ويژگي آن ناپايداري و انديشه‌هاي سطحي به جاي معاني عميق، مونتاژ، اختلاف شيوه‌ها به جاي اصالت، و بالاخره ناهمگوني، كثرت‌گرائي، ناپيوستگي و هرج و مرج به جاي فرا روايت‌هاي عقل و پيشرفت مي‌باشد.» [هاروي: 1982 به نقل از نش: 1380]  علي‌رغم حساسيتي كه هاروي نسبت به ابعاد فرهنگي موضوع دارد با اتخاذ دترمينيسم اقتصادي به درون يك اقتصاد سياسي گام‌ مي‌نهد كه در آن نهادها و نشانه‌ها به گونه‌اي غير آشكارتر در صورت‌بندي هويت و ساختن شيوه‌ها و كردارهاي اجتماعي مؤثر بوده‌اند. لش و يوري10 بيش از كساني كه بر پسافورديسم و تخصصي شدن انعطاف‌پذير تأكيد مي‌كنند بر مقوله مصرف به عنوان منشي برجسته در سرمايه‌داري معاصر تأكيد مي‌ورزند. به نظر آنها «مصرف و صنايع خدماتي بيش از سرمايه مالي توليد پسافوردي بيانگر ويژگي‌هاي سرمايه‌داري غير سازمان يافته بوده و بنابراين كانون مركزي‌اش مي‌باشد.» [لش و يوروي 1994 به نقل از نش: 1380] اين امر باعث مي‌شود كه آنها فرهنگ و ارزش  سمبليك را در مركز تحليل‌شان قرار دهند. به عقيدة آنها اين وضعيت در بردارندة ظهور يك سوژهگي جديد و شديداً بازانديشانه مي‌باشد. اين امر به نوبه خود، هم شناختي وهم زیباشناختی است. از لحاظ شناختي، بازانديشی دربرگيرندة شكل‌گيري خود و نظارت بر آن از طريق تفكر در مورد اطلاعاتي است كه به وسيله متخصصان عرضه شده است. از لحاظ زيباشناختي نيز دربردارندة شكل‌گيري و تفسير خود از طريق مصرف كالا، عقايد و تصورات مي‌باشد. لش و يوروي استدلال مي‌كنند كه براي درك سرمايه‌داري معاصر آنچه را بايد بدانيم، دقيقاً اين است كه «تا چه اندازه فرهنگ در خود اقتصاد نفوذ نموده يا به عبارت ديگر تا چه حد فرايندهاي سمبليك نظير يك عامل زيباشناختي و ذوقي مهم، هم بر مصرف و هم بر توليد، سايه انداخته‌اند.» [لش و يوروي 1984 به نقل از نش: 1380]

 

باومن11 نيز در كتاب اشارت‌هاي پست مدرنيته با اشاره به وقوع گسست از دوران مدرنيته و شكل‌گيري نظم جديد متفاوتي موسوم به پست مدرنيته، معتقد است كه در جامعه كنوني كردار مصرفكننده پيوسته به مقام كانون اخلاقي و شناختي زندگي، ميثاق انسجامبخش جامعه و كانون مديريت سيستمي نزديك مي‌شود. به عبارت ديگر مصرف و مصرف‌كنندگي به همان مقامي نزديك مي‌گردد كه در گذشته در طول دورة مدرن سرمايه‌داري در اشغال كار و بخصوص كار دستمزدی ‌بود. [باومن: 1384]. اين بدان معناست كه در زمانه ما افراد پيش و بيش از هر چيز به لحاظ اخلاقي ازطريق جامعه و به لحاظ كاركردي از طريق نظام اجتماعي، به عنوان مصرف كننده، و نه توليدكننده، وارد عرصه زندگي اجتماعي مي‌شوند. مصرف كننده اكنون نقش خطير حلقة اتصالي را بر عهده مي‌گيرد كه زيستجهان‌هاي عاملان فردي را به عقلانيت نظام پيوند مي‌زند. [باومن: 1384] در چنين شرايطي باومن معتقد است نظريه جامعه‌شناختي در باب پست مدرنيته ناچار است ساختار ميدان شناختي‌اش را واژگون كند و كانون توجه‌اش عامليت باشد. اين عامليت در سكونتگاه جديد بر خلاف كليت‌هاي نظام‌وار نظرية اجتماعي مدرن تحت تعين و حتمیت نيست. كيفيت وجودي عاملان، غير قطعي و ناپايدار است. هويت عامل، نه از پيش معلوم و نه متأثر از عوامل ساختاري و تعينيافته است. در چنين شرايطي برساختن هويت به يك طرح هميشه ناتمام و محل مناقشه و تأويل تبديل مي‌شود. [باومن: 1384] اما يگانه جنبة مشهود استمرار و تأثيرات تراكمي تلاش‌هاي خودسازانه در بدن انسان نمايان مي‌شود به منزله تنها عامل ثابت در ميان هويت‌هاي دمدمي مزاج و متلون: زير لاية مادي و محسوس، ظرف و حامل و رسانه همه هويت‌هاي گذشته و حال و آينده  [باومن: 1384] جائيكه امكان ارائه تعاريف روشن از خود و قابل فهم براي همگان وجود دارد. واقعيت آنست كه در این شرايط خود جسم مادي به گونه‌اي تأملي ساخته مي‌شود. آنچه ممكن است نوعي خود شيفتگي به حساب آيد، در عمل چيزي نيست جز تجلي گرايش عميق‌تري به ساختن بدن و كنترل آن. در اينجا ارتباط كاملي بين توسعه جسماني و سبك زندگي به چشم مي‌خورد كه به عنوان مثال در رژيم گرفتن‌هاي مرسوم، به خوبي تشخيص داده مي‌شود. كنترل منظم بدن يكي از ابزارهاي اساسيای است كه شخص به وسيلة آن روايت معيني از هويت شخصي را محفوظ مي‌دارد و در عين حال «خود» نيز به طرز كم و بيش ثابتي از وراي همين روايت در معرض تماشا و ارزيابي ديگران قرار مي‌گيرد.

 

فهرست منابع:            

 

 

    * اباذری، یوسف و چاوشیان، حسن [1381]. «از طبقه تا سبک زندگی: رویکردهای نوین در تحلیل جامعهشناختی هویت اجتماعی». نامه علوم اجتماعی، شماره 20، پاییز و زمستان.

    * اسمارت، بری [1383]. شرائط مدرن، مناقشههای پستمدرن. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر اختران.

    * باومن، زیگمونت [1384]. اشارتهای پست مدرنیته. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر ققنوس.

    * برگر، پیتر و دیگران [1381]. ذهن بیخانمان [نوسازی و آگاهی]. ترجمه محمد ساوجی. تهران: نشر نی.

    * جنکینز، ریچارد [1381]. هویت اجتماعی. ترجمه تورج یار احمدی. تهران: نشر شیرازه.

    * جیدان، رابرت [1385]. نقد اجتماعی پست مدرنیته [بحرانهای هویت]. ترجمه صالح نجفی. تهران: نشر پردیس دانش.

    * چاوشیان، حسن [1381]. سبک زندگی و هویت اجتماعی: مصرف و انتخابهای ذوقی به عنوان تمایز و تشابه اجتماعی در دوره مدرنیته اخیر. پایاننامه دکتری، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران.

    * حقیقی، شاهرخ [1383]. گذار از مدرنیته؟ [نیچه، فوکو، لیوتار، دریدا]. تهران: انتشارات آگاه.

    * کاستلز، مانوئل [1384]. عصر اطلاعات: اقتصاد، جامعه و فرهنگ [قدرت هویت]. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: طرح نو.

    * کسل، فیلیپ [1383]. چکیده آثار آنتونی گیدنز. ترجمه حسن چاوشیان. تهران: نشر ققنوس.

    * گیدنز، آنتونی [1384]. پیامدهای مدرنیت. ترجمه محسن ثلاثی. تهران: نشر مرکز.

    * گیدنز، آنتونی [1383]. تجدد و تشخص [جامعه و هویت شخصی در عصر جدید]. ترجمه
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1391ساعت 21:55  توسط اسدالله رضایی  | 

خلاصۀ كتاب حديث پيمانه

به نام خدا

 

فصل دوم : غرب و غرب زدگى 
1. مبانى و مشكلات معرفتى غرب  
1-1: غروب حقيقت  
سده هاى ميانه (قرون وسطى ) سده هاى حاكميت كليسا در غرب است . كليسا به نام دين ، داعيه ى دفاع از حاكميت الهى و پاسدارى از ارزش فطرى را داشت و مردم در گرو باور و اعتقاد به غيب ، در جست و جوى بهشت ، حاكميت كليسا را گردن مى نهادند.
كليسا دو بعد علمى و عملى ، در جهت خلاف فطرت آدمى گام برداشت :
از سويى هيچ يك از انجيل هاى چهارگانه ره آورد مستقيم وحى نبودند؛ بلكه نوشته هايى بودند كه از ميان ده ها انجيل توسط كليسا رسميت يافته بود و ارباب كليسا مى كوشيدند تا با قداست بخشيدن به نويسندگان آن ها، به آن ها چهره اى الهى ببخشند؛ خصلت بشرى انجيل ها، آن ها را گرفتار خطاها تو اشتباهات فراوانى كرده بود؛ آن چنان كه در برخى موارد حتى با معرفت حسى و عقلى انسانها سازگارى نداشت . كليسا در دفاع از اين مجموعه ، كه از قداستى الهى برخوردار گشته بود؛ ناگزير با علوم عقلى و حسى به مبارزه پرداخت و به اين ترتيب ، نه تنها به دانش الهى راه نبرد؛ بلكه با مراتب ديگر دانش بشرى نيز در ستيز افتاد.
در بعد عملى نيز كليسا براى مشاركت در قدرت حكومت هاى مختلف ، به توجيه ستم ها و ظلم هاى آن ها پرداخت ؛ بنابراين مبارزه با علم و توجيه ظلم و سرانجام ، جنگ هاى دويست ساله ى صليبى ، ره آورد حاكميتى بود كه به دروغ داعيه ى ديانت داشت .
ارباب كليسا كه خود را خازنان بهشت مى خواندند، از سر دنياطلبى سند آن را پيشاپيش به خداوندان پول مى فروختند؛ بديهى است كه با هجوم مدعيان دين به سوى دنيا، ديگران نيز در همين راه گام مى نهند و به اين ترتيب آخرين شعله هاى هدايت فطرى كه راه غيب را در معرض ديده ى حقيقت بين آدمى قرار مى دهد، خاموش مى شود.
حاكميت غاصبان خلافت و ولايت الهى از آن جا كه در جهت مخالف خواسته ها و نيازهاى فطرى آدمى گام بر مى دارد، دير يا زود به عصيان و شورش همگانى منجر مى شود؛ اين عصيان يكى از اين دو راه را طى مى كند:
اول : بازگشت به ارزش ها و سنت هاى راستين و حاكميت واقعى الهى ؛ اين راهى است كه در طول تاريخ اسلام ، عترت و پيروان و شيعيان آنان ، رهبرى آن را به عهده داشتند و در مسير آن گام مى نهادند.
دوم : عصيان در برابر حاكميت موجود، نه به عنوان مبارزه با بدعت ها و بازگشت به سنت هاى حقيقى و حاكميت حقيقى الهى كه به عنوان انكار الوهيت و انكار مبدئى كه بدعت هاى ايجاد شده با انتساب دروغين به آن ، خود را توجيه مى كنند.
سايه سنگين كليسا چنان گسترده بود كه مجالى براى بازگشت باقى نمى گذاشت . حذف قواعد و اصول فلسفى و برهانى اى كه به عنوان مبادى يقينى ، سنگرهاى اوليه ى ايمان را تاءمين مى كند، تبليغ ايمان تقليدى و از همه مهم تر رفتار ارباب كليسا كه نوعى هدايت عملى به سوى زندگى دنيا بود، در نهايت بزرگ ترين ضربه را بر ايمان تقليدى وارد آورد. جنگ هاى صليبى و آشنايى با مظاهر تمدن اسلامى ، فتح قسطنطنيه به دست مسلمانان و مهاجرت هنرمندان و عالمان آن جا به كشورهاى غربى و سرانجام كشف آمريكا و اوج گيرى تب طلا، از جمله شرايط اجتماعى اى بود كه ذهن و فكر انسان غربى را در برابر وحى ، معرفت دينى و الهى و ايمان تقليدى دچار تزلزل و ترديد ساخت و اين ترديد، تولد و زايش ‍ فرهنگ و تمدن نوينى را در تاريخ بشر موجب شد كه از آن به رنسانس ياد مى شود.
رنسانس كه با نسيان و فراموشى كامل واقعيت الهى و دينى عالم و آدم همراه بود دو جريان فكرى نوين را پديد آورد:
جريان اول : عقل گرايى است كه با دكارت آغاز شد و با افرادى ؛ نظير اسپينوزاو لايب نيتز ادامه يافت و با هگل به تماميت خود رسيد.
جريان دوم : حس گرايى است كه با فرانسيس بيكن آغاز شد و از آن پس با شخصيت هايى نظير: لاك ، بركلى ، هيوم ،كنت ، ميل ادامه يافت و در نهايت پس از تحولاتى چند به عنوان ديدگاه برتر، بر حوزه هاى علمى غرب چيره شد.
1-2: مبانى معرفتى غرب  
1 2 1 عقل گرايى 
تعقل وانديشه ورزى منحصر به انسان غربى و از ويژگى هاى دوره ى رنسانس نيست و قبل از آن نيز در ديگر جوامع وجود داشته است ؛ ولى در گذشته ى تاريخ ، تعقل سوداى انكار حقايق برتر را نداشت ؛ بلكه به عنوان گذرگاه ، انسان را به سوى آگاهى و معرفتى كه از شهود و حضورى فراعقلى نه ضد عقلى بهره مند بود، رهنمون مى ساخت .
اولين انديشمندان تاريخ بشرى ، بر اساس قبول اصالت براى معرفت فراعقلى كه خاص انبياء و اولياى الهى است از حكيم و دانشمند خواندن خود پرهيز و به نام فيلسوف يعنى دوستدار دانش بسنده مى كردند.
از نظر آن ها دانش مفهومى كه با شيوه ى استدلال و تفكر حصولى به دست مى آيد، فقط وصف معرفت است و معرفت حقيقى ، همان دانش شهودى است كه گرچه مخالف انديشه و تعقل نيست ، ولى فوق آن مى باشد.
بعد از رنسانس ، خصوصيت بارز عقل گرايى ، انكار هر نوع معرفت فرا عقلى و نفى يا ترديد كردن در ابعادى از هستى است كه فراتر از افق ادراك عقلى انسان مى باشند. فلسفه ى دكارت با ترديد و شك در همه چيز آغاز مى شود و با تفسيرى عقلانى از جهان پايان مى پذيرد.
اولين استدلالى كه دكارت مى كند، اين است كه اگر چه من در همه چيز و از جمله در وجود شك مى كنم ؛ ولى در اين كهشك مى كنم ، يا به عبارت ديگر، در اين كه مى انديشم ، شكى ندارم ؛ بنابراين اولين اصل مورد قبول دكارت همان انديشه و تعقل است كه وجود خود را بر اين اساس ‍ اثبات مى كند: من مى انديشم ، پس هستم .
عقل گرايى به معناى تبيين عقلى انسان و جهان ، توسط فيلسوفان غرب تداوم يافت . كانت گرچه براى اشيا، واقعيتى فراسوى آنچه به عقل مى آيد، قبول كرد؛ ولى آن را ناشناختنى خواند و رابطه ى انسان با آن را به طور كامل قطع كرد. هگل نيز كوشيد تا نظام عقلانى جهان را تبيين كند و در سير استدلال خود، آنچه را بالقوه در انديشه ى دكارت نهفته بود، با اين بيان آشكار ساخت كه آنچه انديشيدنى نيست ، وجود ندارد و هر چه هست ، انديشيدنى است .
هستى در انديشه ى هگل ، واقعيتى عقلانى دارد؛ به اين معنا كه گرچه بشر به حقيقت بسيارى از امور پى نبرده است ، ولى هر چه در واقع هست ، مى تواند براى فكر روشن شود. روشن شدن هستى براى فكر كه روشنفكرى و عصر خرد و روشنگرى را در تاريخ بشر پديد آورد به منزله ى انكار هر نوع واقعيت و حقيقتى است كه به صورت راز و رمز براى عقل انسانى مى باشد؛ با رشد اين ديدگاه ، همه ى معارف پيشينى كه در سده هاى ميانه و قبل از آن ، بر اساس اذعان عقل به اسرارى كه هويتى فرا عقلى دارند، در قالب سنت هاى دينى و رمزهاى الهى به حيات خود ادامه مى دادند؛ يا تمامى بدعت هايى كه به دروغ داعيه ى سنت داشتند و به صورت عادات و رسوم اجتماعى تداوم يافته بودند، در معرض نقادى عقلى قرار گرفتند كه يا به انكار فراسوى خود مى پرداخت ويا آن كه هر نوع راهى را براى وصول به آن و يا آگاهى از آن انكار مى كرد.
واقعيتى كه از رهگذر اين نقادى به دست آمد، هويتى عقلانى داشت و الزاما عنوانى ضد دينى نداشت ؛ ولى خداوندى كه در عرصه ى آن ظهور مى يافت بايد از تبيين و توجيهى صرفا عقلانى برخوردار باشد.
انسان نيز از ديدگاه عقل گرايان ، از واقعيت عقلانى جهان جدا نيست و هويتى برتر از آن ندارد. هگل با همين شناخت ، معتقد بود انسانى كه تبيين عقلى كاملى از خود و جهان نداشته باشد، از حقيقت خود و هستى غافل و بيگانه است .
از ديدگاه هگل در تاريخ انديشه ى انسانى از خود بيگانگى جاى خود را به خود آگاهى و خودآشنايى مى دهد و هستى در مسير تحولات مستمر خود آن گاه كه در قالب ذهن انسان انديشمند در مى آيد به حقيقت خود باز مى گردد و از خود بيگانگى آن پايان مى پذيرد؛ بدين ترتيب انسان و هستى كامل از ديدگاه هگل ، همان انسان غربى و هستى اوست كه در اوج تفكر عقلى تاريخ نشسسته است .
سده هاى هفدهم و هجدهم كه دوران حاكميت عقل گرايى بود، همه ى باورها و تمام ابعاد زندگى فردى و اجتماعى انسان ، با حذف مبانى و مبادى آسمانى و الهى ، در صدد توجيه عقلانى خود بر آمدند. و ايدئولوژى هاى بشرى كه از هويتى صرفا عقلى برخوردار بودند، جايگزين سنت هايى شدند كه در چهره اى دينى از مكاشفات ربانى انبيا و اولياى الهى تغذيه مى كردند؛ يا جايگزين بدعت هايى شدند كه با تقلب مدعيان كاذب ، رنگ سنت به خود گرفته بودند. عقل با همه قدرتى كه پيدا كرد، پس از قطع ارتباط با حقيقتى كه محيط بر آن بود نتوانست جايگاه مستقل خود را حفظ كند و به سرعت ، راه افول پيمود و زمينه را براى ظهور و تسلط جريان فكرى ديگرى كه در طى اين دو سده رشد كرد، آماده نمود.
2 2 1 حس گرايى 
حس گرايى نه تنها داراى زمينه ى تاريخى مستمرى است ، بلكه ويژه ى طايفه اى خاص نيست و مورد توجه همگان بوده و مى باشد؛ ولى اصالت بخشيدن به آن ، به گونه اى كه با انكار ارزش جهان شناختى معرفت هاى برتر؛ يعنى ، انكار معرفت عقلى و دينى همراه باشد، پديده اى خاص غرب در روزگار پس از رنسانس است .
در گذشته ى تاريخ ، زمينه هاى حس گرايى در بين بشر، خصوصا آن چنان كه قرآن ياد مى كند، در ميان بنى اسرائيل وجود داشته است ؛ در قرآن خطاب به بنى اسرائيل آمده است : و اذا قلتم يا موسى لن نؤ من لك حتى نرى الله جهرة ؛ آن گاه كه گفتيد: اى موسى ، ما به تو ايمان نمى آوريم ، تا آن كه خدا با چشم آشكار ببينيم . (65) با اين حال شكل سازمان يافته ى اين تفكر، به گونه اى كه به عنوان يك انديشه ى فلسفى در برابر جريان هاى ديگر از خود دفاع كند و چهره ى غالب را به خود بگيرد، خاص تاريخ جديد غرب است .
فرانسيس بيكن با اين فكر كه انسان در انديشه ى خود گرفتار آن دسته از بت هاى ذهنى است كه از ناحيه ى پندارها و باورهاى ناشى از محيط و خرافات بر او تحميل مى شود، كوشيد تا ميزانى مطمئن جهت تشخيص ‍ دانسته هاى صحيح از پندارهاى باطل ارائه دهد. او معتقد بود شناخت صحيح ، تنها از راه حواس پديد مى آيد و براى اين منظور با تشكيل يك جدول استقرايى كوشيد تا راه كشف تمامى قوانين هستى را از راه مشاهده و تجربه براى همه روشن سازد.
حس گرايان پس از او، با مشاهده ى خطاهاى بسيارى كه از راه حواس ‍ حاصل مى شود، نسبت به باور قوى و اطمينان غرورآميزى كه بيكن ، نسبت به قدرت معرفت حسى داشت ، ترديد كردند و در واقع به نوعى ايده آليسم و پندار گرايى گرايش يافتند.
هيوم با كاوش در محدوديت هاى دانش حسى ، به فعاليت ذهن و روان آدمى در پروراندن و ساختن بسيارى از مفاهيم و قوانين ؛ از قبيل قانون عليت توجه كرد و بى اعتبارى اين گونه قوانين را از ديدگاه حس و تجربه آشكار ساخت . هيوم در تحقيقات خود بر اين مسئله تاءكيد كرد كه اين گونه قواعد ارزشى كه فاقد اعتبار حسى هستند، از نوعى اعتبار روانى و عملى برخوردار مى باشند.
كانت كه به عنوان يك فيلسوف عقل گرا شناخته مى شود، با نقد عقل نظرى و تحليل كيفيت دخالت هاى ذهن در سازمان دهى قوانين مختلف علمى ، زمينه را براى تحولات بعدى در انديشه هاى حس گرايان فراهم آورد.
حس گرايان بعدى با توجه به عموميت و كليت قوانين علمى ، به نكته اى كه از ديرباز مورد توجه عقل گرايان بود؛ يعنى به هويت غير حسى مفاهيم و قوانين كلى ، پى بردند و از اين طريق به نقشى كه ذهن آدمى در تدوين و تنظيم هر يك از احكام علمى دارد، اعتراف كردند؛ ولى از آن جا كه آن ها براى آنچه كه هويت حسى نداشته باشد، ارزش واقعى و جهان شناختى قائل نبودند، فعاليت ذهنى را كه در تنظيم قوانين علمى نقشى انكارناپذير دارد، بدون ارتباط با آگاهى حسى ، غير معتبر خواندند. از نظر آن ها آن دسته از فعاليت هاى ذهنى مى تواند چهره ى علمى داشته باشد كه درباره ى موضوعات مشهود و به گونه اى آزمون پذير تنظيم شده و سازمان يافته باشد.
اگوست كنت در سده ى نوزدهم با توجه به نقش فعال ذهن ، به اين نكته پى برد كه قانون علمى بر خلاف آنچه بيكن مى پنداشت زير مجموعه اى از داده هاى حسى نيست ؛ بلكه آميزه اى از دريافت حسى و بافته هاى ذهنى است ؛ به عنوان مثال ، آنچه حس درك مى كند، جوشيدن آبى خاص در ظرفى مخصوص در مكانى و زمانى محدود است ، حال آن كه قانون علمى آب در اثر حرارت مى جوشد علاوه بر آن كه عام است ، متضمن مفاهيم و عناصرى كلى است كه مقيد به زمان و مكان خاص نمى باشد. آب در قانون فوق ، ناظر به آب خاصى نيست ، زيرا در اين صورت ، مفهوم آن بر ديگر آب ها صادق نخواهد بود؛ پس مفهوم آب كه بر همه ى جهان صادق مى باشد، داده ى مستقيم حسى نيست ، بلكه ساخته ى ذهن است .
بنابراين ، قوانين علمى ، داستان هاى ذهنى هستند كه آدمى پس از مشاهده ى طبيعت مى سازد، به لحاظ تاريخى به سه قسم تقسيم مى كند:
اول : داستان هايى كه از طريق مقايسه ى طبيعت با خود بافته مى شود. در اين داستان ها طبيعت ، موجودى زنده و داراى شعور فرض مى شود كه از سر خشم و يا دوستى موجب باران ، يا سيل مى شود. اين داستان ها صورت ربانى و الهى دارند.
دوم : داستان هايى كه از هم آهنگى و سازمان درونى برخوردارند. اين داستان ها تفكر و انديشه ى فلسفى را پديد مى آورند.
سوم : داستان هايى كه نه بر اساس مقايسه ى طبيعت با انسان ، و نه بر اساس ‍ نظام درونى او؛ بلكه به شيوه اى آزمون پذير و تحصلى جهت بررسى هاى تجربى ساخته مى شوند. توجه به نقش فرضيه هاى ذهنى و مهارتى كه انسان در دوره هاى ربانى و فلسفى براى تكوين تئورى هاى آزمون پذير علمى به دست مى آورد، معرفت را از صورت انفعالى حسى استقرايى كه مورد نظر بيكن بود، متحول مى سازد؛ ولى عناصرى از ساده انگارى و خامى در انديشه هاى اگوست كنت و ديگر حس گرايان سده ى نوزدهم ديده مى شود؛ از جمله اين كه كنت در مسير معرفت علمى خود، دنبال حقايقى قطعى است كه هرگز در آن ترديد نمى شود. به عقيده ى او قوانين ثابت شده ى دانشمندان در حكم اصول جزمى هستند؛ اين قوانين را بايد يك بار براى هميشه پذيرفت و نبايد دائما اعتبار آن ها را مورد ترديد قرار داد (66)
حس گرايان بعدى ، تحليل هاى اگوست كنت را نيز فاقد دقت لازم يافتند؛ زيرا او على رغم اهميتى كه به فرضيه ها و تئورى هاى ذهنى در تكوين علم مى داد، گمان مى كرد قوانينى كه از طريق مشاهده ، فرضيه و آزمون به صورت قانون در مى آيند، انسان را به شناخت حقيقى احكام كلى طبيعت ، جامعه و تاريخ رهنمون مى شوند.
اشتباه اساسى اگوست كنت در اين بود كه او فكر مى كرد با آزمون ، صحت علمى فرضيه هايى كه پس از مشاهده ساخته شده اند اثبات مى شود.
حس گرايان و پوزيتويست هاى سده ى بعد، به اين نكته نيز پى بردند كه تجربه ى پيروز يك فرضيه ، به هر مقدار كه تكرار شود، موجب اثبات قطعى آن فرضيه نخواهد شد (67) به اين ترتيب ترديد در اثبات پذيرى تئورى هاى علمى ، مسئله ى يقين را از دايره ى دانش علمى بشر خارج ساخت . در همان زمان ؛ يعنى در دهه هاى نخست سده هاى بيستم كه اثبات پذيرى تئورى هاى علمى ، به صورت جدى مورد خدشه قرار گرفت ، تلاش هايى از سوى حس گرايان در تميز فرضيه هاى علمى از داستان هاى غير علمى انجام شد؛ از جمله ، معرفى ابطال پذيرى تئورى هاى علمى بود؛ به اين معنا كه تئورى هاى علمى ، فرضيه هاى آزمون پذيرى هستند كه از طريق آزمون هرگز اثبات نمى شوند، ولى امكان ابطال آن ها از طريق حس وجود دارد؛ اين مسئله به منزله ى اعلان صريح دورى يقين ، از دسترس آگاهى و شناخت علمى بشر بود. اين تئورى در شرايطى كه محدوديت هاى شناخت حسى و كاستى هاى تبيين پوزيتويستى معرفت آشكار شده بود و به دليل اين كه بسيارى از نقدهاى وارد بر حلقه وين بر آن وارد مى شد، فرصت آن را نيافت تا مقبوليتى عام يابد.
اين تئورى بدون آن كه بتواند شرايط دقيق ابطال را درباره ى فرضيه هاى رايج كه محدوده اى وسيع از موارد نقض را در خود جاى مى دهند مشخص كند، انبوهى از پيش فرضهاى غيرعلمى را براى توجيه كار علمى به دوش مى كشيد؛ حال آن كه فرضيه هاى رقيب بدون آن كه مشكل مذكور را داشته باشند، با پيش فرض كم ترى به توجيه كاربردى علم مى پرداختند.
در همان زمانى كه ابطال پذيرى از ناحيه ى پوپر براى جبران برخى از ضعف هاى حلقه ى وين به عنوان خصليت گزاره هاى علمى معرفى شد، آير در كتاب زبان حقيقت و منطق ضمن نفى صريح يقين و تاءكيد بر خصلت احتمالى علم ، اثبات پذيرى و ابطال پذيرى گزاره هاى علمى را مورد نقد قرار داد:
در واقع دعوى ما اين است كه هيچ قضيه اى جز آنچه معلوم متكرر tautology است ، ممكن نيست بيش از فرض عقلى باشد و اگر اين درست باشد، تمسك به اين اصل كه هيچ جمله اى نمى تواند داراى معنى و دال بر امر واقعى باشد مگر اين كه قطعا قابل تحقيق و اثبات باشد، به عنوان معيار و ملاك با معنا بودن ، نقض بر غرض خواهد بود؛ زيرا به اين نتيجه منجر خواهد شد كه اخبار به امر واقع داراى معنا اصلا غير ممكن است .
هم چنين نمى توان نظر ديگرى را قبول كرد كه به موجب آن ، هر جمله فقط آن گاه داراى معنا است كه حاوى امرى باشد كه به وسيله ى تجربه قابل رد و تكذيب باشد؛ كسانى كه اين طريق را اختيار مى كنند، چنين مى پندارند كه هر چند، هيچ سلسله ى متناهى از مشاهدات هرگز كافى نخواهد بود كه صدق فرضيه را بى هيچ گونه شكى ثابت نمايد، ولى پاره اى
موارد قطع وجود دارد كه در آن يك مشاهده ى واحد با يك سلسله مشاهده ات متعدد، آن را قطعا رد و تكذيب خواهد نمود؛ ولى ما بعد ثابت خواهيم كرد كه اين نظر خطا است .
هيچ فرضيه اى قابل ابطال قطعى نيست ، همان طورى كه قابل اثبات قطعى نيست زيرا وقتى وقوع پاره اى مشاهدات را دليل بر آن مى دانيم كه فرضيه ى معينى كاذب است ، قبلا وجود بعضى شرايط و اوضاع را فرض ‍ مى كنيم ، اگر چه در هر مورد معين ، احتمال كذب اين فرض بسيار ضعيف است ، اما به طور منطقى و عقلى ممتنع نيست . خواهيم ديد كه تناقضى در ميان نيست اگر بگوييم بعضى از اين شرايط غير از آن است كه ما خيال كرده بوديم ؛ در نتيجه اين فرضيه در حقيقت رد نشده است . پس اگر امكان اين كه فرضيه به طور قطع رد شده ، منتفى باشد، نمى توان گفت كه اصالت قضايا منوط به امكان ابطال قطعى آن ها است . (68)
نقدهايى كه هم زمان بر تفكر اثباتى و ابطال پذيرى تئورى هاى علمى وارد مى شد، موجب شد تا تئورى ابطال پذيرى در جريان تفكر حس گرايان مرده به دنيا آيد و نيز صاحب اين تئورى در حاشيه ى مسائل فلسفه ى علم به سرعت در قالب يك پرانتز قرار گيرد و اگر از آن پس حياتى براى پوپر باقى ماند، در موضع گيرى هاى سياسى او نسبت به مكتب فرانكفورت و در دفاع تئوريكى بود كه او از نظام ليبراليستى غرب تا حد تجويز استفاده از خشونت انجام مى داد.
حضور ناكام تئورى ابطال پذيرى در جريان حس گرايى نشان داد كه بر مبناى اين تفكر، نه تنها شناخت يقينى به اثبات آنچه علم ناميده مى شود، وجود ندارد؛ بلكه در انتظار يقين به بطلان برخى از امور نشستن نيز بى مورد است .
از آن پس گفت و گوهاى پراكنده اى كه دانشمندان حس گرا در تعريف و تبيين معرفت علمى انجام دادند، هيچ يك نتوانست حقيقت را به صحنه ى علم بازگرداند؛ به همين دليل ، دانش اعتبار جهان شناختى خود را از دست داد و در قالب بازى با صور خيال مختلف و با توجيهاتى پراگماتيستى و كاربردى ، به صورت انبوهى از اطلاعات آمارى در مى آمد كه نقش ابزار را جهت پيش بينى و پيش گيرى حوادث طبيعى ايفا مى كند. بدين ترتيب حس گرايى در نهايت با محروميت از حقيقت و يقين و سقوط، در سفسطه و شكاكيت آشكار يا نهان به صورت ابزار قدرت در مى آمد و اين به معناى تحقق و تماميت شعارى است كه بيكن در آغاز اين حركت در تعريف علم بيان كرده بود.
بيكن در نقد كسانى كه با روش هاى عقلى در پى شناخت حقيقت هستى بودند گفته بود: دانايى توانايى است ؛ يعنى ميزان و شاخص اصلى علم و ملاك صحت و سقم قضاياى علمى ، چيزى جز قدرت نيست و اينك از ميان فرضيه ها و تئورى هايى كه حاصل بازى و پرداخت ذهن آدمى است ، آن دسته ارزش و اعتبار علمى پيدا مى كنند كه در قدرت طبيعى ، يا در تاءمين خواسته هاى او مفيد و مؤ ثر باشند.
اگر با حاكميت عقل گرايى سنت هاى دينى كه مبتنى بر معرفت الهى و شهودى انبيا و اولياى الهى بودند، مورد انكار قرار مى گرفتند، يا در چهارچوب تفكر عقلى به صورت ايدئولوژى بشرى بازسازى مى شدند، با رشد حس گرايى ابعاد عقلانى انسان و جهان مورد انكار قرار مى گيرد و تمام گزاره هايى كه در مقام دلالت و حكايت از حقايق فوق طبيعى و متافيزيكى مى باشند، از لحاظ علمى و نيز جهان شناختى مهمل و بى معنا خوانده مى شوند. گزاره هاى علمى نيز كه در دايره ى هستى هاى محسوس به صورت آزمون پذير ساخته مى شوند، راهى به سوى حقيقت نمى برند و در وادى شك و ترديد به بازى و ملاعبه روزگار مى گذرانند: بل هم فى شك يلعبون (69).
1-3: مشكلات معرفتى و نقاط كور  
اثبات اين كه حس گرايى ناگزير به سفسطه و شكاكيت در چهره هاى آشكار، يا نهان مى انجامد؛ هم چنين بحث از اين كه شناخت مفهومى عقلى ، نهايت علم و آگاهى نيست و معرفتى فراتر از آن كه همان معرفت حضورى و شهودى است ، مى باشد و سرانجام ، آگاهى دينى كه معرفتى الهى و ربانى است ، وجود دارد؛ همگى از جمله مسائلى است كه در دايره ى مباحث شناخت شناسى قرار مى گيرد.
در مباحث معرفت شناختى ، كسانى كه به ارزش معرفتى شناخت عقلى توجه دارند، از ديرباز به اين نكته تصريح كرده اند كه حس ، هرگز به تنهايى مفيد علم به خارج نبوده است و حسيات فقط در پرتو برخى از احكام و قوانين غير حسى ، در دايره ى داده هاى خود، مفيد شناخت يقينى مى شوند و سپس زمينه ى آگاهى هاى استقرايى و يا تجربى بعدى را فراهم مى آورند؛ به عنوان مثال ، مبداء عدم تناقض قضيه اى است كه با ترديد در آن ، جزم به هيچ ادارك حسى تحقق پيدا نمى كند؛ زيرا با احتمال اجتماع نقيضين ، هر مشاهده اى كه واقع شود، احتمال صدق نقيض همان مشاهده نيز وجود خواهد داشت و در اين صورت امتيازى بين هر يك از ادراكات حسى و نقيض آن باقى نخواهد ماند. (70)
بدون شك اگر حس گرايان ، قضايايى نظير مبداء عدم تناقض را كه نسبت به گزاره هاى حسى و تجربى پيشين است ، فاقد اعتبار بدانند تمام گزاره هاى علمى نيز به دليل اتكا به آن ها بى اعتبار خواهد شد.
بو على در كتاب شفا مدعى است كه حتى اگر مبداء عدم تناقض در يك مورد خدشه دار شود؛ يعنى ، اگر شى ء تنها در يك مورد با نقيض خود امكان جمع داشته باشد، تمام قضايايى كه در نظام ذهنى و علمى انسان مورد تصديق مى باشند، در هم مى ريزد. شاگرد بهمنيار بر همين اساس در كتاب التحصيل مدعى است كه نقش مبداء عدم تناقض در ميان قضايايى علمى ، نظير نقش واجب الوجود در ميان ممكنات است ؛ يعنى ، اگر كسى در صحت تمام قضاياى حسى خود ترديد كرده است . بنابراين اذعان به هر شناخت حسى ، خود دليل بر وجود يك شناخت عقلى است كه از طريق حس به دست نمى آيد.
بر فرض اين كه حس گرايى از بعد عملى و براى گذران روزمره ى زندگى ، بسيارى از آثارى را كه از طريق شناخت حقيقى و واقعى جهان طبيعت قابل تحصيل است ، تاءمين نمايد؛ از بعد معرفتى همان گونه كه پيش از اين اشاره شد چاره اى جز سقوط در ورطه ى سفسطه و شكاكيت نخواهد داشت .
در نقد ديدگاهى كه معرفت مفهومى عقلى را سقف معرفت بشرى مى داند و آگاهى هاى برتر او را انكار مى كند، از ناحيه ى كسانى كه به دريافت حضورى انبيا و اولياى الهى ، باور دارند، براهينى اقامه شده است .
شيخ الرئيس بوعلى در موضوع معرفت نفس برهانى اقامه مى كند كه انسان محال است از راه اثر خود اعم از آن كه اثر ذهنى ، يا عينى و به عبارت ديگر علمى و يا عملى باشد خود را بشناسد؛ يعنى انسان قبل از انديشه و قبل از آن كه به مفاهيم و قضاياى بين و اولى و يا مفاهيم و قضاياى مبين و برهانى و يا به رفتار و كردار خارجى خود علم پيدا كند، به حقيقت خود آگاه مى شود.
بيان بوعلى مستقيما متوجه گفتارى است كه چند سده پس از او توسط دكارت ارائه مى شود؛ زيرا دكارت ، انديشه و تعقل را نقطه ى ملاقات خود با واقعيت پنداشت و در اين رهگذر حركت خود را براى تبيين هستى از همان موضع آغاز كرد. وى هم چنين كوشيد تا از طريق انديشه و تعقل ، وجود خود را اثبات نمايد.
برهان بوعلى اين است كه اگر شما به عنوان مثال ، گمان بريد كه از راه انديشه وجود خود را اثبات مى كنيد، در مقدمه اى كه از آن براى رسيدن به نتيجه استفاده مى كنيد، يا انديشه را به خود مقيد كرده و يا اين كه آن را بدون تقيد به خود ذكر كرده ايد. اگر در مقدمه ، انديشه به صورت مطلق ذكر شود، در اين حال استدلال به صورت انديشه هست ، پس من هستم در مى آيد و اين استدلال باطل است ؛ زيرا از انديشه ى مطلق ، وجود فردى خاص اثبات نمى شود. اگر در مقدمه ، انديشه مقيد به من باشد و گفته شود: من مى انديشم ، پس من هستم اين استدلال نيز باطل است ؛ زيرا در جمله دوم ، نتيجه ى جديدى كه از انديشه پديد آمده باشد، حاصل نشده است ، بلكه آنچه در جمله ى اول بوده ، تكرار شده است ؛ زيرا در جمله ى اول ، من در كنار انديشه ذكر شده است و اگر در جمله ى اول من شناخته نشده باشد، از صرف انديشه نمى توانيم وجود من را دريابيم . (71) پس در استدلال دكارت من در كنار انديشه و يا قبل از آن مورد شناخت بوده است و از راه انديشه چيزى كه پيش تر مورد شك و ترديد باشد، اثبات نشده است .
شيخ اشراق پس از توجه به اين كه آگاهى انسان نسبت به نفس او از نوع معرفت حسى و شناخت عقلى نيست ، در كتاب المطارحات دو برهان بر اين كه تنها راه شناخت انسان نسبت به ذات خود معرفت حضورى و شهودى است ، اقامه مى كند. (72)
امام خمينى (ره ) در نامه به گورباچف ، علاوه بر تصريح به هويت عقلانى ، برخى از مفاهيم و دريافت هاى بشرى ، به اين دو برهان نيز كه متوجه نقاط كور تفكر و فرهنگ غرب است اشاره مى كند.
خواجه نصير الدين طوسى در شرح اشارات اين مسئله را اثبات مى كند كه همان گونه كه هر ادارك حسى متكى بر يك ادراك عقلى است ، هر ادراك حصولى ، اعم از حسى يا عقلى ، نيز متكى بر معرفت شهودى و حضورى است . بنابراين ، همان گونه كه اعتماد بر شناخت حسى به ميزان قبول معرفت عقلى است ، شناخت مفهومى عقلى نيز دليل بر وجود معرفتى شهودى است .
استدلال خواجه گر چه ناظر بر مراتب عاليه ى شهود و حضور نيست ؛ ولى از اين جهت كه تنگناى مفهومى معارف بديهى و برهانى را در هم شكسته است و دانش را به نحوه ى حضور و شهود واقع باز مى گرداند، استدلالى كارساز و مفيد است .
1- 4: انسان و جهان بيگانه  
در فصل پيش به اين نكته اشاره شد كه در نگاه دينى ، حقيقت آدم و عالم ، چيزى جز ربط و پيوند با خداوند احد و صمد نيست و شناخت اين دو، جداى از شناخت خداوند نمى باشد در بحث اخير هم چنين به اين نكته تصريح شد كه شناخت نفس انسان ، بدون دانش شهودى و حضورى ميسر نيست . اگر كسى حقيقت خود را به علم حضورى دريابد، خود را نشانه اى از نشانه هاى خداوند و كلمه اى از كلمات او مى يابد؛ كسى كه با گذر از نگاه استقلالى به خود، به اين افق از معرفت برسد، به گوش و ديده ى الهى ، وجه و چهره ى الهى را كه به تعبير قرآن ذوالجلال و الاكرام (73) است نظاره گر خواهد بود. از آن جا كه وجه الهى بى كران است ، فردى كه با آن آشنا شود به هر سو نظر كند، او را آشكارا خواهد ديد؛ بدين ترتيب شخص با برگرفتن حجاب از درون ، نه تنها به حقيقت الهى خود، كه به حقيقت الهى عالم آگاه مى گردد كه :اينما تولوا فثم وجه الله ؛ (74) به هر سو نظر كنيد جز چهره ى آشكار الهى را نمى بينيد. در اين مقام ، انسان چون از رهيافت خود خبر مى دهد، خواهد گفت : ما راءيت شيئا و راءيت الله قبله ، چيزى را نديدم جز آن كه خداوند را قبل از آن مشاهده كردم . (75)
بايد توجه داشت كه مشاهده ى چهره و وجه الهى در واقع ، مشاهده ى حقيقت و واقع مخلوقات است كه به تجلى از ناحيه ى او صادر شده اند و هرگز به معناى مشاهده ى ذات الهى نيست ؛ زيرا ذات خداوند كه حقيقت مطلق است و در عين آن كه در تمام مجالى ظاهر و آشكار است ، برتر از آن است كه به حقيقت خود در ظرف فهم حكيم و شهود عارف در آيد. حضرت على (ع ) در اين باره مى فرمايد: لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن ؛ آن ذات ، برتر از آن است كه پرواز انديشمندان بر اوج آن راه يابد و ژرف تر از آن است كه غواصى خداوندان شهود را در ژرفاى آن جاى باشد. (76)
بعد از توجه به اين نكته كه ادراك كنه ذات حق تعالى ، خاص اوست ؛ در مقام مشاهده ى آيات و نشانه هاى آن حقيقت بى كران كه محدود به نشانى خاص نيست ، انسان نه تنها خود، بلكه همه ى اشيا را زنده به حيات الهى و گويا به ذكر خدايى مى بيند. به اين ترتيب آدمى در جهانى منجمد و بى روح به سر نمى برد؛ بلكه در همه ى اشيا، اشارت ها و عنايت هاى الهى را مشاهده مى كند و همواره خود را در محفل انس و در معرض محبت و دوستى همگان مى يابد.
انسان چون به خود به ديده ى استقلال بنگرد، از مشاهده ى جمال بى كران الهى غافل مى ماند و چون در اين غفلت و بى توجهى باقى بماند، سرانجام به انكار آن مى پردازد. اين انكار به معناى نسيان و فراموشى حقيقت خود و عالم است : نسوا الله فانسيهم انفسهم (77) با فراموشى خداوند، خود را نيز فراموش مى كند و در دايره ى ساخته ها و بافته هاى ذهنى و يا عملى خود در جست و جوى حقيقت خود بر مى آيد.
انسان در تداوم عصيان ، چون به انكار افق هاى برتر از خود برسد، آخرين شعله هاى خورشيد حقيقت را در جان خود خاموش مى كند و در نتيجه مكان حركت او و زمان آن ، جايگاه غروب حقيقت و غرب عالم است . حركت او در ظلمات فزاينده ى شب است . او در محيط ناآشناى خود اضطراب و وحشتى را كه ناشى از غربت و دورى از وطن و آشيان فطرى است ، احساس مى كند. رهايى از اضطراب ، انگيزه ى حركت بى پايان و مدام او مى شود. او گاه ، خويشتن را در دايره ى بافته هاى ذهنى خود جست جو مى كند و اين همان راهى است كه عقل گرايان غربى پس از انكار افق هاى برتر ادراك در مسير آن گام مى نهند. و گاه نيز نه در دايره ى انديشه و تعقل ، بلكه در محدوده ى عمل و كردار مادى كه مربوط به نازل ترين بعد وجودى اوست ، به جست وجوى خود بر مى آيند كه اين همان راه حس ‍ گرايان است .
دكارت در حوزه ى انديشه و مفاهيمى كه ساخته ى ذهن او بودند، به جست و جوى خود پرداخت و هگل با اعلام انديشه بودن آدمى ، غافلان از اين معنا را از خود بيگانه خواند.
از آن جا كه انسان و جهان پيوندى ناگسستنى دارند، شناخت اين دو نيز هم آهنگ و پيوسته است . همان گونه كه انسانى كه حقيقت الهى خود را باز مى يابد، به باطن الهى عالم راه پيدا مى كند، انسان از خود بيگانه اى كه خويشتن را در محدوده ى انديشه جست و جو مى كند، در نهايت ، جهان را فراتر از انديشه و عقل نمى بيند. شاهد اين مدعا همان است كه هگل با انكار اين مطلب كه : آنچه انديشيدنى نيست ، وجود ندارد انديشه بودن حقيقت عالم را نيز اعلام كرده است .
حس گرايان كه از معرفت الهى و عقلى به سطح شناخت حسى نزول كرده اند، از شناخت حقيقى انسان و جهان محروم مى مانند و به احساس ‍ همسان ، نسبت به عالم و آدم بسنده مى كنند؛ زيرا آنان همان گونه كه جهان را با شيوه اى حسى در قالب فرضيه ها و تئورى هاى مختلف آزمون و بررسى مى كنند، انسان را نيز به عنوان وجودى محسوس و با روش هاى آمارى تحليل مى كنند.
در جهان شناسى ، برخى از آنان با صراحت تمام به انكار موجوديت غير مادى اشيا پرداخته و با استدلالى شبيه به استدلال هگل ، بر موجود نبودن هر امرى كه محسوس نباشد، حكم كرده اند. برخى ديگر با سكوتى پر معنا به بى معنا بودن قضاياى الهى تصريح مى كنند.
در انسان شناسى نيز برخى چون هيوم به انكار واقعيت خود مى پردازد و برخى ديگر، حقيقت انسان را در نيازها و خواست هاى طبيعى و محسوس او جست و جو كرده و به تناسب آن ، از خود بيگانگى را تعريف كرده اند؛ نظير ماركس كه معتقد است انسان چون از كار خود جدا شود، از خود بيگانه مى گردد؛ به اين معنا كه هويت انسانى چيزى جز كار و عمل مادى او نيست .
خلاصه 
حاكميت غاصبان خلافت و ولايت الهى از آن جا كه در جهت مخالف خواسته ها و نيازهاى فطرى آدمى گام بر مى دارد؛ دير يا زود به بازگشت به سنت هاى راستين و يا عصيان و انكار حقايق الهى منجر مى شود.
رنسانس كه با نسيان كامل واقعيت الهى عالم و آدم همراه بود، دو جريان فكرى نوين ؛ يعنى عقل گرايى و حس گرايى را پديد آورد.
ويژگى بارز عقل گرايى بعد از رنسانس ، انكار معرفت فراعقلى و نفى يا ترديد در ابعادى از هستى است كه فراتر از ادراك عقل انسانى باشد.
روشن شدن هستى براى فكر و روشنفكرى در معناى اصطلاحى آن به منزله ى انكار هر نوع واقعيت و حقيقتى است كه به صورت راز و رمز براى عقل انسانى باشد.
عقل بعد از قطع ارتباط با حقايق محيط بر آن در دو سده ى هفدهم و هجدهم ، به سرعت راه افول را طى كرد و جاى خود را به جريان حس ‍ گرايى داد.
با رشد حس گرايى ابعاد عقلانى انسان و جهان مورد انكار قرار مى گيرد و تمام گزاره هايى كه در مقام دلالت و حكايت از حقايق فوق طبيعى و متافيزيكى مى باشند، از لحاظ علمى و نيز جهان شناختى مهمل و بى معنا خوانده مى شوند. گزاره هاى علمى نيز كه در دايره ى هستى هاى محسوس ‍ به صورت آزمون پذير ساخته مى شوند راهى به سوى حقيقت نمى برند و در وادى شك و ترديد به بازى و ملاعبه روزگار مى گذرانند.
بدون شك اگر حس گراها قضايايى ؛ نظير مبداء عدم تناقض را كه نسبت به گزاره هاى حسى و تجربى پيشين است ، فاقد اعتبار بدانند تمام گزاره هاى علمى نيز به دليل اتكا به آن ها بى اعتبار خواهند شد.
بنابراين هر شناخت حسى خود دليل بر وجود يك شناخت عقلى است كه از طريق حس به دست نمى آيد.
در نقد ديدگاهى كه معرفت مفهومى عقلى را سقف معرفت بشرى مى داند و آگاهى برتر او را انكار مى نمايد، از سوى كسانى كه به دريافت حضورى انبيا و اولياى الهى باور دارند، براهينى اقامه شده است .
امام خمينى (ره ) در نامه به گورباچف علاوه بر تصريح بر هويت عقلانى برخى از مفاهيم بشرى ، به دو برهان شيخ اشراق مبنى بر معرفت حضورى و شهودى انسان كه متوجه نقاط كور تفكر و فرهنگ غرب است ، اشاره مى كند.
اگر كسى حقيقت خود را به علم حضورى در يابد، خود را نشانه اى از نشانه هاى خداوند و كلمه اى از كلمات او مى يابد.
از آن جا كه وجه الهى بى كران است ، فردى كه با آن آشنا شود، به هر سو نظر كند او را آشكارا خواهد ديد.
انسانى كه با فراموشى خداوند خود را فراموش مى كند، در دايره ى ساخته ها و بافته هاى ذهنى و يا عملى خود در جست و جوى حقيقت خود بر مى آيد.
2.  تفرعن ، اباحيت ، قوميت و مدينه ى جماعت  
2-1: اومانيسم ، تفرعن عريان  
انسان شناسى و جهان شناسى غرب كه فرع بر غفلت از معرفت شهودى ذات است ، شعارهاى نوينى را در فرهنگ علوم انسانى و سياسى مطرح مى كند كه در تاريخ بشر بى سابقه است . در نتيجه فرهنگ و تمدن و ساخت اجتماعى جديدى را كه متناسب با آن است ، ايجاد مى كند.
اومانيسم به معناى اصالت بشر مى باشد كه به مكتب آدميت و انسانيت بشريت نيز ترجمه شده است و از شعارهاى محورى فرهنگ غرب است ؛ زيرا آدمى تا زمانى كه متوجه غيب و ساحتى از هستى است كه محيط بر اوست ، واقعيت خود را در پناه پيوند با او جست و جو مى كند و شناخت حقيقى خود و جهان را در پرتو شناخت و معرفت او ممكن و ميسر مى داند. اين معرفت ، دانشى شهودى است كه حاصل قرب انجام نوافل و بلكه فرايض بوده و نتيجه ى فنا و گذر از حيثيت فى نفسه و وجود امكانى خود است . در اين ديدگاه هر گاه خود در اصلى برتر كه همان حقيقت الهى آن است ، فانى نگردد، به عنوان خود كاذب حجاب مذمومى خواهد شد كه محروميت از سعادت را به همراه مى آورد. هرگاه انسان از نگاه استقلالى به خود رهايى يابد، از ادراكى الهى كه همان ادراك دينى است ، بهره مى برد. مقبوليت اين اصل در گذشته ى تاريخ موجب شده است تا كسانى كه از معرفتى الهى محروم بوده اند، با انتساب دروغين به مبدا به دنبال كسب اعتبار و موقعيت اجتماعى باشند. استبدادهاى چند صد ساله ، همگى در پناه اين انتساب دروغين بقا يافته اند.
با انكار هر حقيقت غيبى كه ادراك آن مقتضى عبوديت و فناى استهلاكى افعال و صفات و ذات آدمى است ، انسان خود به طور مستقل مورد توجه قرار مى گيرد و ارزش و اعتبار انسانى ، به واقعيت و طبيعت او بازگشت مى كند.
در نگاه عقلانى ، واقعيت و طبيعت انسان چهره اى عقلى دارد و خواست ، اراده و حتى آزادى او در قالب ضرورت هاى عقلى يا آن گونه كه هگل مطرح مى نمايد در قلمرو موجبيت تاريخى و نه جبر معنا پيدا مى كند.
اخلاق فردى و قوانين و مقررات اجتماعى نيز، بر اساس همان طبيعت و هويت ، ضرورت عقلى پيدا مى كنند و از آن پس به صورت الزام هاى عملى در مى آيند. الزام هاى عملى و قوانين اجتماعى كه از اين طريق به عنوان بايدها و نبايدهاى بالضرورة درست و صحيح مطرح مى شوند، با آن كه نشان از محدوديت و كنترل دارند، به دليل اين كه به مقتضاى طبيعت و واقعيت عقلانى انسان اظهار و اعمال مى شوند، منافى با خواست و آزادى انسان نيست و حاكم بر انسان نمى باشند؛ بلكه به دليل نشاءت گرفتن از طبيعت آدمى محكوم او هستند.
با افول عقل گرايى و حذف مطلق ضرورت و يقين از دايره ى انواع آگاهى هاى بشرى و تقيد داده هاى علمى به گزاره هاى آزمون پذير و نيز خروج قضاياى ارزشى از حوزه ى داورى هاى ضرورى و علمى ، نه تنها الزام و ضرورتى از ناحيه ى حقايق الهى كه فائق بر واقعيت انسانى است بروز نمى كند؛ بلكه هر گونه الزام و ضرورتى نيز كه از طبيعت انسانى ناشى شده باشد، رخت بر مى بندد. به اين ترتيب واقعيت اصيل انسانى از هر نوع حكم ، قانون و يا اخلاق ضرورى فارغ مى شود؛ يعنى ، خواست و اراده ى متزلزل و متغير انسانى كه در معرض گرايش ها و شهودها سرگردان و بى ثبات است ، ميزان بايدها و نبايدهاى اخلاقى و اجتماعى مى شود.
اومانيسم يا اصالت انسان كه با غيب و زوال ياد الهى از ظرف آگاهى انسان زاده مى شود، چيزى جز نفسانيت انسان غافل نيست .
اومانيسم ، همان تفرعن و فرعونيت نفس است ، آن گونه كه حتى فرعون نيز از آن پرهيز داشت ؛ زيرا فرعون آن گاه كه از حاكميت نفس خود بر قوم خويش سخن مى گفت ، آن را در نقاب ربوبيت و الوهيت كه از صفات آسمانى و الهى است مخفى و مستور مى داشت ؛ در حالى كه انسان غربى پس از گمان بر مرگ خدايان كه نيچه به صراحت از آن خبر مى داد نفسانيت خود را بى پرده ستايش مى كند . در اين حال آنچه در ظرف فهم و ادراك نفس او درآيد، پذيرفتنى و مقبول است و آنچه از افقى وراى آن خبر دهد، بى معنا و مردود مى باشد و اوج اين تفرعن و نهايت بروز آن زمانى است كه عقل و ضرورت هاى عقلى از حوزه ى حيات و زيست آدمى رخت بر مى بندد؛ زيرا در اين هنگام هيچ نوع ضرورت و الزام ، حتى ضرورتى كه از ناحيه ى طبيعت انسانى باشد، در قلمرو خواست و اراده ى انسان نخواهد بود.

فصل پنجم از کتاب حدیث پیمانه

(مربوط به فصل 4 کتاب علوم اجتماعی جدیدالتالیف سال چهارم )

 

فصل پنجم : سنت و تجددطلبى دينى
1. نيروهاى اجتماعى ايران از 1342 تا 1357  
1 1 : امام خمينى (ره )، مرجعيت و رهبرى مذهبى  
نقطه ى عطفى كه در سال 1342 در روند نيروهاى اجتماعى ايران پديد آمد، ناشى از رفتار نيروى مذهبى و ابتكار عمل موجود در نهضت پانزده خرداد بود.
حضور امام خمينى در حيات سياسى ايران با خصوصيات و ويژگى هاى زير همراه بود:
1. قرار گرفتن مرجعيت شيعه در سطح رهبرى سياسى نيروى مذهبى 
امام به عنوان يك مرجع دينى در راءس رهبرى يك حركت فعال سياسى قرار گرفت و ديگر مراجع را نيز همراه خود به ميدان آورد و اين مسئله اى بود كه از صدر مشروطيت تا اين مقطع عملى نشده بود.
مرجعيت شيعه بعد از مشاهده ى نتايج حركت فعال خود در مشروطه به دلايلى كه پيش از اين گذشت يك حركت فعال سياسى را در دستور كار خود قرار نداد و به موضع گيرى هاى مقطعى بسنده كرد؛ ولى در حركت سال 42 مرجعيت شيعه ديگر بار در يك حركت گسترده شركت كرد و رهبرى آن را نيز مستقيما عهده دار شد.
2. فراگيرى و پوشش دادن به حركت هاى سياسى موجود 
طبيعى است كه حضور مرجعيت شيعه مانع چند قطبى شدن نيروى سياسى مذهبى شده و موجب بسيج مردمى اين نيرو به گونه اى فراگير و همه جانبه مى شود. بسيج مردمى و فراگيرى حركت ، حركت هاى سياسى ديگر را نيز تحت الشعاع قرار مى دهد و جاذبه ى سياسى هر حركتى را كه هم آهنگ با آن نباشد، كم رنگ و ضعيف مى كند.
اگر قبل از سال هاى 42 حركت هاى سياسى اى كه معارض با استبداد بود، در قالب هاى مختلف روشنفكرى و يا دينى سازمان مى يافت و نيروى مذهبى در عرض نيروى روشنفكرى قرار مى گرفت ، اينك با حضور امام در صحنه ى سياست ، نيروى مذهبى با احاطه و گستردگى خود ديگر نيروها را پوشش مى دهد و نيروهاى ديگر نيز ناگزير با پوشش گرفتن از اين حركت دوام و بقا مى يابند. اين ويژگى نيز از خصوصياتى است كه پس از انقلاب مشروطه نيروى مذهبى فاقد آن بود.
3. رويارويى با اصل نظام شاهنشاهى 
رويارويى با اصل نظام خصوصيتى است كه هيچ يك از حركت هاى سياسى قبل واجد آن نيست . البته عدم رويارويى با اصل نظام به معناى مقبول يا مشروع دانستن نظام شاهنشاهى نيست ، بلكه به اين معناست كه نيروهاى سياسى موجود، اعم از مذهبى يا غير مذهبى اين هدف را در دسترس ‍ نمى ديدند و در آن مقطع از حركت خود، آن را به عنوان شعار مطرح نمى كردند؛ براى مثال ، حزب توده به عنوان يك حزب ماركسيست ، سياستى جز تحقق يك نظام سوسياليستى ، يا كمونيستى تعقيب نمى كرد؛ ولى اين حزب در تاريخ مبارزات خود هرگز نظام را به عنوان شعار سياسى خود انتخاب نكرد؛ بلكه در طول آن سال ها مدعى مبارزه در چهارچوب قانون اساسى مشروطه بود. نيروى مذهبى نيز، هر حاكميتى را كه در زمان غيبت از نظارت فقيه جامع الشرايط برخوردار نباشد غير مشروع و ظالمانه مى داند؛ بنابراين مشروطه را نيز حاكميتى شرعى نمى دانست و دليلى كه ميرزاى نائينى در دفاع از مشروطه اقامه مى كند، بر اين اصل متكى است كه دفع افسد به فاسد لازم است ؛ يعنى اگر حاكميت استبدادى شاه ، فسادى عظيم است و اين حاكميت را ما نمى توانيم به طور كامل نابود كنيم ، وظيفه داريم تا آن جا كه ممكن است در جهت كنترل و محدوديت شرعى آن اقدام كنيم .
حركت امام در سال 42، موجب شد تا رويارويى با اصل نظام به عنوان يك شعار جديد براى نيروى مذهبى و ديگر نيروهاى سياسى كه در جامعه وجود داشتند، مطرح شود. علاوه بر درايت و نبوغ سياسى امام ، موضع گيرى تند استبداد نسبت به مذهب بعد از رحلت آيت الله بروجردى زمينه ى مقبوليت اين شعار را فراهم ساخت .
امام در خطابه هاى اوليه ى خود درصدد پيش گيرى برخى از حركت هاى ضد دينى رژيم و كنترل آن بود، ولى بعد از آن كه دربار حملات همه جانبه ى خود را آغاز كرد و با كشتار پانزدهم خرداد و سخنرانى شاه پس از آن و تصويب كاپيتولاسيون ، نشان داد كه حريم استقلال و هويت دينى جامعه را نگه نمى دارد، نيروى مذهبى متوجه شد كه درگيرى او با شاه نزاعى نيست كه در حدى خاص متوقف شود، بلكه جنگى است كه تنها با بود و نبود يكى از آن دو پايان خواهد يافت .
4. ضد امپرياليسم و ضد صهيونيسم بودن مبارزه 
مبارزه با امپرياليسم ، شعارى بود كه با آموزش هاى حزب توده در بخش هاى مختلف روشنفكران جاذبه ى خود را پيدا كرده بود؛ اما امپرياليسم در معناى وسيع آن كه شامل آمريكا، شوروى و انگلستان مى شد، تنها در شمار اهداف مبارزه اى كه امام رهبرى آن را به عهده داشت ، قرار مى گرفت .
مبارزه با صهيونيسم نيز تنها از خصوصيات حركت مذهبى در اين مقطع است ؛ زيرا اگر چه توجه به مسئله ى اسرائيل از پيش در دستور كار آيت الله كاشانى و فداييان اسلام بود، ولى اين مسئله براى روشنفكران جامعه ى ايران هنوز به صورت يك مشكل سياسى جلوه نمى كرد.
آل احمد كه از شاخص هاى روشنفكرى در اين سال ها است ، بعد از كناره گيرى از حزب توده درباره ى وضعيت فكرى خود بر اين نكته تصريح مى كند كه بعد از چشم پوشى از كلخوزهاى روسى ، با نوشتن كتاب ولايت اسرائيل مبلغ نظام زراعى و سوسياليسم اسرائيلى شده است .
در سال هاى نخستين دهه ى چهل و قبل از آن ، موضع گيرى نيروى مذهبى نسبت به اسرائيل منحصر به فرد است و توجه روشنفكران به اسرائيل در آثار دهه ى پنجاه و تحت تاءثير جريان هاى چپ فلسطينى ظاهر مى شود.
5. مانع شدن از اجراى سياست دموكراسى كنترل شده 
قدرت و وسعت حركت نيروى مذهبى با جهت گيرى صريح و تند، رژيم را ناگزير ساخت تا براى دفاع از هستى خود با خشونتى كم نظير چهره ى واقعى خود را نشان دهد. كشتار عظيمى كه رژيم در پانزده خرداد انجام داد، زمينه ى هر گونه بازى سياسى را از بين برد.
6. نشان دادن قدرت مذهب 
بسيج عظيم مردمى كه با مقاومت و ايثارى كم نظير انجام شد، قدرت سياسى نيروى مذهبى را در جامعه اى كه به مدت يك دهه تمام حركت هاى سياسى مخالف را خفه كرده بود، آشكار ساخت .
خصوصياتى كه بيان شد، با تاءثير در ديگر نيروهاى اجتماعى ، تحولات بعدى را در مذهب و انديشه هاى مذهبى به وجود آورد.
2 - 1 : استبداد و اقتدار دلارهاى نفتى  
از اثرات عمده ى حركت نيروى مذهبى بر ضد استبداد، آشكار ساختن چهره ى خشونت بار آن براى همگان بود. استبداد در مقابله با حركت مذهبى با توسل و استمداد از زور تداوم يافت و به طور فزاينده اى گسترش ‍ پيدا كرد. اوج قدرت پليسى استبداد مربوط به سال هاى 1350 1356 مى باشد؛ زيرا در اين مدت با امكانات اقتصادى جديدى كه افزايش قيمت نفت ايجاد كرده بود، دربار از توان مالى اقتصادى جديدى كه افزايش قيمت نفت ايجاد كرده بود، دربار از توان مالى فراوان برخوردار شد. از سال 1341 تا سال 1350 درآمد نفت كشور پيوسته رو به افزايش بود و از 342 ميليون دلار به 1851 ميليون دلار 4.5 برابر رسيد. در حالى كه نفت خام صادراتى از 8 .53 ميليون تن به 2.198ميليون تن 7.3برابر افزايش يافت اگر در سال 1341 هر تن نفت خام صادراتى 4.6 دلار عايد مى كرد اين رقم در سال 1350 به 3.9دلار رسيد. از سال 1351 تا سال 1354 درآمد نفت به ويژه در سال 1353 مرتبا افزايش پيدا مى كرد و از سال 5.2 ميليارد دلار در سال 1351 به 6.18 ميليارد دلار در سال 1354 رسيد، رشد در آمد نفت در سال هاى بعد نيز تا سال 1357 ادامه يافت . (186)
دلارهاى نفتى كه گاه تا نزديك به 90درصد بودجه دولت را تاءمين مى كرد به بازار مصرف و بخش عظيم آن در دهه ى پنجاه خرج هزينه هاى نظامى دولت شد، و بدين ترتيب چرخش دوباره دلار به سوى بازارهاى اسلحه به اقتصاد نظامى آمريكا پنتاگون - رونق بخشيد و علاوه بر اين قدرت نظامى جديدى كه از اين طريق شكل گرفت به ايفاى نقش ژاندارمى آمريكا در منطقه گماشته شد. حضور ارتش ايران در عمان براى سركوب جنبش ظفار نمونه اى عملى از اين نقش بود.
بخش ديگر درآمدهاى نفتى در تجارت به ترويج رفاه و ارزش هاى مصرفى شهرى و در رقابت با روستا بر سير صعودى مهاجرت از روستا به شهر شدت بخشيد.
دولت با امكانات اقتصادى فراوانى كه به دست آورد با توسعه بخشيدن به اقتدار پليسى مخالفت هاى داخلى را نيز در نيمه ى اول دهه ى پنجاه به شدت سركوب كرده و با خشونت به كنترل درآورد. مجموعه ى شرايط ياد شده ، ايران را براى غرب منطقه اى امن ساخت كارتر رئيس جمهور وقت آمريكا با همسر خود روزالين اين منطقه را براى گذراندن ژانويه 1987 انتخاب كرد. او در طى گفتارى از ايران به عنوان جزيره ى ثبات ياد نمود.
3 - 1 : روشنفكرى ، اضطراب و تاءثير پذيرى  
عمده ترين اثر حركت امام متوجه روشنفكران بود و حركت هاى روشنفكران از دو جهت سياسى و فكرى تحت تاءثير حركت مذهبى قرار گرفت .
حركت مذهبى سال 42، از جهت سياسى در چهارچوب سياست هاى مرسوم روشنفكران نمى گنجيد؛ زيرا گروه هاى سياسى موجود در طى سال هاى گذشته ، علاوه بر آن كه حركت سياسى مذهب را به عنوان رقيب خود به حساب مى آوردند، در چهارچوب مبارزه ى قانونى ، سياست صبر و انتظار را دنبال مى كردند و اينك ، بعد از فضاى جديدى كه در سال 1340 ايجاد شده بود، اين انتظار را تمام شده تلقى مى كردند. خصلت دينى حركت سياسى امام و جهت گيرى تند آن دو عامل عمده ى بى توجهى آن ها نسبت به اين حركت بود. از اين رو رهبرى جبهه ى ملى على رغم فعاليت ها و پيام هاى مختلفى كه در اين مقطع صادر مى كرد، با سكوت كامل از كنار حوادث سياسى موجود گذر كرد؛ و به مناسبت هاى گوناگون اعتراض خود را به شيوه اى كه منجر به از دست رفتن فضاى باز سياسى شده بود، اعلان كرد. شدت و تندى حركت امام كه با برخوردارى از حركت بى نظير مردم ، موج عظيمى را ايجاد كرده بود و خشونت دربار را نيز به دنبال داشت ، ابتدا مورد انتقاد مشترك تمام گروه هاى روشنفكر قرار گرفت .
از طرف ديگر موقعيت جديدى كه استبداد براى مقابله با حركت گسترده ى مردمى پيدا كرده بود، على رغم موفقيتى كه در سركوب حركت داشت جاذبه ى شيوه هاى سياسى گذشته را از بين برد؛ بنابراين اصرار رهبران دهه ى گذشته براى ادامه ى خط مشى سياسى سابق به انزواى سياسى آن ها دامن مى زد.
نسل جوانى كه در دامن آموزش هاى چپ و راست روشنفكران تربيت شده بودند، تحت تاءثير جاذبه هاى جديدى كه حركت سياسى امام ايجاد كرده بود، ناگزير به سوى سياست هاى تندترى كه هم چنان مورد عناد رهبرى گذشته بود، گرويدند. اين جريان به ايجاد برخى از تشكل هاى سياسى چريكى كه بيش تر از حركت هاى چپ دهه هاى پنجاه و شصت ميلادى در كشورهاى آسياى جنوب شرقى و يا امريكاى جنوبى الهام مى گرفت ، روى آوردند و در نهايت نسل گذشته آن ها در صورت بركنار ماندن از ارگان هاى مختلف نظام ، با پافشارى بر سياست هاى پيشين در انزواى كامل به سر بردند.
اثرى كه حركت امام بر زمينه هاى فكرى روشنفكران گذاشت ، از اهميت بيش ترى برخوردار است . حركت سال 42، با نشان دادن قدرت مذهب و شعارهايى كه به مراتب از شعارهايى كه در فضاى روشنفكرى جريان داشت قوى تر بود، روشنفكران را كه از صدر مشروطه چشم ديدار مذهب را نداشتند، ناگزير از توجه به مذهب كرد.
روشنفكران پس از گذراندن يك دهه استبداد كه تمامى نفس ها را حبس ‍ كرده بود و مشاهده ى ضعف توان مردمى خود، اينك حركت عظيمى را مشاهده مى كردند كه با گسيل بى سابقه ى مردم ، دل و جان آن ها را به صحنه ى مبارزه مى كشاند.
بخشى از روشنفكران با حفظ مواضع پيشين خود، با ارتجاعى قلمداد كردن موجود با استبداد هم صدا شدند؛ ولى اين عمل نمى توانست مانع توجه و نگاهى باشد كه گريزى از آن نبود. نگاه روشنفكران به مذهب ، موج اجتماعى جديدى را ايجاد كرد كه از آن به تجددگرايى دينى يا نوگرايى و روشنفكرى دينى ياد مى شود؛ در بخش بعد به تفصيل درباره ى آن بحث خواهد شد.
خلاصه
حضور امام خمينى در حيات سياسى ايران نتايج زير را به همراه داشت :
الف : قرار گرفتن مرجعيت شيعه در سطح رهبرى سياسى نيروى مذهبى .
ب : فراگيرى و پوشش دادن حركت هاى سياسى موجود. ج : رويارويى با اصل نظام شاهنشاهى .د: ضد امپرياليسم و ضد صهيونيسم بودن مبارزه . ه : مانع شدن از اجراى سياست دموكراسى كنترل شده . و: نشان دادن قدرت مذهب .
اثر عمده ى حركت نيروى مذهبى بر ضد استبداد، آشكار ساختن چهره ى خشونت بار آن براى همگان بود و عمده ترين اثر حركت امام متوجه روشنفكران بود. نسل جوانى كه در دامن آموزش هاى چپ و راست روشنفكران تربيت شده بودند؛ تحت تاءثير جاذبه هاى جديدى كه حركت سياسى امام ايجاد كرده بود، ناگزير به سوى سياست هاى تندترى كه مورد عناد رهبرى گذشته ى آن ها بود، گرويدند.
اثرى كه حركت امام بر زمينه هاى فكرى روشنفكران گذاشت ، از اهميت بيش ترى برخوردار است . حركت سال 42 با نشان دادن قدرت مذهب ، روشنفكران را كه از صدر مشروطه چشم ديدن مذهب را نداشتند، ناگزير از توجه به مذهب كرد.
2. ويژگى هاى روشنفكرى دينى در ايران  
1 - 2 : روشنفكرى و تجددطلبى در دين  
روشنفكران مادام كه از نگاه به مذهب گريزان هستند، از مذهب با عبارات و تعبيرات مجملى كه ناظر به ارتجاعى ، يا بى معنا بودن مفاهيم و واژه هاى دينى و يادآور دوران توحش و روزگار پيش از تمدن است ، ياد مى كنند؛ ولى پس از آن كه قدرت عظيم اجتماعى مذهب را مشاهده كردند و تحت تاءثير جاذبه هاى آن قرار گرفتند، به تحليل و بررسى آن مى پردازند و ره آورد اين تحليل و بررسى كه حاصل نگاه روشنفكرانه ى آن هاست ، دين و مذهبى روشنفكرانه است ؛ زيرا روشنفكر وقتى خوش بينانه به مذهب مى نگرد، به بازسازى و تهذيب مذهب به گونه اى موافق با معرفت و آگاهى خود مى پردازد و چون افق معرفت روشنفكر در چهارچوب حس گرايى و يا عقل گرايى غربى است ، در نگاه به مذهب به انكار يا توجيه تمام رازها و رمزهايى مى پردازد كه تنها از طريق معرفتى برتر قابل دريافت و تحصيل است .
انكار حقايقى كه روح و باطن اديان سنتى را تشكيل مى دهند، لزوم تجديد بناى معرفت دينى را به عنوان يك رسالت و ضرورت اجتماعى بر عهده ى روشنفكر قرار مى دهد و حاصل اين رسالت جريان هاى دينى جديدى است كه امروزه از آن ها به عنوان تجددگرايى دينى ياد مى شود. مراد از نوگرايى و تجددگرايى دينى ، بازسازى دينى در چهارچوب يك تفكر عقلى محض و يا علمى تجربى است ؛ به عبارت ديگر مراد از آن بازنگرى مذهب بدون توجه و عنايت به ابعاد ملكوتى و غيبى آن است .
ضرورت بازسازى دين ، هم زمان با پيدايش انديشه هاى منورالفكرانه توسط منورالفكرانى ؛ نظير ملكم خان و يا حتى آخوندزاده احساس شد؛ ولى فقدان جاذبه هاى منورالفكرانه ، در حركت ها و جريان هاى مذهبى صدر مشروطه و قوت ابعاد سنتى معرفت دينى مانع از انجام اين امر شد.
حركت هاى تجدد گرايانه اى كه پس از آن در ابعاد مختلف ، به صورت هاى گوناگون انجام مى شد، بيش تر كارهاى فردى و يا امور محدود اجتماعى بود و هرگز توان تغذيه و تاءمين يك جريان عظيم را نداشت ؛ اما سال هاى بعد از 42، شاهد اوج و گسترش نوگرايى دينى به صورت يك جريان بى سابقه ى اجتماعى است . بدون شك بسط و اوج تجددگرايى و نوگرايى دينى در اين سال ها، ناشى از جاذبه هاى جديد حركت سياسى 42، براى گروه هاى روشنفكر بود.
2 - 2 : روشنفكرى دينى در ايران و ديگر كشورها  
تحليل دقيق گرايش هاى تجدد گرايانه ى دينى در ايران و خصوصيات مربوط به آن ، در گرو مقايسه ى آن با حركت هاى نوگرايانه ى ديگرى است كه در ديگر كشورهاى اسلامى جريان داشته است ؛ زيرا تجدد گرايى دينى ، پديده اى است كه بعد از آشنايى با تمدن و فرهنگ غرب زمينه ى پيدايش ‍ آن در كشورهاى سنتى ايجاد شد و به تناسب برخوردى كه جامعه ى سنتى با آن دارد، فرصت بروز و ظهور مى يابد.
مقايسه ى نوگرايى و تجددگرايى دينى در ايران با ديگر كشورهاى اسلامى ، مى تواند زمينه هاى مختلف فرهنگى و نقش مثبت يا منفى آن ها را در پيدايش و توسعه ى نوگرايى و تجددگرايى دينى مشخص سازد. جريان هاى نوگرايانه ى دينى كه در كشورهاى اسلامى بعد از آشنايى با غرب شكل گرفته است ، برخى مربوط به غرب جامعه ى اسلامى و برخى مربوط به شرق آن است . حركت هايى كه در نواحى غربى جامعه ى اسلامى به وقوع پيوسته ، بيش تر در مصر است و اشخاصى ، نظير محمد عبده ، كواكبى ، رشيد رضا از پيش تازان اين جريان در مصر و سوريه هستند و تحولاتى كه در نواحى شرق آن حاصل شده است ، بيش تر در هندوستان متمركز است و اشخاصى نظير سرسيد احمدخان و اقبال لاهورى از پرچمداران آن در هندوستان مى باشند.
تفاوت هايى كه از مقايسه ى اين جريان ها با حركت هاى مشابه ايرانى آن ها به چشم مى خورد، عبارتند از:
الف ) تاءخير صد ساله ؛
ب ) تقليدى بودن ؛
ج ) رهبرى روشنفكرانه ؛
الف ) تاءخير صد ساله : اين تفاوت همان تاءخير زمانى است . زمينه ى پيدايش ‍ اين جريان بعد از برخورد اوليه با غرب ؛ يعنى بعد از بسط منورالفكرى در ايران پيدا مى شود؛ ولى گام هايى كه در اين جهت برداشته مى شود، تا سال 42 بيش تر گام هاى فردى است و هيچ يك از آن ها قدرت يك جريان اجتماعى را ندارد. ولى بعد از اين زمان ، نوگرايى دينى به صورت يك جريان قوى اجتماعى در مى آيد و اين در حالى است كه جريان هاى مشابه آن در ديگر كشورها در صد سال پيش از آن به صورت حركت هاى گسترده ى اجتماعى شكل گرفته اند.
ب ) تقليدى بودن : تاءخير صد ساله ، تقليدى بودن را نيز به دنبال مى آورد؛ زيرا وقتى كه بعد از گذشت صد سال از حركت هاى اجتماعى ديگران ، نياز به اين حركت در جامعه ى ايران احساس مى شود، هر گام جديدى كه برداشته مى شود، در راه و در جاى پاى ديگرانى قرار مى گيرد كه پيش از اين ، آن را طى كرده اند و چون حركت جديد در راه طى شده آغاز مى شود، با رجوع به آثار ديگران ضمن تاءثير پذيرى مستقيم از آن ها شتاب و سرعت بى سابقه اى پيدا مى كند. جريان هاى نوگرايانه ى ايران ، به بخش هاى مختلفى تقسيم مى شود.
ج ) سومين خصلت حركت هاى نوگرايانه ى دينى در ايران ، رهبرى روشنفكرانه ى آن هاست ؛ به اين معنا كه رهبرى اين حركت ها به طور غالب در ايران از ناحيه ى روشنفكرانى است كه تحت تاءثير جنبش هاى دينى ، ناگزير از توجه به مذهب شده اند؛ به همين جهت اين رهبران به همان مقدار كه به انديشه هاى روشنفكرانه آشنا مى باشند، از مبانى تفكر دينى بى بهره هستند و حال آن كه رهبران جريان هاى نوگرايانه ى دينى در ديگر كشورهاى اسلامى بيش تر در مراكز علوم دينى و باآموزش هاى مذهبى تربيت شده اند و غالبا در رديف رهبران دينى آن جوامع بوده اند.
3- 2: علل امتياز  
اختلافات سه گانه ى فوق را مى توان به عوامل زير استناد داد:
الف ) تفكر فلسفى عرفانى تشيع .
ب ) تفكر كلامى اشعرى اهل سنت .
ج ) فقه سياسى اهل سنت .
د) فقه سياسى اهل تشيع .
الف ) تفكر فلسفى عرفانى تشيع 
تفكر فلسفى - عرفانى كه در حوزه هاى دينى آموزش داده مى شود، پاسدار يقين نسبت به سنت هاى دينى و جايگاه شهود نسبت به باطن شريعت است ؛ بنابراين علاوه بر برخوردارى از زندگى و حيات دينى ، قدرت مقاومت و دفاع در برابر جريان هاى الحادى اى را دارد كه به انكار ابعاد ملكوتى عالم پرداخته و يا آنكه به توجيه زمينى آسمان مبادرت كرده اند.
كسانى كه در متن اين آموزش ها از زندگى دينى برخوردار مى شوند، پس از آن كه هجوم جاذبه هاى غربى را در تسخير ذهن و انديشه ى رجال و مردان كارآمد سياست مشاهده مى كنند و بعد از آن كه در اثر حاكميت و گسترش ‍ گرايش هاى منورالفكرى ، چشم و گوشى براى شنيدن سروش غيب و نظاره بر ملكوت نمى بينند و در نتيجه حتى حوزه هاى تعليم خود را خالى از متعلم مى بينند، به جاى آن كه خود تسليم جريان حاكم شوند و به توجيه آن بپردازند، با فراست و آگاهى از سرالقدر به ابعاد فتنه اى كه گسترده مى شود، پى مى برند و در نهايت با حريم گرفتن از آنچه كه در پيش است به حفاظت از مرزهاى ايمان خود مبادرت مى ورزند؛ بدين گونه است كه آموزش هاى دينى ، از جمله فلسفه و عرفان شيعى در محدوده اى خاص و به دور از جريان عمومى آموزش در جامعه و بدون آن كه گفت و شنودى با آن داشته باشد، به حيات خود ادامه مى دهد.
دورى از جريان عمومى آموزش و نبودن گفت و شنود علمى همان گونه كه پيش از اين اشاره شد در واقع به دليل مرگ آموزش در ميان منورالفكرانى است كه به چيزى جز تقليد از مظاهر غرب نمى انديشند؛ بنابراين تا زمانى كه اين سطح از تقليد كه بيش از همه متاءثر از سياست غرب بوده و با سياست زدگى همراه است ، وجود دارد اين انزواطلبى و جدايى نيز هم چنان هست ؛ به عبارت ديگر زمانى كه روشنفكران زهر سياست غرب را چشيدند و تازه فرصت نظر به انديشه و فكر غربى را پيدا كردند و ياد گرفتند تا فكر كردن را نيز از آن ها تقليد كنند و در نتيجه اولين ترجمه هاى خود را از فلسفه ى غرب به ارمغان آوردند، سكوت سردى كه با تكفير از يك سو و تحقير جاهلانه از ديگر سو همراه است ، در هم شكسته مى شود و اولين آثار دينى به شرحى كه از اين پس مى آيد نه در جهت توجيه منورالفكرانه ى دين ، بلكه در جهت نقد و رويارويى با فلسفه هاى ترجمه شده شكل مى گيرد.
تفكر فلسفى و عرفانى تشيع به دليل غنايى كه در خود دارد و نيز به دليل مقاومتى كه در برابر فلسفه هاى غربى از خود نشان مى دهد، مانع از تسليم شدن انديشوران مذهبى در برابر جريان هاى فكرى غرب مى شود و در نتيجه زمينه ى هر گونه نوگرايى دينى را كه به معناى توجيه دين از سوى متفكر غربى است ، از بين مى برد؛ به همين دليل كسانى كه حركت هاى نوگرايانه ى دينى را در جامعه ى شيعى شكل داده ، رهبرى مى كنند، هرگز از استادان و معتقدان به مبانى فلسفى و عرفانى شيعه نمى باشند، بلكه از كسانى هستند كه با اين مبانى ناآشنا بوده و بيش تر در متن آموزش هاى غربى پرورش يافته و مجذوب آن شده اند.
ب ) تفكر كلامى اشعرى 
اهل سنت به دليل آن كه از روش جدلى استفاده مى كنند، فاقد يك پايگاه برهانى مى باشند؛ بنابراين قدرت مقاومت در برابر انديشه هاى غربى را به صورتى برهانى ندارند؛ به همين دليل رهبران دينى كه با آموزش هاى كلامى آشنا هستند، در هنگام مشاهده ى ايمان هاى متزلزلى كه در برابر هجوم غرب قدرت مقاومت خود را از دست داده اند دو راه بيش تر نمى يابند: يكى تكفير كسانى است كه تحت تاءثير جاذبه هاى غربى به سنت هاى دينى پشت كرده اند و راه دوم تغيير ساختار جدلى كلام گذشته و ايجاد مبانى استدلال نوين مى باشد. اين گرايش دوم به دليل آن كه از مبانى فلسفى كافى برخوردار نيست ، در هنگام تغيير انديشه هاى كلامى ، با تاءثير از آموزش هاى غربى مى كوشد تا با توجيه به اصطلاح علمى احكام ، از حريم دين حفاظت كند. اين گونه دفاع كه با عنوان بازسازى دينى شكل مى گيرد، به دليل اين كه نوعى دين و مذهب روشنفكرانه ارائه مى دهد، مورد انكار و عناد منورالفكران و روشنفكران نيست و حتى در بسيارى از موارد با استقبال آن ها نيز همراه مى شود.
بنابراين تفكر كلامى اشعرى گرچه خود يك تفكر نوگرايانه ى دينى نيست ؛ ولى به دليل ناتوانى و ضعف در برابر فرهنگ غربى به طور غير مستقيم زمينه ساز بسط و ترويج نوگرايى دينى حتى توسط رهبران دينى مى شود و هم چنين ناتوانى اين تفكر براى مقاومت يكى از دلايلى است كه بسط گرايش هاى نوگرايانه را در ميان اهل سنت سرعت مى بخشد و تقدم زمانى آن را موجب مى شود.
ج ) فقه سياسى اهل سنت 
اين فقه از عواملى است كه به طور غير مستقيم در خدمت حركت هاى نوگرايى دينى قرار مى گيرد و در سرعت بخشيدن به آن مؤ ثر است ؛ زيرا به متقضاى آن واليان و حاكمان جامعه ى اسلامى به عنوان اولوالامر معرفى مى شوند و تبعيت از آن ها نيز جزئى از وظيفه ى شرعى خوانده مى شود؛ از سويى هجوم استعمار و استبدادهاى استعمارى كه به عنوان نفوذ بيگانه در جهت حذف و نابودى قدرت دينى اقدام مى كنند، از جمله مصيبت هايى است كه ذهن هر انسان انديشمند و مصلحى را به خود مشغول مى كند و در نتيجه مبارزه ، درگيرى و يا اصلاح سياسى به عنوان يكى از مبرم ترين وظايف اجتماعى خودنمايى مى كند.
بديهى است كه مصلحان اجتماعى و رهبران دينى اى كه به قصد حمايت از مرزهاى اعتقادى و سياسى خود به ناگزير در اين صحنه وارد مى شوند، براى توجيه عمل خود قبل از هر چيز نيازمند به تغيير فقه سياسى خود مى باشند؛ به عبارت ديگر اصلاح اجتماعى و دفاع سياسى در برابر غرب در ميان اهل سنت ، تغيير در انديشه ى سياسى دينى را الزاما به دنبال خواهد داشت و اين تغيير غالبا در چهارچوب تفكر سياسى غرب و با الهام از آن انجام مى شود و به صورت نوعى از حركت هاى نوگرايانه ظاهر مى گردد.
نشانه هاى تاءثير پذيرى فقه سياسى اهل سنت از فلسفه هاى سياسى غرب ، در نحوه ى تحليل برخى از انديشمندان سده ى اخير از حوادث سياسى بعد از رحلت رسول خدا (ص )ديده مى شود. نزاع شيعه و سنى در مورد ماهيت و حقيقت خلافت و حاكميت بعد از رسول خدا (ص )، در طول تاريخ چهره ى دينى خود را حفظ كرده است و هر يك از دو گروه مى كوشند تا دلايل خود را در باب اثبات يا نفى مشروعيت و دينى بودن خلافت بعد از پيامبر (ص )بيان كنند.
شيعه ادعاى خود را مبنى بر وصايت على بن ابيطالب (ع )، بانص و احاديثى كه متواتر مى دانست ، اثبات مى كرد و گروه مقابل با انكار نص بودن و يا تواتر احاديث ، به اجماع تمسك مى كردو اجماع را با استناد به حديث منقول از رسول خدا (ص )حجت شرعى مى شمرد. شيعه در پاسخ ، يا در صحت آن حديث ترديد مى كرد، يا آن كه تحقق اجماع را با غيبت برخى از اصحاب رسول خدا انكار مى كرد و اهل سنت نيز براى تحقق اجماع ، اجتماع گروهى از اهل حل و عقد را كافى مى دانستند و شيعه نيز در مقابل از نحوه ى انتصاب خليفه ى دوم يا شيوه ى انتخاب خليفه ى سوم به عنوان دو مورد نقض ياد مى كرد و اهل سنت در پاسخ درصدد توجيه شرعى حوادث و وقايع بعد از رسول خدا (ص )بر مى آمدند و بحث هم چنان در تعقيب حاكميتى كه صورت دينى و در نتيجه به عنوان خلافت رسول خدا قداست الهى داشته باشد، ادامه پيدا مى كرد؛ اما در دو سده ى اخير به تدريج ديدگاه هاى جديدى براى تفسير و توجيه حوادث بعد از رحلت پيامبر در آثار انديشمندان اهل سنت به كار گرفته مى شود. در اين ديدگاه از ابزارهايى استفاده مى شود كه ريشه در فلسفه هاى سياسى غرب دارد؛ مانند اكثريت ، دموكراسى و مانند آن ، به اين بيان كه امامت مورد ادعاى شيعه از اين جهت محكوم است كه با اجراى دموكراسى سازگار نيست و ماجراى سقيفه به اين دليل شايسته است كه با راءى اكثريت مناسبت دارد.
فقه سياسى اهل سنت ، در گذشته ى تاريخ در برابر حوادث و وقايع اجتماعى جامعه ى اسلامى نرمش هاى فراوانى داشته است ؛ با اين همه در هيچ يك از اين موارد، صورت و قالب دينى خود را از دست نداده است ؛ بلكه در اغلب دوره هاى اسلامى آنچه را كه پديد آمده توجيه دينى كرده است ؛ ولى متابعت اين فقه در دو سده ى اخير نسبت به واقعيت هايى كه از ناحيه ى فرهنگ غرب وارد شده است ، در برخى موارد اصول و بنيان هاى دينى آن را دگرگون كرده و هويتى روشنفكرانه به آن بخشيده است .
د)فقه سياسى تشيع 
اين فقه بر خلاف فقه سياسى اهل تسنن ، به دليل آن كه قدرت مبارزه ى سياسى با استبدادهاى استعمارى را دارد، زمينه اى براى حركت هاى نوگرايانه باقى نمى گذارد.
گواه گوياى تفاوت نقش فقه سياسى اهل سنت و شيعه در بازتاب عملكرد سيد جمال الدين اسد آبادى در ايران و مصر ديده مى شود. سيد جمال الدين كه متوجه نقش تخريبى سياست غرب در كشورهاى اسلامى شده بود، تمام تلاش خود را براى ايجاد يك حركت سياسى فعال در برابر تجاوزات سياسى استعمار به كار برده بود، در نامه هايى كه در مسئله ى جنبش تنباكو به رهبران دينى و از جمله به ميرزاى شيرازى مى نويسد، خواسته ى خود را در عمل به نقشى خلاصه مى كند كه فقه سياسى شيعه بر عهده ى رهبران دينى گذارده است و اين خواسته نتيجه اى جز عمل به فقه موجود را به دنبال نمى آورد ولى حضور سياسى او در مصر و ديگر كشورهاى اسلامى به ايجاد يك جريان نوگرايانه ى دينى كه انديشه هاى سياسى نوينى را تبليغ مى كردند، منجر شد.
به غير از عوامل چهارگانه ى فوق كه هر يك به گونه اى در سرعت و كندى حركت هاى نوگرايانه نقش مثبت يا منفى ايفا مى كنند، عوامل ديگرى ؛ نظير حضور مستقيم استعمار در كشورهاى غير شيعى دخالت دارد. اين عوامل گرچه هر يك به نوبه ى خود بى نقش نبوده اند؛ اما نقش اصلى را همان عوامل چهارگانه ايفا مى كنند؛ زيرا حضور مستقيم لشكر بيگانه و تاءثير پذيرى از آن ها، متاءثر از انديشه ى سياسى كشور مورد هجوم و قدرت دفاع آن كشور از مبانى فكرى خود است .
به بيان ديگر اگر حساسيت رهبران دينى در برابر حاكميت استعمار نبود و اين حساسيت نيروى مذهبى را به گونه اى يك پارچه و همه جانبه و تا سطح مرجعيت شيعه به ميدان نمى آورد، هيچ دليلى براى ناكامى قراردادهايى ؛ نظير قرارداد 1907، يا قرارداد 1919 كه به تقسيم ايران به دو منطقه نفوذ و يا حضور آشكار استعمار انگليس در سرتاسر ايران منجر مى شد وجود نداشت . بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه عوامل چهارگانه ى فوق ، به خوبى دليل بسط انديشه هاى نوگرايانه ى دينى در كشورهايى ، نظير مصر و هندوستان را هم زمان با پيدايش منورالفكرى و توسعه ى آن در اين كشورها بيان مى كند؛ هم چنين دليل وجود علماى دينى اهل سنت را در رهبرى اين حركت ها و نيز علت عدم استقبال علماى دينى از حركت هاى نوگرايانه را در جامعه ى شيعى و در نتيجه علت تاءخير اين حركت ها را در جامعه ى شيعى بيان مى كند و راز رهبرى روشنفكرانه ى حركت هاى نوگرايانه و تجددگرايانه ى دينى در ميان شيعيان و هم چنين سر تقليدى بودن آن را كه به تاءخير زمانى باز مى گردد، آشكار مى سازد و اما دليل اين كه ، اين تاءخير سرانجام پس از حدود صد سال ، با عملكرد و دخالت روشنفكران به پايان رسيد و بيش از آن ادامه نيافت همان گونه كه گذشت به نقشى كه حركت سياسى امام در قيام 15 خرداد ايفا كرد، باز مى گردد؛ زيرا اين حركت ، مذهب و قدرت اجتماعى آن را كه در سده ى گذشته به دليل اعراض رهبران دينى از توجيه علمى دين و هم چنين درگيرى هاى صدر مشروطيت مورد عناد و بى توجهى روشنفكران بود، در معرض ديد قرار داد و با تحرك وسيع و گسترده ى مردمى ، قدرت ابتكار را از دست رقيبان سياسى خود خارج و در نتيجه آن ها را ناگزير به همراهى با خود كرد. اين همراهى به عنوان يك جريان اجتماعى ، حركت نوگرايانه ى دينى را كه پيش از آن در ابعاد محدود و نسبتا فردى وجود داشت ، به صورت يك مسئله ى عظيم اجتماعى در آورد؛ مسئله اى كه حل آن قبل از همه متوجه نيروى مذهبى بود كه زمينه ى آن را ايجاد كرده بود.
چگونگى رشد نوگرايى در اين سال ها و شكل هاى مختلفى كه اين جريان در مسير رشد خود به تقليد از جريان هاى خارجى پيدا مى كند و هم چنين چگونگى برخورد نيروى سنتى ، از جمله مسائلى است كه پس از گذر بر تاريخچه ى حركت هاى نوگرايانه در ايران و پيشينه راكد آن ، به تفضيل بيان مى شود.
خلاصه 
حاصل نگاه روشنفكران به دين ، دين و مذهبى روشنفكرانه است . نوگرايى و تجددگرايى در دين ، بازنگرى به مذهب بدون توجه و عنايت به ابعاد ملكوتى و غيبى آن و در چهارچوب يك تفكر عقلى محض و يا علمى تجربى است .
تجددگرايى دينى در ايران در مقايسه ى با تجددگرايى دينى در ديگر كشورهاى اسلامى داراى سه ويژگى است : الف : تاءخير صد ساله . ب : تقليدى بودن و ج : رهبرى روشنفكرانه . اين ويژگى ها مى تواند ناشى از چهار عامل باشد: الف : تفكر فلسفى عرفانى تشيع . ب : تفكر كلامى اشعرى اهل سنت . ج : فقه سياسى اهل سنت ؛.د: فقه سياسى تشيع . تفكر فلسفى عرفانى تشيع به دليل غنا و مقاومتى كه در برابر فلسفه هاى غربى دارد، مانع از تسليم شدن انديشوران مذهبى در برابر جريان هاى فكرى غربى مى شود.
تفكر كلامى اشعرى گرچه يك تفكر نوگرايانه ى دينى نيست ؛ ولى به دليل ناتوانى و ضعف به طور غير مستقيم زمينه ساز بسط و ترويج نوگرايى دينى مى گردد.
فقه سياسى اهل سنت بدون آن كه قالب دينى خود را از دست بدهد، در اغلب دوره هاى اسلامى آنچه را كه پديد آمده توجيه دينى كرده است ؛ ولى متابعت اين فقه در دو سده ى اخير نسبت به واقعيت اجتماعى ، در برخى موارد اصول و بنيادهاى دينى آن را منقلب كرده و هويتى روشنفكرانه به آن داده است .
فقه سياسى تشيع به دليل قدرت مبارزه ى سياسى با استبدادهاى استعمارى زمينه اى براى حركت هاى نوگرايانه باقى نمى گذارد.

3. تاريخچه حركت هاى نوگرايانه ى دينى در ايران  
1- 3 : دوره ى ركود تجدد گرايى  
نوگرايى دينى به عنوان يك نياز اجتماعى هم زمان با پيدايش منورالفكرى احساس مى شود و اولين شعارهاى مربوط به آن را برخى از منورالفكران كه تغيير و تحول مفاهيم و معانى دينى را بعد از پيدايش رنسانس در غرب مشاهده كرده اند، با عنوان پروتستانيسم اسلامى مطرح مى كنند. نيروى مذهبى نيز كه در آغاز آشنايى چندايى با مبانى انديشه ى سياسى غرب ندارد، از جهت همراهى با منورالفكرانى كه در ستيز با او هم داستان شده اند، گام هاى نخستين را براى توجيه دينى نظام مشروطه بر مى دارد. ولى دخالت همه جانبه ى رهبران دينى براى اجراى فقه سياسى و قضايى تشيع و اصرار منورالفكران براى حاكميت نظام سياسى متاءثر از غرب ، ناسازگارى بين دو انديشه ى دينى و منورالفكرانه را به زودى آشكار مى كند و كار با نزاع خونين مشروطه پايان مى يابد.
نيروى مذهبى با احساس اين نكته كه منورالفكران به توجيه دينى شعارهاى خود راضى نيستند و توجه منورالفكرانه ى دين را خواهانند و هم چنين بعد از مشاهده ى دشمنى و بى توجهى اين گروه نسبت به مبانى دينى ، به دليل شناخت و ايمان عميقى كه به سنت هاى دينى خود داشتند، با بى اعتمادى به جريان منورالفكرى كه اينك فضاى سياسى و اجتماعى طبقه ى حاكمه ى جامعه را شكل مى داد، به انزواى سياسى و فرهنگى تن دادند. منورالفكران نيز كه سرمست از پيروزى هاى خود بودند با همه ى امكانات در جهت حذف نيروى مذهبى و آموزش هاى دينى بر آمدند.
بى توجهى و عناد منورالفكران به مذهب در اين شرايط، زمينه ى هر گونه حركت نوگرايانه را كه به صورت يك جريان اجتماعى قدرت دوام داشته باشد، از بين برد و تنها حركت هاى تجددگرايانه اى كه بيش تر به صورت فردى باقى مانده ؛ يا به عنوان پل در خدمت جريان هايى قرار مى گرفتند كه در ستيز آشكار با دين بوده اند، در سال هاى پايانى اين مقطع ؛ يعنى در دهه ى آخر سلطه ى رضاخان ، توسط شريعت سنگلجى و كسروى شكل مى گيرد. اين دو كه در اوج فشار رضاخان نسبت به مذهب از حمايت او برخوردار بودند، حتى براى بخشى از منورالفكران نقش محورى نداشتند؛ زيرا فضاى ضد دينى منورالفكران تندتر از آن بود كه به پوشش دينى راضى شوند؛ بنابراين كسروى كه داعيه ى پاك دينى دارد، به انكار تشيع و حتى انكار برخى از مسلمات دينى مبادرت مى ورزد. آثار او و كسانى كه در رديف او قرار مى گيرند، بيش از آن كه سخنى در جهت بازسازى دينى داشته باشد، به انتقاد از مذهب سنتى جامعه مى پردازند و تمام هم خود را صرف متهم كردن مذهب به عنوان عامل اصلى بازماندن از قافله ى تمدن غرب مى سازد. برجسته ترين كار فكرى نيروى مذهبى در برابر تلاش هايى از اين قبيل ، كتاب كشف الاسرار امام خمينى (ره ) است .
ترويج انديشه هاى غربى از سال 1320 به بعد، با فعاليت حزب توده به صورت ترجمه هايى چند اوج گرفت و به صورت دو جريان چپ و راست جوانان جامعه را به سوى خود جذب مى كرد. نيروى مذهبى كه بعد از مشروطه هيچ مجالى براى گفت و گو با رقيب نمى يافت ، با مشاهده جبهه جديدى كه با ورود انديشه هاى غربى بخش وسيعى از جوانان جامعه را آسيب پذير ساخته بود، فرصت تازه اى براى بهره گيرى از سنگرهاى اعتقادى خود يافت ، به ويژه كه در اين سال ها استبداد بيست ساله اى كه از وسيله اى جز زور براى اجراى سياست هاى ديكته شده ى خود استفاده نمى كرد، در هم شكسته شده بود و مانعى از اين گونه زمينه ى گفت و گو با رقيب را تهديد نمى كرد.
استبداد استعمارى كه از لوازم استقبال منورالفكران از استعمار است ، از موانع اصلى تفكر در مقطع حاكميت خود است . در هم شكستن استبداد زمينه اى شد تا نيروى مذهبى همراه با مقابله با انديشه هاى نوينى كه براى اولين بار از غرب به صورت مكتوب در سطح عموم قرار مى گرفت ، به دفاع از اتهاماتى بپردازد كه در طول سال هاى استبداد به گونه اى يك سويه به مذهب به عنوان عقب ماندگى از تمدن غرب نسبت داده مى شد. بدينسان سال هاى بعد از 1320، در كنار مسائل دشوار سياسى ، سال هاى سخت و ناهموارى براى حركت فكرى تشيع مى باشد.
حفظ و گسترش آموزش هاى فقهى و اصولى كه از مشروطه به بعد در محدوده ى آموزش هاى دينى در انزوا به سر برده بود و دفاع از اتهام ها و مقابله با هجوم هاى فكرى كه در سال هاى مذكور مهجور و غريب مانده بود، از وظايف عمده ى نيروى مذهبى به شمار مى رود. در اين ميان ، بخش اول ؛ يعنى بسط و توسعه ى آموزش هاى فقهى به دليل استمرار و تداومى كه در گفت و گوهاى داخلى نيروى مذهبى يافته بود، آسان تر مى نمود؛ زيرا در طى نيمه ى سده ى گذشته فقيهان توانمندى در متن آموزش هاى فقهى ، بيش تر در تبعيدگاه نجف و كم تر در انزواى قم ، تربيت يافته بودند و اما در بخش دوم كه صحنه ى برخورد و رويارويى با هجوم هاى فكرى بيگانگان است ، نيروى مذهبى راهى دشوار و ناهموار در پيش داشت . دشوارى راه از يك سو به سكوت سى يا چهل ساله اى باز مى گردد كه بعد از پيدايش ‍ منورالفكرى و بى اعتنايى آنان نسبت به هر گونه تفكر و انديشه اى كه رنگ غير غربى دارد، به وجود آمده است و از ديگر سو به انديشه هاى جديدى باز مى گردد كه بعد از نيم سده كه از پيدايش منورالفكرى و بيست سال كه از استبداد استعمارى مى گذرد، براى اولين بار ترجمه و براى عموم منتشر شده است و به صورت آموزش هاى منظم دانشگاهى و پيش دانشگاهى در جهت بازسازى ذهنيت بخش جوان جامعه به خدمت گرفته مى شود .
حالت روانى اى كه در درون نيروى مذهبى در سال هاى انزوا و تبعيد نسبت به رفتار و گفتار منورالفكران به وجود آمده است ، بر اين دشوارى مى افزايد؛ زيرا در تمام اين سال ها كه جريان منورالفكران با جاذبه هاى مادى و سياسى خود و بدون آن كه نقش فكرى نيروى مذهبى را جذب كرده و به خدمت مى گرفتند. حربه ى تكفير و دورى از دشمنى كه حرفى براى گفتن و وسيله اى جز زور نداشت ، كارآمدترين عامل براى حفظ و بقاى نيروى داخلى بود؛ اما بعد از شهريور بيست حضور در جبهه ى جديد مقتضى نزديكى و آشنايى عناصر زبده و كارآمد اين نيرو، با گفته ها و انديشه هاى رقيب بود و اين نزديكى و آشنايى امرى است كه با وسيله ى پيشين كه مقتضى دورى و گريز از دشمن بود، ناسازگار است و به همين دليل از سوى كسانى كه بخش اعظم عمر خود را در فضاى پيشين گذرانده و از ژرف انديشى و بينش لازم برخوردار نيستند، مورد تعرض و هجوم قرار مى گيرد.
مجموعه عوامل فوق موجب مى شود تا حضور در ميدان جديد و استفاده از سلاح نوين تنها در توان مردان آزموده و ژرفى باشد كه ضمن آشنايى با مسائل كلامى فلسفى و عرفانى تشيع كه لازمه ى مقابله و رويارويى با دشمنى است كه سنگرهاى اعتقادى ديانت را مورد هجوم قرار داده است ،از وجهه و توان حوزوى قوى نيز برخوردار باشند تا بدين وسيله مورد اعتماد نيروهاى مذهبى اى باشند كه نسبت به گذر از چهارچوب رسمى مبارزه كه بيش تر شكل يك مبارزه منفى را دارد چندان خوش بين نيستند. راهى كه توسط اين گروه تعقيب مى شود، در مرحله ى اول توجه دوباره به آموزش هاى اعتقادى و فلسفى شيعى براى تربيت نسلى است كه توان رويارويى با تفكرات فلسفى غرب را داشته باشند؛ بنابراين ، اين گونه آموزش ها كه با از دست دادن كاربرد اجتماعى خود، از صورت يك جريان عمومى به صورت جريانى ضعيف در بخشى از آموزش هاى مذهبى به حيات خود ادامه مى دهد، ديگر بار مورد استقبال قرار گرفت . بدين سان در حوزه ، به ويژه در بخش داخلى آن كه در قم مستقر است و حوادث روزانه ى جامعه ى شيعى و پى آمدهاى آن را از نزديك احساس مى كند، در كنار فعاليت هايى كه در متن تعاليم حوزوى در جهت بسط و توسعه ى آموزش هاى فقهى و اصولى جريان دارد، حركت هاى دفاعى نوينى از نوع مذكور شكل مى گيرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 22:25  توسط اسدالله رضایی  | 

نکاتی چند در مورد کتاب علوم اجتماعی پیش دانشگاهی

بسمه تعالی

نکاتی چند در مورد کتاب علوم اجتماعی پیش دانشگاهی

تهیه و تنظیم از سر گروه علوم اجتماعی استان گیلان

همانطوری که می­دانید نام کتاب جدید التألیف «علوم اجتماعی» است و اگر انتظار داشته باشیم که باید جامعه­شناسی باشد نوعی «جامعه­شناسی پست مدرن» است. جامعه­شناسی پست مدرن دارای چهار ویژگی می­باشد:

اـ تجدد یا مدرنیته را مورد نقد قرار می­دهد. در این کتاب درسی تقریباً نقد مدرنیته در تمام دروس به چشم می­خورد.

2ـ گرایش به درهم ریختن مرزهای علوم دارد. میان رشته­ای است.

3ـ گرایش به بومی سازی دارد. از منابع فرهنگی ایرانی و اسلامی استفاده کرده است.

4ـ نقطۀ عزیمت تحولات فرهنگی است. کار را از فرهنگ شروع کرده است. از آنجایی که مقولۀ فرهنگ مفهومی پیچیده و چند بعدی است و فهم آن نیازمند رویکرد میان رشته­ای است؛ اسم کتاب را گذاشته­اند علوم اجتماعی.

این کتاب نوعی جامعه­شناسی هویت جمعی است. هویت جهان غرب در برابر جهان اسلام و هویت جمعی ایرانیان. هدف نهادینه کردن این تقابل هویت­ها از مسیر اندیشه­هاست نه تاکتیک­ها.

دسته­بندی­های انجام شده قرار دادی بوده و در راستای اهداف کتاب صورت گرفته است و البته خالی از اشکال نیست.

مفهوم اصلی کتاب بحث جنبش روشنگری است و کتاب با توجه به آثار جنبش روشنگری موضوعات را مورد بررسی قرار داده است. در اینجا به طور مختصر جنبش روشنگری را توضیح می­دهیم.

واژۀ روشنگری Enlightenmentاشاره دارد به جنبش فکری یکصد ساله که از 1689 انقلاب انگلیس آغاز شد و تا 1789 انقلاب فرانسه به اوج خودش رسید. نمایندگان و رهبری کنندگان این جنبش شکاکان مذهبی، اصلاح طلبان سیاسی، منتقدان فرهنگی، مورخان و تئوری پردازان اجتماعی بودند، کسانی که که تأثیر قابل ملاحظه­ای بر ادینبورگ، ناپل، پاریس، برلین، بوستون و فیلادفیا داشته­اند. البته روشنگری دارای سابقه بود و از حدود 400 سال قبل بین سال­های 1300 تا 1700مطرح بوده است. ماهیت نیروهای اجتماعی گرایش به سکولار بود. این نیروهای اجتماعی را می­توان در سه مقوله جای داد: پروتستانتیسم، علم و کاپیتالیسم. علم قرون وسطی الهیاتی بود و هدف آن دستیابی به شناخت برای رضایت خاطر خدا بود. کشف پیام خدا و رساندن آن به مردم. رشد علم سکولار غیر الهی در واقع یک مزاحم ناخواسته به قلمرو مقدس بود. علم جدید  نقاد و شکاک بود و هر چیزی را می­خواست نقد و بررسی کند.

بر خلاف انسان قرون وسطی، انسان عصر روشنگری تمام جنبه­های زندگی انسان و کارها را به عنوان موضوع مورد بررسی و نقادی در نظر می­گرفت. فیلسوفان روشنگری اعتقاد داشتند که انسان از طریق عقل و علم می­تواند به آزادی­های بیشتری دست یابد و کاملتر شده و به پیشرفت فکری بهتری دست یابد. فیلسوفان روشنگری یک جنگ ناخواسته­ای را علیه خرافات، تعصب و عدم تساهل براه انداختند. علیه سانسور جنگیدند و خواهان آزادی اندیشه بودند. به امتیازات طبقات فئودال حمله کردند و خواهان محدود نمودن طبقات صنعتی و تجاری بودند. روشنگری بر این عقیده بود که از طریق علم و تعلیم و تربیت، انگیزۀ قوی برای کار بوجود می­آید و جامعه به سمت انسانی شدن، خوش بینی و اعتماد می­رود. متفکران روشنگری با مطالعۀ وضع موجود می­خواستند دریابند انسان چه وضعی دارد و چگونه می­تواند باشد؟ جامعه چه وضعی دارد و چگونه می­تواند باشد؟ این افراد نظم موجود را مطالعه می­کردند تا دریابند چگونه می­توانند بر آن غلبه کنند. بین تاریخ و جامعه رابطۀ قوی می­دیدند. این قضایای روشنگری در تحولات و توسعۀ جامعه­شناسی پذیرفته، تعدیل و رد شدند. در واقع جامعه­شناسی اولیه واکنشی به روشنگری بود.

استوارت هال در کتاب مدرنیته (1996) برای روشنگری ده اصل را مطرح می­کند:

1ـ عقل: بارزترين توان انساني است كه در همة افراد بشر ذاتي و يكسان است و يكي از ايد­ه­هاي آن

استفاده از تجربه است.

2ـ تجربه گرايي: اگر انسان­ها از تجربه و حواس بشري استفاده كنند، حواسي كه در همة افراد بشر

يكسان است، به انديشه­هايي انساني دربارة وضعيت مطلوب جهان طبيعي و اجتماعي دست

مي­يابد.

3ـ علم: كاربست انديشه­هاي به دست آمده از عقل و تجربه به رسيدن به قوانينی عام منجر خواهد

شد كه نزديك شدن به وضعيت مطلوب را ممكن مي­کند.

4ـ عامگرايي: قوانيني كه علم صادر مي­كند در همة زما­ن­ها و همة مكان­ها صادق و معتبر است.

۵ـ پيشرفت: كاربست قوانين علمي در دو جهان اجتماعي و طبيعي به پيشرفت وضعيت مادي و معنوي انسان­ها منجر خواهد شد.

۶ـ فر دگرايي: هر گونه پژوهش، خصوصاً در جهان اجتماعي، بايد با محوريت فرد اجرا شود؛ يعني جامعه در واقع جمع افراد است.

۷ـ مدارا : همة افراد بشر منزلت يكسان دارند و هيچ قوم و ملتي بر قوم و ملت ديگر تفوق ندارد.

۸ـ آزادي: با كاربست عقل و تجربه و علم و رعايت ديگر نكات فوق، بشر از سيطرة جهل و ناداني بر زندگي خويش رها و آزاد خواهد شد.

۹ـ همشكلي سرشت انساني: ويژگي­هاي اساسي سرشت و ماهيت و ذات انسان­ها در همة زمان­ها و مكان­ها يكسان است.

۱۰ ـ دنيوي شدن: انسان­ها براي حاكم كردن عقل و رفتار عقلاني بر زندگي و رهايي از قيد وضعيت­هاي غيرانساني، بايد از عقل «اين زميني» خود استفاده كنند و نبايد ديگر عقايد خود را در اين راه به كار

بندند.

امروزه متفکران غربی از اینکه می­بینند وعده­های مدرنتیه تحقق نیافته آن را مورد نقد و حمله قرار داده­اند. وقتی که خود غربی­ها معتقدند مدرنتیه برای آنها بحران­های[1] متعددی را بوجود آورده چرا ما در شرق آن را مورد نقد و بررسی قرار ندهیم؟

در کشورهای مسلمان با توجه به مسایل و مشکلات موجود نسبت به مدرنتیه واکنش صورت گرفته است. مشکلات کشورهای اسلامی را می­توان به چهار دسته تقسیم نمود: 1ـ استبداد و ظلم داخلی 2ـ استعمار

خارجی 3ـ انحطاط فکری 4ـ سکولارسازی شتابزده و بی­دینی مردم.

واکنش­های صورت گرفته در برابر غرب در جهان اسلام را با توجه به مشکلات چهارگانۀ فوق می­توان به سه مرحله تقسیم کرد:

1ـ مرحلۀ اول: گفتمان غربزدگی که از سوی منورالفکرهای غربزده، روشنفکران مارکسیست و ناسیونالیست حمایت و دنبال می­شد.

2ـ مرحلۀ دوم: گفتمان غرب گریزی / غرب ستیزی که به صورت مقاومت­های منفی و انقلاب­های آزادیبخش ظاهر شده­اند.

3ـ مرحلۀ سوم: گفتمان بازگشت به خویشتن یا اصلاح طلبی دینی.

برای اطلاع بیشتر از جنبش روشنگری و تئوری­های مطرح در کتاب پیش دانشگاهی رجوع شود به :

1ـ مقالۀ رویکردهای غربی به جامعه شناسی فرهنگی و انتقال به پسا مدرنیسم فرهنگی، هاله لاجوردی، در فصلنامۀ تحقیقات فرهنگی سال اول، شمارۀ 3، پاییز 1387 صفحات 233 تا256.

2ـ کتاب:

Ideology and the development of Sociological Theory, Irving Zeitlin, University of  Toronto, 5th.1994



[1] ـ بحران Crisis موقعیتی است که افراد، گروه­ها و سازمان­ها با آن مواجه گشته و با استفاده از رویه­های مورد عمل معمول قادر به مقابله با آن نیستند. بروز استرس فراوان ناشی از تغییرات ناگهانی همراه با درهم شکستن ساخت اجتماعی واقعیت­ها و بحرانی شدن رهبری جامعه و هنجارهای فرهنگی در ذات چنین موقعیت­هایی نهفته است. (بوث، 65:1993).

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 21:5  توسط اسدالله رضایی  | 

تدريس و ارزشيابي صفحات 53 تا 56 كتاب مطالعات اجتماعي سال اول دبيرستان غير ضروري است

باسمه تعالی

   به : مناطق تابعه آموزش وپرورش استان خراسان شمالی

  موضوع :تدريس و ارزشيابي صفحات 53 تا 56 كتاب مطالعات اجتماعي سال اول دبيرستان غير ضروري است

 

 با صلوات بر محمد (ص) وآل محمد وسلام وادب

 بنا به نظر گروه درسی وزارت متبوع با توجه به روند کاهشی رشد جمعیت ایران، طبق آخرین سرشماری ها و تحلیل های جمعیتی، سیاست ترویجی کاهش جمعیت ضرورت پیشین خود را از دست داده است. بنابراین، در راستای نیازهای اساسی جامعه، از سوی دفترتألیف کتاب های درسی دوره ابتدایی و متوسطه نظری؛ تدریس و ارزشیابی صفحات 53 تا 56 کتاب مطالعات اجتماعی سال اول دبیرستان(کد3/205) یعنی عنوان «آثارو نتایج نامناسب خانواده» تا پایان درس، غیر ضروری اعلام می گردد و بارم مربوط به این درس برای سال تحصیلی92-91 به سایر دروس فصل خانواده، اختصاص داده شد.

                                                                                    وحیدی

                                                            مدیرکل آموزش وپرورش استان خراسان شمالی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 10:40  توسط اسدالله رضایی  | 

بارم بندی کتاب جدیدالتالیف علوم اجتماعی سال چهارم

پایانی و شهریور و جبرانی

نیمسال اول

درس

فصل اول     2.5 نمره

2

1

2.5

2

2.5

3

2.5

4

فصل دوم  2.5 نمره

3

5

3

6

2

7

2.5

8

2.5

 

9

2

 

10

3

 

11

2

 

12

2.5

 

13

3

 

14

20

20

جمع

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1391ساعت 10:38  توسط اسدالله رضایی  | 

ارسال آثار مربوط به تولید بسته آموزشی

باسمه تعالی

   به : مناطق تابعه آموزش وپرورش استان خراسان شمالی

  موضوع : ارسال آثار مربوط به تولید بسته آموزشی

 با صلوات بر محمد (ص) وآل محمد وسلام وادب

احتراما درراستای برنامه های دبیرخانه راهبری واقع دراستان گیلان مبنی برتقسیم دروس کتاب تازه تالیف علوم اجتماعي  پيش دانشگاهي واختصاص درس سه وچهار به استان خراسان شمالی برای تهیه بسته آموزشی انتظارمی رودهمکاران علوم اجتماعی آثار خودرا درزمینه طرح درس،طراحی انواع سوال وآزمون ،پاسخ به فعالیتها،خلاصه کنید،مفاهیم کلیدی ،آنچه آموختیم ،ارائه مبانی نظریه مربوط به درس (مبتنی برکدام نظریه جامعه شناسی است)،ارائه پاورپوینت،انیمیشن ونرم افزارویا هرگونه ابتکاردرمورددرس سه وچهاربه گروه های آموزشی متوسطه استان گروه علوم اجتماعی ارسال دارند،شایان ذکراست همکاران فعال موردتقدیرقرارخواهند گرفت.

 مهلت مقرربرای ارسال آثار1/10/91سال جاری درنظرگرفته شده است.

                                                                                     وحیدی

                                                            مدیرکل آموزش وپرورش استان خراسان شمالی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 22:22  توسط اسدالله رضایی  | 

سوالات درس اول –فصل دوم-کتاب علوم اجتماعی دوره پیش دانشگاهی

سوالات درس اول –فصل دوم-کتاب علوم اجتماعی دوره پیش دانشگاهی        

1-عمیق ترین لایه های هر فرهنگ..عقاید...و....ارزشهای بنیادی...است.                                  

2-عقاید و ارزشهای بنیادی به چند دسته تقسیم می شوند وهرکدام ناظربه چه پرسشهایی است؟اول:هستی شناسی پاسخ به پرسشهایی ازقبیل اینکه آیاجهان هستی به همین جهان مادی محدود می شود.دوم:انسان شناسی درباره مجبور  یامختار بودن انسان.سوم:معرفت شناسی  درباره راههای شناخت واقعیت       

3-مهمترین ویژگی هستی شناسی فرهنگ معاصر غرب...سکولاریسم....وبه معنای رویکرد...دنیوی... به هستی و جهان می باشد.                                                                                     

4-نگاه فرهنگ سکولار به انسان و ظرفیتهای او چگونه است؟همه ظرفیتهای وجودی انسان در فرهنگ سکولار متوجه اهداف این جهانی و دنیوی است وابعادمعنوی انسان وجهان به فراموشی سپرده می شودیا   در حاشیه اهداف دنیوی آن هم به صورت گزینش شده قرارمی گیرد                                       

5-منظورازسکولاریسم آشکارچیست؟ومنجربه ظهورچه مکاتبی می شود؟فلسفه وعقایدی راشامل می شود که به صراحت ابعاد فوق طبیعی را انکار می کند.درنهایت منجر به ظهور مکاتب ماتریالیستی می شودمانندمارکسیسم سوسیالیسم و......

6-منظورازسکولاریسم پنهان چیست؟فلسفه وجهان بینی که به نفی ابعاد معنوی نمی پردازدبلکه به صورت گزینش شده بخشهایی از عقایدمعنوی ودینی رادرخدمت به نظام دنیوی به کارمی گیرد.

7-رویکردگزینشی جهان غرب به ابعاددینی منجربه ظهورچه نهضتی شد؟ظهور نهضتهای دینی که بانام پروتستانتیسم شناخته می شود.

8-نهضتهای دینی جدیدبراساس کدام جریان هستی شناسی غرب شکل گرفت؟سکولاریسم پنهان

9-چگونه درغرب سکولاریسم به صورت جهان بینی غالب درآمده است؟حتی دینداران نیز ناگزیرندرفتارهاوهنجارهای دینی خودراباتفاسیردنیوی توجیه کنند.

10-هستی شناسی سکولارغرب چه پیامدانسان شناسی دارد؟امانیسم ازنتایج منطقی سکولاریسم است

11-انسان شناسی فرهنگ سکولارراباانسان شناسی فرهنگ دینی مقایسه کنید؟درفرهنگ دینی اسلام انسان برترین آیت ونشانه خداوند سبحان،خلیفه خدابرزمین است.وبرسایرموجودات برتری دارد،واگر انسان به ابعاددنیوی محدودشودازحیوان پست تر خواهدشد.درفرهنگ غرب انسان موجودی نیست که درسایه حقیقتی برترمسوولیت تدبیرمعنوی جهان راداشته باشد بلکه موجودی این جهانی است که اصالتاوبانظربه ذات خود، اراده تصرف وسلطه برموجودات دیگردارد.

12-منظورازفرعونیت آشکارچیست؟فرعون برای دنبال نمودن هواهای نفسانی خود باتوجه به موقعیتی که داشت دست به توجیهات دینی می زد اوخودرادرزمره خدایان قرار می داد.انسان مدرن خواسته های خودرابدون نیازبه توجیه دینی دنبال می کندوبه رسمیت می شناسد به همین دلیل امانیسم فرعونیت آشکار است

13-روشنگری درمعنای عام وخاص چگونه است؟روشنگری درمعنای عام پدیده منحصربه فرهنگ غرب معاصرنیست .انبیاءالهی باهدف روشنگری ورسیدن به حقیقت آمدند.اما درمعنای خاص ناظربه معرفت شناسی پذیرفته شده درفرهنگ غرب است که ازچهارصدسال پیش با رویکردعقل گرایی وحس گرایی جهان متجددشروع شد.

14-روشنگری چگونه دچار بحران معرفت شناختی شد؟روشنگری درقرن17و18رویکردعقل گرایانه داشت.درقرن19و20صورت حس گرایی پیداکردودرپایان قرن20باافول حس گرایی فرهنگ مدرن دچاربحران معرفت شناسی شد.

15-مبنای معرفتی روشنگری چگونه منجربه دئیسم وسکولاریسم می شود؟روشنگری بارویکرددنیوی هنگامی که باشناخت عقلی همراه باشدبه دلیل اینکه مرجعیت وحی را نمی پذیردمنجر به دئیسم(لامذهبی ،دین بدون شریعت ومذهب)می شودوهنگامی که به شناخت حسی محدودشودعلم سکولارراپدیدمی آورد.

16-علم حاصل ازروشنگری فرهنگ غرب چه ویژگی دارد؟توان داوری درباره ارزش هاوآرمانهای انسانی رانداردودانشی ابزاری درخدمت ارزشهای دنیوی است.

فعالیت های درس اول فصل دوم

1-فرهنگ معاصر غرب درشکل گیری نظام سلطه جهانی نقش تاثیرگذارومهم داشته است.عقایدو ارزش های بنیادین این فرهنگ کدامند؟ هستی شناسی سکولار، انسان شناسی اومانیسم و معرفت شناسی روشنگری

2-به نظرشماآیاعقایدورفتارهای دینی آثار دنیوی ندارد؟آیابیان آثاردنیوی اشکال دارد؟درچه صورت پرداختن به آثاردنیوی عقایدمشکل ساز می شود؟هنگامیکه نگاه استقلالی به دین شودیعنی تمام تلاش دین متوجه این دنیاباشد.این نگاه وسیله ای به دین همان جهان بینی سکولار است.

3-نگاه فرهنگ غرب به انسان چگونه است؟این نگاه چه تاثیری درهنر،ادبیات وحقوق انسانی داشته است؟فرهنگ غرب نگاه اومانیستی به انسان داردیعنی اصالت انسان دنیوی. انعکاس آن در هنر چرخش ازتوجه به اسوه های انسانی باهاله ای ازقداست به سمت ابعادجسمانی وزیبایی های بدن درحقوق انسانی به جای توجه به فطرت الهی انسان حقوق بشربراساس خواسته های طبیعی(اندیشه اومانیستی)شکل می گیرد.درادبیات مدرن رمان جایگزین سلوک های معنوی اندرزنامه هاو...می شود.

4-تفاوت حقوق بشررادردوفرهنگ دینی واومانیستی بیان کنید؟حقوق انسان درفرهنگ دینی،مبتنی برفطرت الهی انسان است وصورت معنوی وآسمانی داردامادراندیشه اومانیستی صورتی دنیوی واین جهانی داردوبراساس تمایلات طبیعی شکل می گیرد.

5-منظورازروشنگری چیست؟وروشنگری چه تاثیری بردانش وعلم مدرن گذاشته است؟روشنگری ناظربه روش رویارویی باحقیقت وشناخت است،وموانع شناخت حقیقت وراه وصول به آن رامعرفی می کند.بارویکرد دنیوی وانکاروحی علم سکولار(نوعی دانش حسی)راپدیدآورده است.

6-به نظرشمابه چه دلیل روشنگری مدرن بارویکردعقل گرایانه خودمنجربه دئیسم می شود؟به دلیل اینکه مرجعیت وحی رانمی پذیردوخدارادرسطح نظری می پذیردامادروجه شریعت باانکاروحی وتاکیدبرتکوین درعالم هستی نیازبه شریعت رانفی کرده ودین بدون شریعت نام می گیرد.تمام امور دنیارابارویکرد عقلی دنبال می کند.

سوالات درس دوم فصل دوم کتاب علوم اجتماعی پیش دانشگاهی   

1-رنسانس به چه معناست؟دلیل نامگذاری این دوره به رنسانس چیست؟رنسانس به معنی تجدیدحیات وتولددوباره است ودلیل نامگذاری این است که غرب دراین زمان به فرهنگ یونان ورم بازگشت.

2-منظورازسکولاریسم عملی درقرون وسطی چیست؟درقرون وسطی اربابان کلیسادرپوشش دینی قرارمی گرفتندامارویکرددنیوی داشتند.انهابه نام خدابندگان خدارابه بندگی می گرفتندوبه بهانه ایمان ووحی عقل راازاعتبارمی انداختند.

3-رنسانس باظهورکدام دولتهاسربرآوردوچگونه رویکرددنیوی راحاکم کرد؟جنگهای صلیبی وفتح قسطنطنیه زمینه حاکمیت کلیسارادرهم ریخت.دردوره رنسانس بافروریختن اقتدارکلیساپادشاهان وقدرتهای محلی ظهوریافتندآنهابه جای انتقادازاربابان کلیسا برای حذف کلیسا تلاش کردندوبه تدریج دخالت دین دراموردنیوی راانکارکردند.

4-رویکرد دنیوی به هنر-اقتصادوسیاست راشرح دهید؟درهنربه ابعادجسمانی ودنیوی انسان اهمیت دادند.دراقتصادبارشدتجارت وکشف طلا زمینه عبورازاقتصادکشاورزی ارباب رعیتی فراهم شد.درسیاست شاهان پیوند خود راباپاپ قطع کردند.

5-حرکتهای اعتراض آمیزمذهبی دردوره رنسانس راشرح دهید؟این حرکتهابانام پروتستانتیسم درجهت اصلاح دینی پدیدآمدبخشی ازاین حرکتها تنهاباقدرت پاپ مخلفت داشت ومخالف جریان دنیاگرایی نبود.بخشی دیگر مخالف دنیاگرایی بودورویکردی معنوی داشت که باهجوم کاتولیک هاوپرتستانها سرکوب شد.

6-دوپیامدتحریفات دین مسیحیت چه بود؟ازجهت نظری مسیحیت آمیخته بارویکردهای اساطیری شدوباقول تثلیث ازابعادعقلانی دورماند.نوعی سکولاریسم عملی که ناشی از توجیه دینی عملکردهای دنیوی اربابان کلیسا بود شکل گرفت.

7-هدف فیلسوفان روشنگری رنسانس ازطرح بازگشت به اقتدار یونان چه بود؟این رجوع برای مستقرشدن درفرهنگ اساطیری باستانی نبودبلکه برای عبورازمسیحیت و تداوم بخشیدن به حرکت غفلت ازتفسیرتوحیدی هستی بود.

8-آرمان شهرفرهنگ جدیدغرب چگونه تنظیم می شود؟برمبنای حقوق طبیعی وخواسته های دنیوی

9-اندیشه سیاسی نوین غرب چیست وچگونه شکل گرفت؟اندیشه سیاسی نوین براساس اصالت بخشیدن به انسان دنیوی،خواست واراده آدمی رامبداقانون گذاری می داند،ولیبرالیسم اندیشه سیاسی جدیدی است که ازاین رهگذرشکل می گیرد.

10-معنی ومفهوم لیبرالیسم چیست؟اباحیت ومباح دانستن همه اموردرقیاس باخواست انسان.آزادی انسان ازهمه ارزشهای متعالی که مستقل ازاوباشدومبدابودن آدمی درشکل گیری ارزشها.

11-نخستین انقلاب سیاسی لیبرال جهان  کدام است وچگونه شکل گرفت؟انقلاب فرانسه که ریشه در حرکتهای فرهنگی دوران رنسانس واندیشه های فلسفه روشنگری وتغییرات اجتماعی مربوط انقلاب صنعتی دارد.

فعالیت های درس دوم فصل دوم

1-فرهنگ غرب درگذشته تاریخی آن ریشه دارد.دوره های تاریخی فرهنگ غرب کدام است؟وجهان غرب چگونه ازآن دوره هاعبورکرده است؟تاریخ فرهنگ غرب به چهاردوره تقسیم می شود.یونان وروم باستان،قرون وسطی،رنسانس،غرب جدید.دریونان باستان خداوندگاران متکثرپرستیده می شدندوفرهنگ مسیحیت بادعوت به توحید شکل گرفت.درقرون وسطی عملکرداربابان کلیسا نوعی سکولاریسم عملی ایجاد نمود.آنهادرپوشش دین رفتارهای دنیوی خودراتوجیه می کردند.دلایل تاریخی همچون جنگهای صلیبی وفتح قسطنطنیه اقتدار کلیسارافروپاشید.شکل گیری قدرتهای محلی باکمک پادشاهان دردوره رنسانس زمینه ظهوررویکردهای سکولار رافراهم نمودجریان پروتستانتیسم کمک نمودتافلسفه روشنگری حاکم گرددودرادامه هستی شناسی سکولاربرجهان جدید غرب حاکم گردد.

2-به نظرشمابه چه دلیل مواجهه بامسلمانان درطول جنگهای صلیبی وفتح قسطنطنیه،زمینه های اقتدارکلیسارافروپاشید؟دلیل این بودکه مسیحیت درآن دوران ازدین استفاده ابزاری می کردودین رابرای مسخ انسانها وردعقل به کارمی بردبرخوردبامسلمانان وجنگهای صلیبی به عنوان یک مساله بیرونی برمشکل درونی مسیحیت افزودعقلانیت جهان اسلام درسطح بالاتری بود،واین اقتدارکلیسای سکولاررا فروپاشید.

3-روشنگری درمعنای مدرن آن چگونه درتاریخ فرهنگ غرب گسترش پیداکرد؟اندیشه روشنگری ابتدادردوره رنسانس به سوی حذف پوشش دینی قدم برداشت بااندیشه بازگشت به یونان ورم سابق،سپس این رویکرددنیوی درهنرادبیات،سیاست وسایر لایه های فرهنگ عمومی  رسوخ کردتابه عمیق ترین لایه که عقایدبنیادین است رسیدوهستی شناسی سکولارراشکل داد.

4-به نظر شما به چه دلیل باپیدایش فلسفه های روشنگری سکولاریسم به عمیق ترین لایه های فرهنگی غرب راه پیداکند؟فلسفه روشنگری باتاکیدبرتجربه گرایی نوعی علم سکولاررابه لحاظ نظری فرمول بندی کرد،سپس درلایه های جامعه نظیراقتصاد،سیاست،هنرو...نهادینه شد.این تاثیرگذاری لایه های عمیق فرهنگی(ارزشها)رادرحوزه های اجتماعی مختلف شکل داد.

5-ارزش های بنیادین غرب،دررنسانس وبعدازآن ازطریق هنر،دین وفلسفه های جدیدبه تدریج درعرصه های الف:علم،فناوری وصنعت،ب:اقتصاد،ج:حقوق،د:سیاست آثارخودراظاهرساخت.این حرکت چگونه طی شد؟درعلم وصنعت بارویکرددنیوی به شکل وسیله وابزار تسلط انسان برطبیعت درآمد وهدف شناخت حقیقت که وظیفه علم است فراموش شد.در اقتصادباگسترش تجارت روابط ارباب رعیت به کارگروسرمایه دارتغییریافت.نظام سیاسی صورت سکولارودنیوی یافت وآرمان شهربراساس حقوق طبیعی تنظیم شد.درحقوق بشربه جای تاکیدبرحقوق فطری الهی برحقوق طبیعی بشرتاکیدشد.

6-تحولات فرهنگی،اجتماعی غرب درزمینه های دینی،فلسفی،صنعتی وسیاسی و ترتیب تاریخی آنهارابیان کنید؟فروپاشی قرون وسطی،فرموله شدن فلسفه روشنگری،انقلاب فرانسه،جهان مدرن،نظام جهانی

سوالات درس سوم فصل دوم کتاب علوم اجتماعی پیش دانشگاهی

1-روابط بین الملل متاثرازچیست؟ازویژگیهای فرهنگی وقدرت تاثیرگذاری جوامع مختلف

2-نظام جهانی درچه صورت منسجم یاچالش برانگیزخواهدبود؟اگریک فرهنگ درسطح جهانی حاکم باشدبه میزانی که آن فرهنگ ویژگی های مطلوب یک فرهنگ جهانی راداشته باشدنظام جهانی منسجم خواهدبود.اگرفرهنگ یافرهنگهای تاثیرگذارفاقدویژگیهای مطلوب باشندنظام جهانی باچالش وتضادهای درونی مواجه خواهدشد.

3-فرهنگ سلطه جامعه جهانی رابه چنددسته تقسیم می کند؟به دوبخش مرکزوپیرامون.ضمن وابسته کردن پیرامون به مرکز زمینه ستیز وچالش بین آنهارافراهم می کند.

4-درچه صورت جامعه جهانی عرصه چالش های بین فرهنگی خواهدبود؟درصورتی که جامعه جهانی عرصه حضورفعال فرهنگ های متفاوت باشدنظام جهانی عرصه تعاملات،گفت و گوهایابرخوردهای فرهنگی تمدنی خواهدبود.دراین صورت چالش هانیزازنوع چالش های بین فرهنگی خواهدبود.

5-پیدایش قدرتهای سکولاردرجریان تکوین نظام جهانی چگونه اتفاق افتاد؟دولتهای جدید که پس ازانقلاب فرانسه شکل گرفتندهویت خودرابراساس ابعادجغرافیایی،تاریخی وخصوصانژادی وقومی تعریف می کردندنه هویت دینی ومعنوی.

6-درجریان تکوین نظام جهانی چگونه سرمایه وقدرت باهم پیوندیافت؟دولتها برای تقویت قدرت خودبه سرمایه وپول تجار نیاز داشتندوتجارهم به حمایت ناوگان نظامی دولتمردان،درنتیجه پیوندقدرت باتجارت شکل گرفت.

7-چراکشورهای غربی ازمبلغان مذهبی استفاده می کردند؟آنهادربسط نظام سلطه برسایراقوام به منظورتامین منافع اقتصادی خودنیازمنددرهم شکستن مقاومتهای فرهنگی اقوامی بودندکه سلطه ونفوذآنهاراتحمل نمی کردند.برای این منظوردرمراحل اول ازمبلغان مسیحی وسازمانهای فراماسونری استفاده می کردند.

8-دولتها ی سکولار غرب چه انگیزه ای درحمایت ازمسیحیت داشتند؟انگیزه دینی نداشتند.آنهاهمانگونه که ابتداحرکتهای پروتستانی رابرای حذف قدرت کلیسا وایجادیک سیاست سکولاردرپیش گرفتند،اینک ازتبلیغ مسیحیت برای بسط قدرت جهانی خوداستفاده می کردند.

9-مبلغان مسیحی چگونه به بسط قدرت جهانی غرب می پرداختند؟باتبلیغ مسیحیت،فرهنگ عمومی جوامع غیرغربی رادچاراخلال می کردندوازطریق سازمانهای فراماسونری برنخبگان سیاسی کشورهای دیگرنیزاثرمی گذاشتند.

10-مهم ترین عنصربرای ادغام جوامع غیرغربی درنظام جهانی.....استعمار......بود.

فعالیت های درس سوم فصل دوم

1-جامعه جهانی چیست؟نظام جهانی کدام است وچه صورتهایی می تواند داشته باشد؟شبکه روابط پایداری که در یک دوره تاریخی بین جوامع مختلف شکل می گیرد،نظام جهانی است.نظام جهانی محیط بین المللی راشکل می دهدکه ازآن باعنوان جامعه جهانی یاد می شود.نظام جهانی می تواند متاثرازیک فرهنگ شکل بگیردیاصحنه تعامل فرهنگهاوتمدنهای مختلف باشد.

2-درباره تفاوت چالش هاوستیزهای درون یک فرهنگ باچالش هاوستیزهای بین دوفرهنگ درسطح جهان همفکری کنید ونمونه بیاورید؟درون فرهنگی مثل چالش سنت بامدرنیته،دین وخانواده،فقروثروت، سرمایه داری وسوسیالیسم و.....ازچالش های بین فرهنگی :چالش اسلام وغرب،فقر وغناوجنبش وال استریت،چالش های منطقه ای(بهارعرب)و....

3-جامعه جهانی درگذشته چگونه بوده است؟ودردوران جدیدچه ویژگی پیداکرده است؟درگذشته فرهنگهاوتمدنهای مختلف هرکدام بربخشی از جهان حاکمیت وقدرت سیاسی خودراداشتندبرای فرهنگهای مختلف امکان عبورازمرزهای جغرافیایی ازطرق روابط تجاری وگفت وگوهای علمی معرفتی وجودداشت.ودرصورت حمله نظامی اگربه لحلظ فرهنگی قوی تربودندگروه متخاصم رادرخودجذب می کردند.باظهورفرهنگ غرب ازسده 17تا20شاهدشکل گیری روابط جدیدبین المللی ونظام جهانی هستیم. درجامعه جهانی جدیدکشورهادودسته اند،مرکزوپیرامون که جوامع غربی کشورهای پیرامون رادرحاشیه قراردادند.

4-باتوجه به آنچه پیش ازاین درباره سه مرحله استعمار،استعمارنو،استعمارفرانودانستید،موقعیت فرهنگی جوامع غیرغربی رادراین سه مرحله توصیف کنید؟دراستعمارقدیم کشورهای غیرغربی به لحاظ اقتصادی  اسیب پذیربودند.دراستعمارنو علاوه براستقلال اقتصادی استقلال سیاسی هم ازطریق تعیین دست نشانده به خطرافتاد دراستعمارفرانوهویت فرهنگی کشورهای غیرغربی درپوشش جهانی شدن وازطریق رسانه هابه مخاطره افتاد.

5-جوامع غیرغربی چگونه درروابط بین الملل تاثیرگذاشتندونظام جهانی نوین چگونه پدیدآمد؟چهارفرایند زیرکه درجوامع غربی رخ داد درنظام جهانی جدید موثربودشامل:الف)پیدایش قدرتهای سیاسی سکولار. ب)پیوندقدرت باتجارت،سرمایه باصنعت.ج)به خدمت گرفتن مبلغان مسیحی وسازمانهای فراماسونری.د) ادغام جوامع درنظام جهانی واستعمارفرانو.

6-درباره هویتی که کشورهای تازه تاسیس پیدا می کنند وتاریخی که برای هویت آنهاتدوین می شود تامل کنید؟کشورهای تازه تاسیس واردمرحله استعمارفرانومی شوند.به لحاظ هویت تاریخی استقلال سیاسی اقتصادی آنهابه رسمیت شناخته می شودولی اقتصادوابسته آنهاوقرارگرفتن درچرخه نامتوازن ثروت جهان منجربه تدوین هویت قومی وسکولارازسوی کشورهای مرکز(غربی)برایشان می شود.

سولات درس چهارم-فصل دوم-کتاب علوم اجتماعی پیش دانشگاهی

1-کشورهای استعمارگرچگونه ساختاراقتصادی کشورهای استعمارزده را تغییردادند؟نظام اقتصادی کشورهای مستعمره تاقبل ازاستعماردرتعامل بامحیط جغرافیایی خودوبه صورت مستقل بوداما دردوره استعماراقتصادآنهادرراستای پاسخ به نیازهای کشورهای غربی تغییریافت.

2-رقابت های سیاسی استعمارگران درمناطق استعمارزده با.....منافع اقتصادی....آنان پیوندداشت.

3-ویژگی های ساختاری کشورهای استعمارزده درجریان استعمارچیست؟بازار مصرف کالاهای غربی هستند.نیروی کارارزان وموادخام موردنیازشان راتامین می کنند.اقتصادشان تک محصولی می شود.وابستگی اقتصادی کشورهای استعمارزده جریان ثروت رابه گونه ای نامتعادل به سمت کشورهای غربی سوق می دهد.رشد وتحول کشورهای غیرغربی باتوجه بازار مصرف کشورهای مرکزآنهم درصنایع وابسته است که این خودحفظ فاصله راتشدیدمی کندوامکان عبورازاستعمارنوبه فرانورافراهم می کند.

4-کشورهای استعمارگرچگونه جریان ثروت به سوی خودراتداوم می بخشند؟ازطریق ایجاداقتصاد وابسته درکشورهای پیرامون.

5-انتقال صنایع ازسوی کشورهای استعمارگردرراستای چه هدفی است؟وآیابه تعدیل ثروت جهانی کمک می کند؟در راستای بازارمصرف کشورهای غربی وباهدف هرچه وابسته ترکردن وحفظ فاصله نه تعدیل ثروت جهانی.

6-کشورهای مستعمره چگونه واردمرحله استعمارنو می شوند؟بانهضتهای آزادی بخش استقلال سیاسی واقتصادی آنها ازسوی کشورهای استعمارگربه رسمیت شناخته می شود.ولی اقتصادوابسته آنهارابه سمت چرخه نامتوازن ثروت جهانی سوق می دهدوهم چنان وابسته می مانند.

7-دولت ملت هاکه باافول قدرت کلیسادراروپابه وجودآمدندچه هویتی داشتند؟هویت آنهااغلب ناسیونالیستی وقوم گرایانه بود.آنهاتبدیل به قدرتهای استعماری شدندوبافتوحاتشان جغرافیای سیاسی جدیدی به وجود آوردند.

8-عواملی که باعث ظهورصورت جدیددولت ملت هادرتاریخ معاصربشرشدندکدامند؟عواملی که برخی ازآن باعنوان جهانی شدن نام می برند.شامل:اقتصادسرمایه محور،انباشت سرمایه ورشد شرکتهای چندملیتی،گسترش صنعت ارتباطات،شکل گیری نهادهای بین المللی وبازارهای مشترک منطقه ای،سازمانهای بین المللی وتجارت بین الملل و.....

9-دیدگاههای موجوددرموردجهانی شدن راتوضیح دهید؟برخی معتقدندکه جهانی شدن فرایندی است که هیچ اعتنایی به مرزهای ملی ندارد.درحال ایجادنظم نوینی است که جریان قدرتمندتولیدوتجارت بین الملل آن راپیش می برد.مخالفان این نظر معتقدندکه جهانی شدن چالش هایی راپیش می آوردکه جنبش های مختلف در اعتراض به آن شکل می گیردوانسجام مطلوب جهان راتاکنون تامین نکرده است.

10مبادلات فرهنگی درگذشته به چه شکل بود؟ازطریق تجارت،مهاجرت،جنگ،انتقال واشاغه فرهنگ صورت می گرفت.

11-جهان به کمک چه صنعتی وچگونه به شکل دهکده واحدی درآمد؟صنعت ارتباطات،که توانست فاصله های زمانی ومکانی راکوتاه وجهان راکوچک کندوبه صورت دهکده واحددرآورد.

12-منظورازامپراتوری رسانه ای چیست؟امپراتوری فرهنگی تازه تاسیسی است که توسط کشورهای غربی بویژه امریکا درعرصه تولیدوپخش رسانه ایجاد شده است وکشورهای کمترتوسعه یافته دربرابرآن آسیب پذیرهستندزیرامنابع لازم برای حفظ استقلال فرهنگی خودراندارند.

13-تجمع قدرت رسانه دردست کانونهای قدرت چه خطری برای دمکراسی به دنبال دارد؟نه تنها هویت فرهنگی جوامع غیرغربی رامتزلزل می سازدبلکه به گونه ای آشکارارزش های دموکراتیک جهان غرب رابه سخره می گیرد.وبه نقل ازگیدنزباعث تضعیف سازوکارهای دمکراسی می شود.

14-جهان غرب چگونه فرهنگ عمومی جوامع غیرغربی رامدیریت می کند؟ازطریق رسانه در وسیع ترین ابعاد وتربیت نخبگان باتثبیت مرجعیت علمی وتوزیع هدفمندعلوم طبیعی وانسانی.

15-چه عاملی عمیق ترین نقش رادرتوزیع فرهنگ جوامع غربی به غیرغربی ایفا می کند؟ترویج علوم انسانی غربی درکشورهای غیرغربی چون این علوم باعث می شودتافرهنگهای معنوی هویت خودرااز فرهنگ غربی بازخوانی کنندوفرهنگهای علمی ازبنیانهای معرفتی قدسی محروم می شوند.

فعالیت های درس چهارم فصل دوم

1-نظام جهانی،ابعاداقتصادی،سیاسی وفرهنگی دارد.این نظام پس ازحضوراستعماردرهریک ازابعاد مذکور، تحولاتی داشته است.تحولات اقتصادی وسیاسی این نظام کدامند؟تحولات اقتصادی به سمت چرخه نامتوازن ثروت جهانی وشکل گیری رابطه مرکز-پیرامون سوق یافت.چرخه سیاسی به سمت جهانی شدن حرکت نمود.

2-تاتیرتخته  قاپوکردن وانقلاب سفیدبردامداری وکشاورزی ایران ونقش صادرات نفت در تک محصولی کردن اقتصادایران چیست؟ تخته قاپوکردن اسکان اجباری عشایر بودکه با نارضایتی آنان همراه بود وچون عمده تولیدات دامی آن دوره توسط عشایر تولید می شد ضربه بزرگی بردامداری بود.اصلاحات اراضی نیزبا توحه به نبود امکانات کشاورزی مکانیزه برای کشاورزان خرده پا صرفه اقتصادی نداشت.صادرات نفت نیز منجربه رشدصنایع وابسته وواردات کالاهای مصرفی شدکه همچنان ادامه دارد.

3-دولت ملت های جدیددرنظام جهانی نوین چگونه بوجودآمدند؟وچه تفاوتی باحاکمیت های پیشین دارند؟ آیادرجامعه جهانی جدید باقی خواهندماند؟دولت-ملت های جدیدحاکمیت های سیاسی-اقتصادی نوینی بودندکه نخستین باردراروپای غربی باافول قدرت کلیساپدیدآمدند.آنهابرخلاف حاکمیت های پیشین هویتی دینی ومعنوی برای خودقائل نبودندوصورتی کاملا سکولارودنیوی داشتند.

4-تحولات نظام جهانی درعرصه فرهنگی  چه مسیری راطی کرده است؟صنعت،ارتباطات ورسانه ونظام علمی جدیددراین تحولات چه تاثیری داشته است؟آیا تحولات فرهنگی نظام جهانی به جهانی شدن فرهنگ غرب منجرمی شود؟ازمبادلات فرهنگی به شکل تجارت،مهاجرت،جنگ،به صورت امپراتوری رسانه ای تغییریافته است.صنعت ارتباطات ورسانه جهان راتبدیل به دهکده ای واحدنموده است که مرزهای جغرافیایی آن فرو می ریزد.ومرجعیت علمی راازآن خودکرده است.باتجمع قدرت رسانه درجهان غرب وشکل گیری امپراتوری رسانه ای تحولات فرهنگی نظام جهانی رابه سمت جهانی شدن بامعیارهای غربی هدایت می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 21:16  توسط اسدالله رضایی  |